ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

گوشواره

عشق مامان درست یک هفته بعد از اینکه واکسن چهار ماهگیت و زدیم بردمت و کوشات و سوراخ کردم . از اون موقع تا الان یک لنگه گوشواره و 3 تا گیره پشتش و گم کردی . گذشت تا امروز صبح که من رفته بودم برای یه سری از کارای اداریم بیرون و وقتی برگشتم رفتم توی اتاقت تا تختت و مرتب کنم . دیدم دو تا گوشواره و پشتی هاش افتاده توی پتوت . خوبه دیدمشونو پتو رو تکون ندادم وگرنه باید کلی میگشتم برای پیدا کردنشون . کلی کلافه شدم اخه مامانم این چه کاریه ؟ دلم هم نمیاد جز طلا بندازم گوشات . حالا با صحبت کردن باهات امیدوارم توجیح شده باشی و دیگه از اینکارا نکنی اونم با این گرونیه طلا .   بعداً نوشت : عشقم زمانی که توی دی ماه خاله مهسا و عمو عل...
26 خرداد 1394

اینروزا ♥♥♥♥♥♥♥♥

عشقم تاریخ 17 خرداد برگشتیم به بوشهر . موقع برگشتن توی فرودگاه تا رفتیم سالن ترانزیت شما دستشوییت گرفت و گفتی دستشویی منم اومدم تندی ببرمت که دیدم دستشویی بانوان و خراب کردن و ناچاراً با اجازه مسئولین بردمت قسمت مردونه وای که چقدرم کثیف بود حالا خوبه مردن . داشتم اوق میزدم . خلاصه دستشویی و کردی و اومدیم و نشستیم تا اعلام کنه پروازمون رو . 5 دقیقه نشده بود دوباره گفتی دستشویی . انگاری خوشت اومده بود از اون محیط دستشویی مردونه . خلاصه باز راهی شدیم که اینبار نظافت چی نمیزاشت بریم میگفت زشته نباید بری داخل گفتم مگه خودم میخوام برم بچه رو میخوام ببرم . گفت کار همه مادرا همینه بچه رو بهونه میکنن برای کارای خودشون . گفتم خیلی بی ادب و نزاکتین . ...
23 خرداد 1394

7 خرداد 94- همدان

عشقم صبح منو شما به همراه ناهید جون با اتوبوس اومدیم که چند روزی بمونیم همدون . توی مسیر بچه خوبی بودی فقط اولی که راه افتادیم نمیدونم چرا بالا اوردی اما خب دیگه بعدش حالت خوب بود خداروشکر. ناهار و خوردیم و لالا کردیم و بعدشم یه حموم و در اومدیم بیرون که بریم خونه مامان پوری . خبر نداشت که اومدیم و امروز هم تولدش بود سر راه یدونه کیک گرفتیم و حسابی سوپرایزش کردیم . سر مسیر رفتن نزدیک خونه بابا سعید اینا یدونه گل نسترن دیدم که ناخوداگاه منو برد به خونه قدیممون توی همدان . یه نسترن داشتیم توی حیاطمون خلاصه رسیدیم و زنگ زدیم مامان پوری کلی خوشحال شد . کلی برای خودت بازی کردی .وای باز خاطرات قدیم .یادمه بچه که بودیم چون همه نوه ها تو...
7 خرداد 1394

روزمرگیهای این چند روز

عشقم بعد ال تموم شدن مراسم عروسی و در اومدن خستگیمون این روزا یه سری کارای روزمره داریم صبحا که بیدار میشیم صبحونه و حموم و بعدم کمی تی وی و بعد ناهار و بعد لالای عصرگاهی و عصر ها هم بیرون بعدش هم شام میخوریم و طبق برنامه حدود یک ساعتی با تبلتت بازی میکنی و حسابی همه چیزش و یاد گرفتی خیلی خوشحالم بابت خریدن این هدیه واست فکر کنم بهترین انتخاب بود چون هم دایره لغاتت افزایش پیدا کرده هم اینکه هر کاری که میکنن عروسکای بازیها رو میگی  . در کل همه چیز  ارومه خداروشکر             اینم یکی از تفریحاته جدیدت هست. تا میریم توی محوطه خونه ناهید جون اینا گوشی...
2 خرداد 1394

پایان 49 ماهگی ......... ورود به 50 ماهگی

  عشقه مامان ورودت به دهه زندگیت مبارک   توی عکس بالا از یه حیوون ترسیدی . حالا حدس بزنین چیه ؟ دراکولا ٰ گودزیلا ٰ ببر  و پلنگ ؟ نه اشتباه گفتید جواب توی عکس بعد هست یدونه مورچه بدبخت از مورچه میترسی اما با گربه و سگ و جک و جونورهای بزرگ روابط خوبی داری مثلا به گربه ها چیپس هم میدی       ...
29 ارديبهشت 1394

چند روز اخیر و عروسی سارا جون

عشقه من این چند روز همه اش مشغول عروسی سارا جون بودیم واییییییییییییییییی که بعد مدت ها تونستم کلی خوش بگذرونم . خانواده ما چون هر کدوم یه شهر هستن کم پیش میاد که همگی کنار هم باشیم از طرفی هم واقعا بهم علاقه داریم سمت خانواده پدری . روابطا عالی و همه جنبه ها هم بالا و از طرفی هم همه شیطون حتی عمو ها و عمه . خلاصه که یه دل سیر گفتیم و خندیدیم . روز سه شنبه عمو وحید به همراه دختراش و خانومش ودومادش اومدن از مشهد به سمت تهران و اومدن خونه بابا سعید  و پیش ما بودن . صبح چهارشنبه همگی دعوت بودیم خونه عمو جمشید که میشد  بابای عروس . کلی تا عصر قر دادیم و گفتیم و خندیدیم . شب هم سارا جون و وهاب شوهرش اومدن و جمعمون حسابی جمع شد تا ساعت ...
26 ارديبهشت 1394

21 اردیبهشت 94

عشقم دیشب اومدیم و رسیدیم تهران خونه ناهید جون و بابا سعید . صبح امروز هم رفتیم توی محوطه و تا دلتن خواست برگ بازی کردی و عصری هم رفتیم تا من کادوی عروسی خاله سارا رو بخرم . در کل بچه خوبی بودی اما نمیدونم چرا تا دوربین میدیدی عصبانی میشدی و نمیزاشتی عکس بگیرم ازت . توی عکسات کاملا معلومه که ناراحت میشی                 مامان فدای اوش شکلت بشه . وقت برگشتنمون هم به خونه در عرض 5 دقیقه رعد و برق زدن شروع شد و یهو باد شدید و یه رگبار . وای که الان پنجره بازه هوا به معنی واقعی بهاره .       ...
21 ارديبهشت 1394