ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

روزهای مادر و دختری ♥♥♥

عشقم اینروزا بیشتر باهم وقت میگذرونیم البته تو همیشه کنارم بودی اما خب حال و هوای اینروزامون دونفره اس یه جورایی . بابا همه اش درگیره کاره و منو شما تنها تر از قبلیم  و بیشتر باهم خوش می گذرونیم توی دنیای خانومانه خودمون . هوا هم دو روزه عصرا یکم قابل تحمل شده و می ریم اول یه بستنی میخوریم و بعدش هم حدود یک ساعتی لب ساحل واسه خودت سرگرم میشی با فواره های توی حوض . منم نگات و میکنم و از لذت بردن تو ، لذت می برم . اینروزا روزی هزار بار صدام میکنی و می گی مامان نسیم . مامان نسیم فدای اون شکلت بشه نفس دونه . سعی می کنی کارام و تقلید کنی و منم از دیدن کارات کلی خندم می گیره . صبحا جز جمعه و پنجشنبه همچنان میام باهات مدرسه . البته وابستگیت ک...
18 مهر 1394

گذر ایام

ملودی پیش دبستانی علم و عمل بوشهر سال تحصیلی 94-95 مامان نسیم پیش دبستانی ابن سینا همدان سال تحصیلی 71-72    البته بگم من اینجا دو سال ازت بزرگ تر بودم سنن . چون شما الان یک سال زودتر رفتی پیش دبستانی در سن 4 سال و 5 ماهگی و من چون نیمه دومی بودم در سن 5 سال و 6 ماهگی رفتم .برای همین بزرگتر هم بنظر میام و شما ریزه میزه تر ...
10 مهر 1394

اینروزا ی من و ملودی

عشقه یدونه خودم اینروزا میام باهات مدرسه و کنارت می مونم چون روز بعد از اینکه تنهات گذاشته بودم دلت نمی خواست بری تنهایی و این طور شد که گفتم انقده میمونم کنارت تا عادت کنی . الهی مامان فدای اون دل کوچولو و مهربونت بشه که طاقت دوریم و نداری . مامان همیشه پیشته عزیزم اینو بدونو مطمئن باش اگه فیزیکی هم نباشه حضورم اما بدون روحم هیچ وقت تنهات نمیزاره و قلبم فقط برای یدونه دخترم میتپه . اینو بگم که مربیت عوض شده و شاید دلیل حس نا امنیت این هم باشه . البته خواهر خانوم زمانی هست مربی جدیدت و واقعا صبور و مهربون هستن ایشون هم . کلا توی کلاس من و شما توی نیمکت میشینیم کنار هم و بگم که بدونی دوستای هم کلاسیت و حتی بچه های دیگه مدرسه که کلا 30 نفر می...
10 مهر 1394

پروژه مقنعه پوشیدن و موندن توی مدرسه بدون من

وای وای جونم برات بگه عزیزه دله مامان که دیروز از صبح بساط تمرین پوشیدن مقنعه داشتیم توی خونمون از صبح تا اخر شب دقیقا و سر ظهر دیگه خودت و میزدی و منو میزدی و یه اوضاعی بود . اما بالاخره طبق معمول من موفق شدم و قبول کردی که چاره ای جز پوشیدنش نداری . کلا عادت کردم که همه کارات و اولش با جیگر خون کردن انجام بدی اما خب روی غلطک که میوفتی دیگه درست میشه . خلاصه که تا الان کلا منو خیلی اذیت کردی فندق فسقلی فکر نکنی که راحت بزرگ شدی سر هر کاری که باید انجام بدی من مردم و زنده شدم . امروز صبح هم ساعت 9 رفتیم مدرسه و دیگه امروز مقنعه پوشیدی اولی که می خواستی بپوشی یکم نق زدی اما خب زود کنار اومدی ( الهی فدات بشم همین الان یهو اومدی و دست انداخت...
4 مهر 1394

1مهر 1394- اولین تجربه باز گشایی مدارس

در سن 4 سال و 5 ماه و دو روزگی : عشقممممممممممم الهی مامان فدات بشه که اینهمه بزرگ شدی . امروز ساعت 8 جشن بود توی مدرسه به خاطر بازگشایی . البته ما ساعت 9 رفتیم که شما کمتر خسته بشی اخه هنوز اوچکولویی . خیلی خوب بود و خیلی خوشت اومده بود و حسابی هم من و هم مسئولین مدرسه رو شگفت زده کرده بودی و امروز متوجه شدم که خیلی دوستت دارن و همین نقطه قوت قلبم شد که ایشا الله مشکل قبلی برات پیش نمیاد در کنارشون . از اونجایی که جدیدا دوربین میبینی ناراحت میشی بیشتر سعی کردم ازت فیلم بگیرم وقتایی که متوجه نیستی اما چند تا عکس هست که میزارم واست حیاط مدرسه . اینجا خیلی هم خوشحال بودی اما تا دوربین و دیدی سر من جیغ کشیدی ابته اینجا شبیه ب...
1 مهر 1394

28 شهریور 94 - اخرین مرحله خرید های مدرسه

بوی مهر باز بوی دفتر پاک کن های سفید ته مداد قرمز باز هم مهر رسید باز هم رج زدن حرف الف باز هم دخترکی سر به هوا دختری نازکه نامش کبراست و د ه ها  سال است قول ها داده به خود و گرفته تصمیم که دگربار، کتاب خود را باز جا نگذارد. شب به زیر باران آن کتاب کهنه هچنان خیس و چروکیده و باران زده است باز هم سال دگر باز پاییز دگر باز تصمیم دگر باز کوکب خانم چند مهمان دارد باز هم سفره رنگین پهن است و کدام از ماها در پس این همه سال … حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم همچنان با او نیست؟ خوش به حال عباس! خوش به حال...
29 شهريور 1394