ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

نقاشی 15 اذر 93

الهی مامان فدات بشه اینروزا خیلی خانوم تر شدی و ملوس تر . کارایی میکنی که دلم میخواد درسته قورتت بدم  . دائم تو خونه راه میری و میگی یوسف حالا من گفتم حتما داخل مهد اسم یکی از بچه هاست امروز که از خاله میترا پرسیدم گفت نه نداریم . تازه با یوسف کنار اومدیم مسعود هم اضافه شده خخخخخخخخ . از الان بلهههه . . خلاصه که خیلی اینروزا عاشقترم از قبل و نمیتونم حسم و به زبون بیارم . علاقه زیادی به نقاشی داری البته بگما از این نقاشی هایی که خونه و درخت باشه خوشت نمیاد کلا نقاش کوبیسم هستی . اینم نمونه اش که امروز وقتی از مهد در اومدیم داشتی میکشیدی   گوشه سمت راست بالا هم امضا کردی که همه بفهمن هنر خودته اینم به نظر...
16 آذر 1393

ق مثل قرطی ♥♥♥♥♥

وای که یعنی هلاکه دنیای فانتزی دخترونه ات هستم عشقم . هر روز قرطی تر میشی و من ذوق مرگ میشم به معنای واقعی . دیروز آماده ات کردم که بری مهد . بعد من داشتم وسایل توی کیفم و چک میکردم و موبایلم هم گذاشتم داخل بعد دیدم بدو بدو رفتی توی اتاقت و وقتی اومدی داشتی یه چیزی و میزاشتی توی جیب شلوارت . نگاه کردم دیدم موبایله اسباب بازیت و داری میزاری داخل . چون از جیبت بزرگتره مونده بود بیرون یاد اولایی افتادم که گوشی های قد یه پاره آجر برای اولین بار اومده توی بازار و هیچ جایی جاشون نمیشد و ناخواسته ریسه رفتم از خنده و شما هم مات مونده بودی و فکر میکردی شاید کاره بدی کردی .     ...
9 آذر 1393

اینروزا ...........

فدات بشم الهی نانازه مامان . اینروزا بعد از پشت سر گذاشتن مریضی که خداروشکر به خیر و خوشی تموم شد حسابی خودم و شما سرگرمیم . چون هفته قبل نتونستی روزای اول و بری مهد به جاش سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه رو گذاشتمت . وای توی مهد همه مربی ها عاشقت شدن . دیروز که اومدم دنبالت دیدم مدیر مهد خاله مرجان گذاشته بود شما رو روی میز خودش و داشتین برای هم ادای ماهی در میاوردین و همه جای سر و صورتت رنگای مختلف رژ لب بود مال مربی ها و مامانی مختلف . تا منو دیدی گفتی خوشل هانوم (خوشگل خانوم ) . الهی فدات بشم که هر روز کلمه های بیشتری یاد میگیری . کلا توی کار کلماته فانتزی هستی تا لباس بیرون تنت میکنم میگلی علوسک (عروسک ). با همه دست میدی و سلام میکنی و...
7 آذر 1393

فیلم زندگی .........

تو را از شیر می گیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببری ـ ـ ـ ـ و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادن چیزی که دوستش می دارد و بعدها یاد می گیری که خیلی چیزها را که دوست داری از دست بدهی از عروسک هایت تا آدم های دور و برت ـ ـ ـ ـ تا پــــــــــــــــدر ، مـــــــــــــــــادر ، خـــــــــــــــــــواهر ، بـــــــــــــــــــــــرادر ، پــــــــــــــــدربزرگ ، مـــــــــــــــــادربزرگ ، هـــــــــــــــــــــــــــــــــمسر ، فــــــــــــــــــــــــــرزند ، رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــیق ، و عشق های فراموش نشدنی مثل فیلم ها ـ ـ ـ ـ همه ی زندگی صحنه های یک فیلم است از ...
7 آذر 1393

30 آبان 93

وای که از هر چی عدد سی هست حالم بهم میخوره . تا الان 3 تا از بدترین شب های زندگیم توی 30 ام ماه اتفاق افتاده اولیش 30 فروردین 90 که شب زایمانم بود توی بیمارستان دومیش 30 تیر 92  که ملودی رو به علت اسهال و استفراغ بردیم بیمارستان همون بیمارستانی که دنیا اومده بود و یکیش هم 30 ابان 93 که همین امروز بود و کلی روزه بدی داشتیم . دیشب ساعت 10 شروع کردی بالا آوردن و تا ساعت 3 صبح بالا میاوردی . دیگه شبونه رسوندیمت بیمارستان . این ویروسی که اومده واقعاً خیلی شایع شده . جا نبود واسه سوزن انداختن همه هم بچه . توی قسمت اورژانس هر تختی یه بچه زیر سرم بود و مادر و پدرش هم در حال بالا و پایین پریدن . خلاصه دکتر گفت چون تازه شروع شده یه آمپول میزنیم ...
30 آبان 1393

23 ابان 93

دیروز من و شما و باباشی رفتیم کنار دریا و کلی بدو بدو کردی . هوا هم اینروزا واقعا عالیه و بهشته .       از اونجا هم رفتیم رستوران باغ ابریشم . یک پیست اسب سواری هم داره که خیلی اسباش قشنگ بودن . به اسبا میگفتی پیشی     تیپتم به اسب سوارا میخورد             فدای شیطنت هات     شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت     ...
24 آبان 1393