ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

مامان ناهید و بابا سعید فردا میان هورااااااااااااااااااااااا

دخمل مامی فردا دارن میان بابا چون اینجا هم دفتر داره باید بره و بیاد مامان هم باهاش میاد . خیلی خوشحالم . شما هم فردا 53 روزه میشی و 10 روز دیگه واکسن 2 ماهگی داری . مامان خیلی نگرانه که دردت نیاد .  ...
18 خرداد 1390

lمامان ناهید و باباسعید رفتن

هیچ چی ندارم که بگم فقط میگم رفتن و خیلی تنها شدم . من موندم و یه دنیا خاطرات از جاهایی که با مامان ناهید و باباسعید رفتم وقتایی که بابا عیسی نبود و سر کار بود. هر جایی بوشون و میده . امیدوارم خدا بهم طاقت بده که تحمل کنم . فقط دل خوشیم اینه که بهشون خوش میگذره و یکم استراحت میکنن و به خودشون میرسن .
11 خرداد 1390

بابا عیسی می نویسد

سلام دختر خوشگلم . هرچی سعی کردم و هر چی فکر کردم که چی بنویسم کلمه جالبی به ذهنم نرسید اما فکر کنم این شع همه احساسم و به تو بیان میکنه . و ازت ممنونم که با اومدنت زندگی من و مامانی و رنگ و بوی تازه ای دادی . تقدیم به دردانه بابا : برات قصه میگم تا که بخوابی دیگه اشکی نریز نکن بیتابی میگم حکایت بره و گرگه برات میگم که دنیا چه بزرگه بخواب ای کودک من گریه بسه از اشکای تو این قلبم شکسته نذار مروارید چشمات حروم شه لالایی می خونم تا شب تموم شه لالایی کن لالایی کن لالایی تویی که پاکترین خلق خدایی لالایی کن گل ناز قشنگمملوس کوچیک مست و ملنگم لالایی کن بخواب بابا بیداره گل بوسه روی دستات میکاره  لا...
19 تير 1390

مامان ناهید و بابا سعید دارن از بوشهر میرن

مامی خیلی دلش گرفته . مامان و بابام دارن میرن واسه زندگی تهران . البته اینجا هم یه خونه گرفتن واسه وقت هایی که میان راحت باشن . دیگه من میمونم و تو بابایی . دایی حامد که با زن دایی صدف سرش گرمه . خیلی دلم گرفته . اما دلم گرمه به وجود تو وبابا جونت . خدا رو شکر میکنم که شما 2 تا فرشته رو دارم . راستی بابابیی دیشب دیر اومد خونه و نرسید واسه ات بنویسه اما حتما واسه ات مینوسه بهت قول میدم . اگه امروز ظهر زود اومد همون وقت مینویسه . 
9 خرداد 1390

روز دوم سر کار رفتن خواب بمونی فکرش و بکن !!!!!!!!!!!!!!

دخمل مامان از بس که دیشب هر 5 دقیقه به 5 دقیقه بیدار میشدی هم خودت صبح خواب موندی هم مامان خواب موند و آبرومون پیش بابا سعید رفت . ( آخه من توی شرکت پدرم کار میکنم اینو جهت کسایی میگم که منو نمیشناسن .) خلاصه با یک ساعت تاخیر بابا عیسی رسوندمون سر کار طفلی بابا عیسی کلی خسته بود اما ما نذاشتیم بخوابه و بیدارش کردیم تا ما رو برسونه . الانم که دارم اینا رو مینویسم شما توی بغل بنده لم دادی و مشغول چرت زدن هستی . دیشب مامان کلی از دستت ناراحت بود چون خیلی لالا داشت اما همین دیشب شما خوابت نمیبرد . دلم میخواست گریه کنم .اما الان دیگه ناراحت نیستم و دوست دارم . راستی امروز میخوام از بابا عیسی بخوام واست بنویسه اصولاً از نوشتن خوشش نمیاد اما فکر کن...
8 خرداد 1390

کوچک ترین کارمند دنیا

سلام عزیز مامان  امروز شما 41 روزت شد و از امروز یعنی شنبه 7/3/90با مامان اومدی سر کار . فکر کنم کوچیکترین کارمندی باشی که در این سن سر کار میره . الانم تازه میمی خوردی و لالا کردی . دوست دارم 
7 خرداد 1390