ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

شيطوني به روايت تصوير

ديروز بعد از ظهر تا من خوابيدم ساعت 3 بود. شما ساعت 2 خوابيده بودي و ساعت 4 بود كه از خواب بيدار شدي. من به بابا گفتم ملودي و بيار بزار پيشم تا هم دراز بكشم هم اينكه اون بازي كنه. خونه ناهيد جون اينا بوديم. من از خستگي باز خوابم برده بود. و وقتي بيدار شدم ديدم كه تموم اسباب بازي هات و پخش و پلا كردي و از اين كارت خيلي خوشحالي. و داشتي به زبون خودت آواز ميخوندي واسه خودت.      ادامه شيطنت هاي خانوم خانوما در ادامه مطلب ............                   حسابي آشپزخونه ناهيد جون و بهم ريختي وروجكه من ...
20 فروردين 1391

تولد يكسالگي وبلاگت مبارك عسله مامان

  پارسال در چنين روزي ، وقتي كه 9 روز مونده بود تا دنيا بياي ،مامان واست اين وبلاگ و درست كرد تا خاطرات قشنگ روزاي زندگيت و بنويسه كه هيچ وقت شيرينيش يادمون نره. الان يك سال از اون روز ميگذره و شما حسابي بزرگ شدي . بازم از خدا ممنونم كه تو رو به من و بابا داد تا هرچه بيشتر زندگيمون قشنگتر بشه.    هم من و هم بابايي عاشقتيم                 ...
20 فروردين 1391

واكر

مامان خيلي غصه داره خيلي خيلي خيلي . ديشب كلي گريه كردم . از بس همه ميگن چرا دخملت راه نميره ؟ چرا دندون در نياورده ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا؟ من هم ميدونم هر بچه اي يه طور بزرگ ميشه و يه كاري رو زودتر و يكي رو ديرتر انجام ميده،اما خب مادر هميشه دلش ميلرزه كه نكنه خداي نكرده چنان و چنين باشه. خلاصه كه دندون در آوردنت واسم شده آرزوي محال. هر شب خواب ميبينم دندون در آوردي و صبح با كلي ذوق توي دهنت و ميچرخم اما هيچ خبري نيست كه نيست. حتي ديشب رفتم برات واكر گرفتم كه زودتر راه بيفتي. همه ميگن بچه ما توي اين سن بود راه ميرفت. ملودي چقدر تنبله. خداجونم كاري كن زودتر هم راه بره هم دندون در بياره تا يكم دلم آروم شه و ديگران نمك روي زخمم نپاشن.   ...
16 فروردين 1391

عكسهاي اولين سيزده بدر ملودي _ خائيز

                عزيزم پارسال اين وقتا هم رفتيم سيزده بدر البته شما توي شكم مامان بودي. پارسال با دايي حامد ، بابا سعيد ، ناهيد جون و باباشي رفتيم چاهكوتاه. امسال دايي حامد كه با خانمش تبريز بود. ناهيد جون و بابا سعيد هم ميخواستن برن گناوه . من و شما و باباشي هم با دوستاي بابا و خانواده هاشون رفتيم خائيز اطراف باغ نرگسي بساطمون و چيديم . حدود 50 نفري ميشديم. شما هم مثل هميشه آروم بودي و اصلاً اذيت نكردي. در ضمن كلي هم خواستگار پيدا كردي . همه پسر مجردا بال بال ميزدن يه دقيقه بغلت كنن و آدم نبود كه بوست نكرده باشه. فسقل مني ديگه.  . خيل...
15 فروردين 1391

شروع شیر پاستوریزه

عزیز دلم از پریشب بهت شیر گاو دادم البته پاستوریزه اونم با مقداری  آب که قاطی میکنم. خدارو شکر راحت میخوری و مشکلی هم واسه ات پیش نیومد. البته وقت خواب شب ها تا صبح شیر خشک میخوری هنوز.     ...
13 فروردين 1391

ملودی و گشت دریایی

خیلی خوشحالم که تا قبل یکسالگی تمام وسایل نقلیه رو سوار شدی.فقط کشتی سوار نشده بودی که امروز سوار شدی. به مناسبت عید گشت دریایی بود و با دوستای بابایی رفتیم . خیلی خوش گذشت بهمون. البته شما هم حسابی بهت خوش گذشت و همه اش دست میزدی و خوشحالی میکردی. موسیقی بندری هم بود. و دوستای بابا حسابی خودی تکون دادن. بابا هم ازش درخواست شد که آهنگ بخونه و اون در حالی که شما رو توی آغوشیت بغل کرده بود یه آهنگ خوند و عمو امین هم واسه اش ضرب و تمپو زد.   کسایی که به این سفر 1 ساعته رفتیم: بابا من و شما عموسعید( دوست بابا ) عمو داوود ( پسر عموی بابا) عمو امین عمو سعید ، خانمش ، خواهر خانمش و برادر خانمش( دوست بابا )   ...
13 فروردين 1391