ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اندر احوالات ملودي خانومه ما

عزيزه دلم الان دقيقاً سه روز و سه شبه كه بد غذا ميخوري ، بد ميخوابي ، توي خواب همه اش ناله ميكني يا از خواب ميپري ، گوشات رو محكم فشار ميدي و موهات و ميكشي و خودت از كشيده شدنشون دردت مياد و پشتش گريه ميكني. جز بغل من و خاله مريم بغل كسي نميري حتي بابائي. دوباره ياد اولايي مي افتم كه دنيا اومده بودي. همه اش بي تابي و بدخوابي. فشار كاري هم اين روزا خيلي زياده. فقط خداروشكر ميكنم كه ديگه مجبور نيستم بيارمت با خودم سر كار. وگرنه حتماً ديوونه ميشدم. خلاصه اميدوارم اين روزا هم زور سپري بشه و راحت بشي. درد دندون كم بود ، درد واكسن هم اضافه شد. خيلي غصه دارم. و همه اش نگرانتم. دلم نميخواست توي وبلاگت واست خاطرات تلخ بنويسم. اما ميگم ،تا وقتي بزرگ ش...
7 ارديبهشت 1391

خودتون حدس بزنين

♥چند وقتي بود كه لثه هام ميخاريد♥ ♥اشكاي من مثل باروون مي باريد♥ ♥حوصله همه سر اومد ديگه♥ ♥مامان ميگفت كه در نمياد ديگه♥ ♥يهو يه شب با گريه كه خوابيدم♥ ♥صبح پا شدم يه چيز خوبي ديدم♥ ♥مرواريد سفيد و زيبايي بود♥ ♥ميخنديدم توي دهنم پيدا بود♥   ديروز انگشتم و بردي توي دهنت و گاز گرفتي . احساس كردم دو تا چيز مثل خار رفت توي انگشتم. دوباره تكرار كردي . دوباره و دوباره. آره دندون بود. خدا جونم ممنونتم . دخمل ما هم بالاخره رفت جز كباب خورا ( البته خيلي وقته كباب ميخوره  ) . به مح...
4 ارديبهشت 1391

ملودي و واكسن يك سالگي

نفسم فردا يعني 3 ارديبهشت واكسن داري. البته 29 فروردين بود . واكسن يكسالگي هم بوشهر بهمون گفتن فقط سه شنبه و يك شنبه ميزنن واسه همين 29 فروردين نبردمت، چون جشن داشتيم. و ناچاراً فردا ساعت 8 بايد بريم. حتي نميدونم كجات و ميخوان اوخ كنن . دست يا پا ؟ اما فكر كنم اينبار خيلي اذيت ميشي چون به اندازه كافي لثه هات اذيتت ميكنه. و درد آمپول هم بهش اضافه ميشه. فقط اميدوارم تب نكني و مريض نشي . الهي كه فدات بشم. من . خدايا اينبارم به خير بگذرون.       بعداً نوشت: ديروز يعني 3 ارديبهشت رفتيم به همراه بابايي وايسنت و زديم. خيلي استرس داشتم. اما خداروشكر شما خيلي كم گريه كردي. اما از ديشب همه ا بي قراري يكم به خاطر واكسن . ...
4 ارديبهشت 1391

ملودي و پرستارش

  عزيز دلم از پنجشنبه صبح ها كه مامان سره كاره ، خاله مريم داره مياد خونمون و شمارو نگهداري ميكنه. ديگه واقعاً نميتونستم با خودم بيارمت شركت. هم ماشا الله سنگين شدي و نميتونم سه طبقه بكشونمت بالا و هم اينكه هزار ماشالله فضول و شيطون شدي و روي زمين بند نميشي و اينجا هم بالاخره محيط آلوده است. مهد كودك هم نميزارمت . از نظر بهداشت واقعاً افتضاح بود. اما الان 2 روزه حسابي خيالم راحته. شما هم خيلي خاله رو دوست داري. البته بايدم دوستش داشته باشي ، چون كه اولين نفري كه از اتاق زايمان آوردنت بيرون شما رو تحويل گرفت و كارات رو انجام داد ،خاله مريم بود. خدارو شكر كه راحت بهش عادت كردي . الان 2 روزه حتي بغل بابا نميري ، اما خوشحالم ...
2 ارديبهشت 1391

يك سال گذشت .............. چقدر زود

عزيزه مامان ميگم تا بدوني . بدوني كه به همين راحتي ها هم كه فكر ميكني به وجود نيومدي. از روزي كه اومدي توي دل ماماني ، فقط يك ماه اول هيچي نفهميدم و يه جورايي راحت بودم. اما از ورود به دو ماه تا لحظه زايمان ، از بدترين دوران هاي زندگي مامان بود كه ديگه هيچوقت تكرار نميشه و نخواهد شد.    بقيه در ادامه مطلب ............. هر روز حالت تهوع هاي بد. خيلي بد. طوري كه اصلاً از دستشويي در نميومدم . چون ديگه تواني واسم نمونده بود تا بدو بدو برم دستشويي و روتون گلاب بالا بيارم. توي 3 روز چهار كيلو و نيم كم كردم. واقعاً داشتم ميمردم. حتي َآب نميتونستم بخورم. و از گلوم بوي خون ميومد چون از بس كه بالا آورده بودم و گلوم بر اثر نخوردن...
28 فروردين 1391

♥♥♥فكر نميكردم اينقدر بزرگ شده باشي ♥♥♥

از وقتي كه ناهيد جون بوشهر هست يعني 15 اسفند سال 90 ، شما صبحا پيشش ميموني. ديروز برده بودت سوپر ماركت. بعد ميگه وقتي اومدم حساب كنم خريدام و ديدم ملودي هم يه جعبه برداشته گرفته دستش . الهي قوربونت برم باورم نميشه كه اين همه خانووم شده باشي كه بتوني واسه خودت چيزي انتخاب كني. خلاصه كلي شگفت زده شدم.        قربونت برم من از كجا فهميدي اين مال سن شما هستش ؟ مامان جونم عاشقتم يه عالمه ، هر چي بگم خيلي خيلي خيلي كمه   ...
28 فروردين 1391