ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

مسابقه وبلاگی

فاطمه جون ممنون که منو قابل دونستی عزیزم .  1 - بزرگ ترین ترس زندگی شما ؟ ملودی بعد من چه حالی خواهد داشت  2 - اگه 24 ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی ؟ به همه جا سرک میکشیدم ببینم کیا واقعا دوستم دارن و کیا تظاهر میکنن  3 - اگه غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یه آرزوی 5 الی 12 حرفی شما رو داشته باشه اون آرزو چیه ؟ دیدن آینده  4 - از میان سگ - اسب - گربه - عقاب و پلنگ کدام را دوست داری ؟ اسب و گربه   5 - کارتون مورد علاقه دوران کودکی ؟ لولک و بولک   6- در پختن چه غذایی تبحر ندارید ؟ ت عریف از خود نباشه همه رو بلدم  7 - اولین واکنش شما موقع عصبانیت ؟ مستعصل میشم &nb...
12 خرداد 1392

روز سوم سفر -7 خرداد 92

عشقم امروز صبح ساعت 7 و نیم بود که طبق عادت روزایی که میریم سر کار از خواب بیدار شدی و اومدی بغل من یکم دراز کشیدی و با زبون خودت تعریف میکردی . دیدم نمیشه هر چی هم خودم و به خواب میزنم کوتاه نمیای و بهتره که بلند بشم . خلاصه اومدیم پایین و دست و رومون و شستیم و صبحونه خوردیم . ساعت 10 خاله زهره ( خاله مامی نسیم ) یه سر اومد دیدنمون و ساعت 11 رفت . ما هم دیدیم بیکاریم گفتیم بریم یه سر تا پاساژ های فاز یک اکباتان . پس به همراه باباشی و ناهید جون راهی شدیم . هوا هم خیلی خوب بود . یه خورده گشت زدیم و بالاخره تونستم برای عروسی و پاتختی کادو بخرم . ( عکس کادو ها رو حتما میزارم ) اینجا هم ناراحتی که داریم بر میگردیم خونه . کلی بد...
7 خرداد 1392

روز دوم سفر - 6 خرداد 92

صبح ساعت 8 حرکت کردیم از اصفهان به سمت تهران . هنوز هم از دیشب کلی کلافه بودی . اشک گوشه چشمات بیانگر همه چیز هست  طی مسیر خیلی اذیت کردی و تقریبا نصف راه و بغل من بودی و نق نق میکردی . از شانس بد دندونات هم مثل اینکه دوباره میخواد در بیاد و برای همین اذیت هستی . برای همین نتونستم زیاد ازت عکس بگیریم . هوا خوب و بود تونستیم یکم باد بخوریم و بیشتر جاده هم هوا ابر بود و یکم بارون اومد و هوا کلی لذت بخش بود . ساعت 2 بود که رسیدیم تهران خونه ناهید جون اینا . ظهر که رسیدیم شما خوابیدی و من با ناهید جون رفتم بازار که برای شب عروسی لباس بخرم و شما موندی پیش بابا عیسی . تا 5 خوابیده بودی و وقتی بیدار شده بودی شروع کرده...
7 خرداد 1392

آغاز سفر - 5 خرداد 92

عزیزه مامان یک شنبه صبح ساعت 8 از بوشهر به سمت یاسوج حرکت کردیم . از بوشهر تا کنار تخته رو من رانندگی کردم تا بابا برای جاهای پر پیچ  و خم جاده کمتر به کمرش فشار بیاد برای رانندگی کردن . شما  هم واقعا نینی خوبی بودی و کلی همکاری کردی و مثل خانوما نشسته بودی عقب روی صندلیت . کنار تخته که رسیدیم یه فالوده بستنی خوشمزه خوردیم . بقیه ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ بعد از خوردن بستنی راه افتادیم  و شما حدود ده دقیقه کلا بیشتر نخوابیدی   ساعت 12 رسیدیم یاسوج و غذا خوردیم جاتون خالی واقعا غذاش هم عالی بود . البته ملو...
7 خرداد 1392

يه اتفاق ديگه

عزيز 9 خرداد حنابندون دايي حامده و 16 خرداد هم عروسيشون . براي همين ما 5 خرداد انشا الله راهي ميشيم با ماشين من به سمت تهران . براي همين بايد كم كم عادت ميكردي كه صندليت و بزارم عقب . فكر ميكردم كه نشيني و براي اينكه عادت كني تا اون روز از ديروز تصميم گرفتم صندليت و ديگه عقب نصب كنم . اما يادم نبود كه خدارو شكر شما با هر شرايطي خودت و وقف ميدي و اصلا ناسازگاري نميكني . تازه كلي هم خوشت اومده و خوشحالم از اينكه ميشيني و سعي نميكني بلند بشي . خلاصه از ديروز بنده شدم رسماً راننده خصوصي شما فينگيل خانوم . تا الان دوستانه ميرفتيم بيرون چون بغل دستم بودي اما از ديروز شما مثل خانم هايي شدي كه راننده خصوصي دارن .  انشا الله قراره 5 خرداد شب ...
30 ارديبهشت 1392