ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پروژه شیشه شیر

یه مدتی بود باز به خاطر در آوردن دندونات خیلی اذیت بودی و شیشه شیر زیاد میگرفتی به دهنت اما دیگه الان 5 روزه پاکه پاکی . روز اول ودوم خیلی سختت بود و کلی اذیت شدی اما الان دیگه بزرگ شدی و متوجه شدی دیگه از شیشه شیر خبری نیست و روزا وعده شیرت و با نی توی لیوان میخوری و خدا رو شکر که همکاری میکنی و من کلی خوشحالم از این بابت . ...
12 شهريور 1392

پتو خرگوشی دوست دارم

همیشه هممون توی بچگی به یه وسیلمون علاقه زیادی داشتیم ملودی هم همین طوره و علاقه شدیدی به پتوش داره و تقریباً همه جا با خودش میبرتش جز حموم و بیرون . که البته من اجازه نمیدم وگرنه این دوجا هم با خودش میارتش . علاقه اش به حدیه که من جرات نمیکنم بشورم پتوش و چون بدون اون خوابش نمیبره .هر چند که یکم کوچیک شده براش اما خب چاره ای نیست دوسش داره . ملودی فردای زایمان روی پتوی معروف خونه ناهید جون اینا الهی مامان فدات شه که این همه نینی بودی عسلم   از بس که روی سرش میندازتش موهاش بهم ریخته شده تازه یه سری هنر نمایی دیگه هم با این پتو داره . اینکه میاد و میندازتش روی سر من و خودش هم میاد زیر و کلی میخنده و دال...
12 شهريور 1392

ملودی قوی میشود 2

خب توی پست قبل مشاهده کردین که ملودی جون یه دونه از میله های تختش و شکونده بود . اما دید که زور و بازوش خیلی زیاد تر شده برای همین هی به کارش ادامه داد و شعر معروف بشکن بشکن بشکن من نمیشکنم بشکن و اجرا کرد . و در آخر این شد که ما تصمیماتی گرفتیم. از اونجایی که بد خوابه و توی خواب دور میخوره ، همه اش نگران بودم که از تخت بیوفته پایین و برای همین تا حدودی میله تخت و آوردم پایین که یکمش بمونه و جلوی افتادنش و بگیره و از این به بعد تخت ملودی جون این شکلی شد ...
12 شهريور 1392

ملودی قوی میشود

به نظرتون این چیه ؟ منظورم این میله هستش ها ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ بیاین ادمه مطلب تا ببینین بله آفرین میله تخت بیچاره هستش و کار کسی نیست جز همین خانوم خانوما ( ملودی در حال شیر خوردن قبل از خواب ) ...
4 شهريور 1392

چند روزی که گذشت

عزیزه دلم این چند روز بابا نبود پیشمون و من و شما تنها بودیم . قبل از اینکه بابا بره مسافرت خاله حدیث ( دوست مامان ) دعوتمون کرد برای تولد بچه هاش پارسا و طاها شیراز . اولش تصمیم نداشتم که بریم . از اونجایی که مامانت خیلی تنبله به مسافرت رفتن و وسایل جمع کردن . چهارشنبه ساعت 3 صبح تصمیم گرفتم که برم . با خودم گفتم چهارشنبه ظهر راه بیوفتم و عصری برسم و تا جمعه ظهر بمونم و برگردیم . اما صبح که از خواب پا شدم پشیمون شدم و نظرم عوض شد و نرفتیم . پنج شنبه صبح زنگ زدم به خاله حدیث که هم معذرت خواهی کنم هم ببینم که چکارا میکنه . کلی بهم گفتی پاشو بیا و تنبلی نکن و خلاصه قرار شد راه بیوفتیم . ساعت 11 تصمیم گرفتیم که بریم . ساک و وسایل و جمع کردم ماش...
4 شهريور 1392