ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

ملودي و جارو برقي

امروز وقتي داشتيم دفتر و نظافت ميكرديم يه خورده ملودي رو نشونديم روي جارو برقي و وقتي روي زمين كشونده ميشد كلي ميخنديد فسقل خانوم      جادوگرها سوار جارو دستي ميشن ملودي سوار جارو برقي ههههههه ...
12 بهمن 1390

هفت سال گذشت ...........

امروز يعني 90/11/12 هفتمين سالگرد آشنايي من و بابايي هستش. يادمه اون روز هم نم نم باروون ميومد . من و بابايي هم الان روي كشتي بوديم در راه خارگ . يادش بخير چه روزايي بود . با وجود اينكه من چند سال بود تئاتر كار ميكردم و بابات توي كارايي صوت و موسيقي بود اما همديگرو نديده بوديم و جالب تر اينكه من مدت ها بود عمو امين ( داداش باباشي ) رو ميشناختم و تموم اجراهاي موسيقيشون و به خاطر امين ميرفتم ميديدم و جالب تر از اون كه باباشي هم تموم اون اجرا ها روي سن صدابرداري و اجرا داشت اما نه من اون و ديده بودم نه باباشي منو . آْره ديگه قسمت به همين ميگن .  چند تا عكس ميزارم پستت بدون عكس نباشه عسلم .( عكساي ديشب كه من و باباشي و ملودي رفته بوديم خ...
12 بهمن 1390

النگو

دارم النگو هامو به خاله سحر ( همكار مامانم ) نشون ميدم و فيس ميدم  دارم دلم مامانم و ميبرم  اين النگو هاي ناسسسسسسسس شيشه اي رو ناهيد جونم از مشهد برام سوغاتي خريده بود  ملودي در حال بازي و دلبري  ملودي در حال بازي . نميدونم داره به چي فكر ميكنه . پ . ن : بامزه اينجا بود ديروز هرچي رو كه ميخواستي برداري با دستي برميداشتي كه النگو توش بود و از صداي چق چق شون خيلي خوشت ميومد. كلي باهاشون سرگرم بودي . قوربون اون دستاي كوشولوت بشم من مامانم . ...
11 بهمن 1390

يادش بخير ممددددددددد

وقتي مامان بچه بود يه عروسك داشت . عكسي كه برات ميزارم نمونه تكامل يافته همون عروسك پلاستيكي هاي 20 سال پيشه . ( مثل ميمون كه تكامل يافت و شد انسان  ) . يادمه با خودم همه جا مي بردمش . حموم ، بيرون ، حتي وقت خواب پيش خودم مي خوابوندمش . اسمش ممد بود ( محمد نه . اشتباه نكنيد ممد) خيلي دوستش داشتم . تا سوم راهنمائي هم داشتمش البته آخرين تصويري كه ازش دارم بيچاره يه جانباز 80 درصد بود   يه دست نداشت ، همه انگشتاش و خورده بودم ( هم دست هم پا ) زير يه بغلش تا روي كمر پاره شده بود . اما بازم دوسش داشتم . اما در يك خانه تكاني درست و حسابي ناهيد جون نميدونم چرا فكر كرده بود ديگه به درد نميخوره و انداخته بودش جزء آشغالا دور  . تا ...
11 بهمن 1390

پوپت نو مبارك عسلم

 ديشب من و شما و خاله عاطفه ( دختر عموي بابا )و خاله آتنا ( دختر عموي بابا ) و بابا رفته بوديم بازار . خاله ها ميخواستن واسه عروسي داداششون كه 4 اسفنده لباس بخرن منم ميخواستم ببرمشون مغازه دوستم . ( گالري مژگان توي پاساژ آزادي : براي اونايي كه بوشهرن ميگم خيلي لباساش نازه. يه سر برين پشيمون نميشين ) اين طوري شد كه باهم رفتيم . آخر شب گفتم تا اينجا اومدم يه سر برم گالري چيكو ببينم چيزي آورده براي ملودي بگيرم يا نه . ديدم پوپت خوكي و قورباغه اي آورده بود . قبلاً پوپت اردكي برات گرفته بودم .به بابا گفتم كدومش و بگيريم ؟ گفت بگير دوتاش و جلوي ملودي هر كدوم و خواست بگير . تا گرفتم جلوت خوك رو برداشتي . خلاصه ما هم به خواست شما احترام گذاشتيم...
11 بهمن 1390