3 ساله شدنت مبارک عمره مامان
قد کشیده ای گلم چه شاخ و برگی زده ای امیدم دست مادر چشم من باشی تو ای دُردانه ام روز میلادت رسید سه بهار و سه زمستانت گذشت ناز تو بهر پدر چون عسل باشد به کامم شهد شیرین لبانت کرده مستم دخترم روز میلادت مبارک ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
1:28
اولین قهر ...... اولین بوسه
امروز برای اولین بار باهات قهر کردم هنوزم باهات قهرم تقریباً آخه واقعا دختر بدی بودی و هنوزم که یادم میوفته آتیش میگیرم . کلاً بادکنک خیلی علاقه داری و وقتی میبینی دیگه از خود بیخود میشی . منم هر بار برات میخرم . اما امروز داستان فرق داشت . به همراه ناهید جون رفتیم بازار و میخواستم برات کفش تابستونی بخرم توی یه مغازه دست یه بچه بادکنک دیدی و از همون جا نق نق شروع شد و بزور منصرفت کردم وگرنه از بچه بیچاره میگرفتیش و اشکش و در میاوردی . اومدیم بیرون ورسیدیم به جایی که بادکنک میفروختن . تا اومدم برات بخرم دیدم که کیف پولم مونده توی ماشین و گفتم که ناهید جون برات بخره و اون بنده خدا هم پول خورد نداشت و رفت توی یه مغازه تا پول خورد کنه و توی ا...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
23:35
عیدی های 1393
عشقم امسال هم طبق همیشه کلی عیدی گرفتی و همه شرمندمون کردن . دست همگی درد نکنه انشا الله که سال پر برکتی باشه برای همه و برای خوشگل خودم عیدی های غیر نقدی شامل : رهام جون و مامان مهربونش این صندل و دادن بهت به همراه وجه نقد این شلوار و بلوز هم آقای اوسط دادن به شما و عیدی های نقدی : بابا سعید ده هزار تومان مامان پوری پنجاه هزار تومان شبنم جون ( دختر دایی ناهید جون ) ده هزار تومان زن دایی شکوفه ( زن دایی ناهید جون ) پنج هزار تومان شهلا جون ( دخنر دایی ناهید جون )ده هزار تومان خاله فاطی ( دوست ناهید جون) بیست هزار توما...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
23:22
اینروزا
عشقم ما روز 17 فروردین به همراه ناهید و جون و بابا سعید اومدیم بوشهر و از اونروز حسابی گرفتار جمع کردن وسایل خونه هستم . امروز بابا سعید قرار بود برگرده تهران و ناهید جون پیشمون میمونه اما بنده خدا ساعت بیست دقیقه به هفت پرواز داشته اما الان که 11 و خورده ای هست هنوز توی فرودگاه هستش . امروز عصر خوش گذشت و رفتیم با هم بیرون و هوا هم عالیه عالی بود .احتمالا تا مدتی کم برات بنویسم . مامان و ببخش چون گرفتاریم اما حتما تند تند سعی میکنم همه مطالب مهم و برات بنویسم که یادم نره . ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
23:28
21 فروردین 3 سالگی وبلاگت مبارک نفسه مامان
عشقم 21 فروردین 3 سالگی وبلاگته و وارد 4 سال میشه . امیدوارم بتونم تا جایی که ممکنه برات بنویسم و بعداً مطالب وبلاگ و بهت هدیه کنم تا تموم خاطرات بچگیت و داشته باشی ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
23:20
11 فروردین 93 حرکت به سوی همدان
عمره من صبح ساعت 7:30 به سمت همدان راهی شدیم .من و شما و بابا سعید و ناهید جون . طی مسیر مثل همیشه واقعا دختر خوبی بودی و هیچوقت انصافا اذیت نمیکنی و منم اذیت نمیشم . دنیای وارونه به این میگن مامان روی پای بچه اش خواب بود و. ناهید جون شکار لحظه ها کرده . یادمه بچه که بودم دائم سر پای ناهید جون خواب بودم.بعدش سر شونه بابا عیسی الانم که ملودی اومده روی ملودی . کلا خوشخوابم هوا بارونی بود و هوا هم عالییییییییی و تمیز اما سرد فدای اون مهربونیت بشه مامان که ادم از بوسیدنت خسته نمیشه . &nb...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
0:17
12 فروردین
صبح که از خواب بلند شدیم به همراه ناهید جون و بابا سعید رفتیم توی سطح شهر و با یکسری المان هایی که توی بلوار ها بود عکس گرفتیم فکر کنم این قندیل های یخ نشون دهنده درجه دمای هوا هست بعدش رفتیم و دور میدون عباس آباد گرده که البته مخصوص خود همدان هست و خیلی خوشمزه هم هست گرفتیم و نوش جان کردیم البته ملودی دوست نداشت چون تخم مرغ دوست نداره طبیعتا این نون هم به مزاجش خوش نیومد . بعد از اون با دوست خانوادگیمون آقای...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
0:15
13فروردین
اون روز ناهار دعوت بودیم خونه مامان پوری اما قبلش آقای اوسط تماس گرفتن و گفتن باغشون که توی جاده دره مراد بیک بود رو آماده کردن که بریم برای سیزده بدر و گفتن که برای بازی ملودی هم خیلی مناسبه ما هم قرار شد بریم و دو ساعتی بمونیم و ناهار و بریم خونه مامان پوری اما از بس دیدیم هوا عالیه و فضا هم واقعا مناسبه زنگ زدیم به مامان پوری و بقیه کسایی که مهمونشون بودن گفتیم بساط و جمع کنن و بیان که سیزده رو بدر کنیم و اونا هم اومدن . واقعا اون روز خیلی خوش گذشت از آتیش گرفته تا چایی روی آتیش و هوا و فضالی عالی و کوفته که مامان پوری د رست کرده بود و برای عصر هم کیک که زن دایی مامان ناهید درست کرده بود همه چیز بی نظیر بود و به ملودی هم خیلی خوش گذشت چ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
0:12










