ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

وای که این روزا همه اش روزای خاطراته

پنج آبان سالگرد عقدمون بود امروز هم حنابندونمون بود . یادمه دقیقا اون سالم بارون میومد. و امروز صبح طرفای ساعت 5 باز بارون اومد و یاد اون وقتا افتادم . البته بارون اون زمان باعث شد که مریض بشم و شب عروسی اصلا نفهمم چی به چی شد و همه اش بی حال بودم . فردا هم که یعنی 7 آبان سالگرد عروسیمونه . سالگرد اول عروسیمون گل دخملی داخل شکمم بود و دو ماهش بود . این عکس ملودیه توی سالگرد دوم     و عکس ملودی توی سالگرد سوم     فدات بشم که این همه فندق بودی نفسه مامان و عکسای ملودی توی سال چهارم البته بیاین ادامه مطلب       فدای اون لبات که ماهی میشی ...
6 آبان 1392

چهارمین سالگرد عقد مامان و بابا

  ♥ چهار سال گذشت و وارد سال پنجم شدیم♥     و حالا عکسای گل دخملیمون ..........     فدای اون لبات بشم من عسله مامان   بقیه عکسا ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥       فدای رنگ موهات مثل طلا میمونه( خب طلای قهوه ای هم داریم )       ...
5 آبان 1392

کارهای جدید

این روزا خیلی بزرگ شدی و از حرکاتت کاملا معلومه   اول از همه خوشحالم که هر کی میشنوه میخوایم بریم خونشون واقعا خوشحال میشه نه اینکه عذا بگیره که بچه داره میره خونه اش و همه کلی ازت تعریف میکنن و منم کلی بال در میارم . خدایا شکرت . البته باید انصافا بگم که خودت خیلی بچه خوب و معقولی هستی     تا همین 2 هفته پیش فقط از پله بالا میومدی اما چون یکبار از یه دونه پله خونه ناهید جون اینا افتاده بودی ، از پایین اومدن میترسیدی . اما الان دیگه هم بالا میری و هم پایین میای و منم از بغل کردنت راهت شدم . در ضمن تا همین 2 روز پیش باید برای اومدن بالا از پله ها دستت و میگرفتم اما الان دیگه خودت تند تند دستت و از دیوار...
3 آبان 1392

برنامه هر روزه

عزیزم الان حدود دو هفته است هر روز یه برنامه خاص و انجام میدیم . از خواب که بلند میشی مثل همیشه حموم یه عصرونه یا بستنی یا میوه میخوری بعذ آماده میشیم برای بیرون کنار دریا حدود نیم ساعت چمن بازی میکنی نیم ساعت هم یا با من یا با ، باباشی پیاده روی میکنی یه دور با ماشین توی خیابونا میچرخونیمت بعدش هم اکثر روزا خونه بابا اسماعیل تا ساعت 11 شب بعدش هم خونه شما لالا میکنی و منم درس میخونم بابا هم به کارای خودش میرسه     بقیه عکسا ادامه مطلب .......................     اداهای مختلف توی شیشه های در ورودی که شبا میشه مثل آینه و شما هم که کلی خود شیفته   ...
27 مهر 1392

عید قربان مبارک

  خدایا قسمت میدهم هر لحظه کمکم کنی نا نفسم را به قربانگاه درگاهت عرضه کنم و تو قربانی شدن و نلرزیدن و نغلزیدن را عنایت فرما عید قربان مبارک           اینم عیدی من و بابا به دخمل یکی یه دونمون                   ...
24 مهر 1392

دوشنبه 22 مهر

عزیز دلم صبح دوشنبه ساعت 7 بابا سعید ناهید جون برگشتن تهران و حسابی جاشون خالیه اما چون صبح قبل بیدار شدنت رفتن یه جورایی متوجه نبودشون نشدی . این روزا همه اش خودت با خودت بازی میکنی و منم حسابی گرفتار درس خوندنم و عصرا هم با هم میریم بیرون و از هوا لذت میبریم . راستی یه سوغاتی دیگه ناهید جون و برات عکسش و میزارم . البته تزئینات روش کار دسته منه و بافتش مال ناهید جون.   ...
24 مهر 1392