ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

یک مرحله جدید توی زندگی هم تو هم من

عزیزه دلم از دیشب تا حالا همه اش یه حس مجهول توی وجودم هست که تا الان به این شدت حسش نکرده بودم . یادمه زمانی که فهمیدم تو رو باردارم همچین حسی داشتم همه اش میگفتم یعنی من میتونم یه بچه به اون کوچیکی که برای همه کاراش به من نیاز داره رو بزرگ کنم ؟ یه حس ترس ، خوشحالی ، ناراحتی ، نگرانی و خیلی از حسا رو داشتم که با هم ادقام شده بود . مرحله مرحله بزرگ شدنت و شاهد بودم و به جرات میتونم بگم همیشه کنارت بودم با هر مرحله از بزرگ شدنت ذوق کردم و با هر کار جدیدی که یاد گرفتی کلی حس سر بلندی کردم . مدتی بود که همه اش دلشوره حدود دو سال دیگه رو داشتم که باید بری پیش دبستانی . اما میگفتم تا اون موقع خیلی زمان مونده اما با اتفاق دیروز متوجه شدم که گذر ...
16 فروردين 1394

سیزده بدر 1394

عشقم امسال سیزده بدر تا عصر خونه بودیم و طرفای ساعت 5 از خونه زدیم بیرون من و شما و باباشی و ناهید جونو بابا سعید . رفتیم ساحل ریشهر و از اونجا هم پارک لیان و بعدش هم بندرگاه . طی مسیر چون ظهر نخوابیده بودی حدود نیم ساعتی خوابت برد  و همین باعث شد که کلی خوش اخلاق بشی .                       و اینم اولین پفکی که خوردی ...
16 فروردين 1394

5 فروردین 94 تولد ناهید جون

عشقم این چند روز حسابی خوش گذشت هم به شما هم به من امیدوارم به ناهید جون و بابا سعید هم خوش گذشته باشه . ایام عید 94 هم به خوبی و خوشی تموم شد و دیشب ناهید جون و بابا سعید برگشتن تهران و جاشون واقعا معلومه شما هم خیلی بی تابی کردی دیشب رو ، اما خب چاره ای نیست عزیزم بالاخره باید بر میگشتن . این چند روز هم اتفاق خاصی نیوفتاد که قابل نوشتن باشه هر روز بیرونو تفریح . 5 فروردین تولد ناهید جون بود و از طرفی هم خاله حدیث و عمو مسعود و قند عسلاشون اومده بودن برای عید بوشهر و همون روز ناهار و خونه ما بودن . خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم و تعریف کردیم شب رو هم قرار شد به اتفاق هم دیگه بریم محل کار باباشی . خاله حدیث که فهمید تولد ناهید جونه زحمت کشیده ب...
15 فروردين 1394

اغاز سال 1394

عشقم امسال سال تحویل چون نصفه شب افتاده بود و لالا بودی سر سفره هفت سین کنارمون نبودی اما صبح حسابی از خجالت همه اجزای سفره در اومدی . این این پنجمین سالیه که کنارمونی نفسه مامان .سفره امسال با تم مزرعه و بره ناقلا بود که همه دست ساز هستن                       و اینم ماهی شکم پر نسیم پز ناهار عیدمون   ...
1 فروردين 1394

26 اسفند _ تولد مامان نسیم

عشقم از خدا ممنون هستم که یک سال دیگه هم اجازه داد کنارت زندگی کنم و با وجودت سرشار از شادی باشم و دنیای شیرین کودکیت و ببینم . تولد امسالم مصادف شده بود با چهار شنبه سوری . جالبش اینه اون سالی هم که ناهید جون من و دنیا اوردن چهار شنبه سوری بوده . شب رو رفتیم پیش بابا عیسی و کلی خوش گذشت و بابا هم یه اهنگ و تقدیم کرد به من و برام تولدت  مبارک و خوند و اونجا هم که کلی ادم بود همگی حسابی به وجد اومده بودن . شما هم که طبق معمول یه ریز مشغول بالا پایین پریدن و فضولی کردن بودی و یدونه عکس درست و درمون نتونستم ازت بگیرم. قشنگ ترین نقطه تولدم روشن کردن بالن ارزوها بود وای خیلی دوسش داشتم و خوشم اومد . یک سال بزرگ تر شدم و وارد 29 سالگی شدم . ...
28 اسفند 1393

شیرینی و تلخی مادر بودن

بچه عجیب ترین موجود دنیاست ، می آید ، مادرت میکند ، عاشقت میکند ، رنجی ابدی را در وجودت میکارد . تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد و تمام ...! بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست ؛ وقتی مادر میشوی ، رنجی ابدی بسراغت می آید؛ رنجی نشات گرفته از عشق ... مادر که می شوی ، میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی . میخواهی بهترین ها را از آن او کنی . وقتی می خزد ، چهاردست و پا میرود، راه میرود و می دود ، تو فقط تماشایش میکنی و قلبت برایش تند می تپد ... از دردش نفست میگیرد . روحت از بیماری اش زخم می شود . مادر که می شوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود . مادر که می شوی ، کس دیگری می شوی ؛ کسی که وجودش پر از عشق و جنون و دیوا...
24 اسفند 1393