ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

غاغا!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ديروز من و باباشي نشسته بوديم ناهار ميخورديم . ملودي توي روروئك بود و داشت دور ميخورد واسه خودش . غذاي خودش و خورده بود اما بازم عادت داره كه از غذاي ما هم يكم بهش بچشونم . ما هم طبق عادت دو سه باري دهنش گذاشتيم . مشغول خوردن بودم و اصلاً حواسم بهش نبود كه اومده و پايين پام واستاده . يهو گفت غاغا .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من و بابا شك زده بهم نگاه ميكرديم و يهو تركيديم از خنده و باورمون نميشد كه اين حرف و زده هر كاري كرديم كه بازم تكرار كنه فايده اي نداشت . اما بازم جاي اميدواري بود . اين اتفاق در 254 روزگي افتاد . تاريخ 90/10/6 ...
7 دی 1390

آخ جون كلي مهمون داريم

سلام سلام اول از همه بگم كه ديشب ناهيد جون ( مامان بزرگ ملودي ) ، مامان پوري ( مامان بزرگ مامان ملودي ) ، عمو امير ( پسر خاله مامان ملودي ) و لنا جون عزيز ( زن پسر خاله مامان ملودي ) كه حسابي هم از طرف داراي پر و پا قرص وبلاگ دخمل بلاي ماست و از اون سر دنيا كلي محبت نثارمون ميكنه با پيام هاش اومدن بوشهر . البته ما به خاطر دخملمون كه ساعت خوابش بهم نخوره چون دير موقع ميرسيدن نتونستيم بريم فرودگاه ديدنشون اما بابا عيسي از طرف من و ملودي رفت استقبالشون . اميدوارم كه ناراحت نشده باشن و شرايط و درك كنن . من دوست داشتم برم خيلي اما ملودي رو نميشد كاريش كرد . خلاصه كه قراره چند روز حسابي بهمون خوش بگذره در كنارشون جاي شما خالي . يه عكس هم ميزارم كه...
7 دی 1390

چند تا عكس از اولين شب يلداي ملودي

عكس كلي از سفرمون هندونه شب يلدا  كيك كه البته خودم پختم و انار دون شده  ميوه شامل : پرتقال ـ سيب قرمز ـ سيب سبز ـ نارنگي ـ انگور و آناناس اينم غذاي شبمون : مرصع پلو  اولاً بگم كه ديروز شما خيلي خانم بودي و گذاشتي مامان حسابي به كاراش برسه . ساعت 3 خوابيدي تا ساعت 6:30 و اصلاً بيدار نشدي و آخر سر هم مجبور شدم با صداي جارو برقي بيدارت كنم چون ميخواستم زودتر حمومت بدم . بابا هم كه ديروز پيشمون بود و نرفت دنبال كاراش . ساعت 7:15 دقيقه بابا سعيد هم اومد پيشمون و يه جشن 3 نفر و نصفي گرفتيم . در كل خوش گذشت فقط يكم خودم خسته شدم اما اشكال نداره اولين شب يلداي شما بود دوست داشتم يه جشن نسبتاً خ...
1 دی 1390

ملودي گواهينامه ميگيرد!!!!!!!!!!!!!

عزيزم صبح و ظهر براي رفتن سر كار سرويس مياد دنبالمون . ديروز موقع برگشتن رانندمون كه پياده شد آقاي ابراهيمي ( همكار مامان ) گفت ملودي بيا رانندگي كن . بغلت كرد و گذاشتت سر صندلي راننده . شما هم تندي ذوق كردي و دو دستي فرمون و گرفتي دستت .  اينجا هم وقتي هست كه رسيديم خونه و من شما رو گذاشتم زمين تا لباس خودم و عوض كنم و بعد لباس شما رو و داشتي من و نگاه ميكردي و از بس دست و پا زدي كه من بلندت كنم و ميخنديدي تا گولم بزني ،ببين كلاهت به چه روزي افتاده ! مثل دزداي دريايي شدي كه چشم بند ميزنن.  ...
1 دی 1390

اولين شب يلدا

گذشت پاييز آمد فصل سرما  س رآغازش شب زيباي يلدا چه شب هاي درازي دارد اين فصل  يقين زلف سياه گيسوي يلدا در اين فصل زمستان يكدلي به  محبت ، دوستي ، سيماي يلدا شب يلدا عجب نيكو فتاده به ماه دي كه آيد بوي يلدا در ايام گذشته كرسي عشق بپا بود از شب والاي يلدا به روي كرسي و سيني فراوان عيان بود از صفا صد خوي يلدا لحاف و منقل و آتش به خانه نشسته دور هم ، همسوي يلدا زبرف و داستان راه مانده سخن ها رفته از سرماي يلدا ز سنجد ، آش و كشك و قصه گفتن بسي درياي قصه پاي يلدا ز نو رسمي به پا از بهر فردا صفا و خرمي فرداي يلدا مبا...
30 آذر 1390