ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تشابه ملودی با مامی نسیم

توی خانواده پدری خودم ( مامی نسیم ) بعد از یک نوه دختر و دو نوه پسر من بدنیا اومدم و نوه چهارم هستم که میشه : بهاره ـ حامد ـ ماهان ـ نسیم ( که من باشم ) ملودی هم توی خانواده پدریش بعد از یک نوه دختر و دو نوه پسر بدنیا اومده و نوه چهارم هست که میشه : فاطمه ـ سروش ـ سیاوش ـ ملودی ( همین ملودی خودمون ) ...
19 مرداد 1392

بازی اعداد

ملودی ما متولد روز 29 فروردین هست و اگه 29 رو بر عکس کنیم میشه92 ملودی 29 مرداد ماه وارد 29 ماهگی میشه و این طوری میشه که دو تا 29 با هم تلاقی پیدا میکنه اگر ما 9 رو با 2 جمع کنیم میشه 11 ، ماهی که مامان و بابای ملودی باهم آشنا شدن بهمن ماه بود که میشه برج11 اگر 9 رو منهای 2 بکنیم میشه 7 ، روزی که مامان و بابای ملودی عروسی کردن 7 آبان بود حالا جمع اون دو تا 29 ( تاریخ تولد ملودی و ورود به 29 ماهگی )میشه 58 ، مامان ملودی 26 سالشه و بابای ملودی 32 سالش که جمع سن مامان و بابا هم میشه 58 مامان نسیم 16 ساله که بوشهر زندگی میکنه ، اگه شش و با یک جمع کنیم میشه 7 که باز تاریخ عروسی ما...
19 مرداد 1392

پنج شنبه 17 مرداد

شب و نسبتاً باز بد خوابیدی و  تا ظهر از خواب آلو بودن همه اش سرت و به همه جا تکیه میدادی . و اینطوری شد که موقع خوردن ناهار این طوری شدی: خلاصه ظهر دیروز هم درست نخوابیدی . بعد از چند روز که کلی به ناهید جون و بابا سعید عادت کرده بودیم دیروز عصری برگشتن تهران و واقعاً جاشون خالیه و دلمون براشون تنگ شده . مجبور شدم برای اینکه دنبال ناهید جون گریه نکنی ببرمت توی حموم و نتونستم باهاشون برم فرودگاه و با ، باباشی رفتن . حموم کردیم و آماده شدیم و رفتیم اول برات مامی خریدم و رفتیم یه بستنی خوشمزه هم دادم نوش جان کردی و بعدش رفتیم خونه بابا اسماعیل . شام و اونجا موندیم عمه روشنک هم بود و کلی بهمون خوش گذشت . ساعت 10 بود که برگشتیم خونه ...
18 مرداد 1392

چهارشنبه 16 مرداد

شب قبلش خیلی خوب خوابیدی و طبق معمول ساعت 10:30 لالا کردی و خوابیدنت همین طور ادامه داشت تا ساعت 4 صبح من که دیدم هر چی میام این دست اون دستت میکنم فایده ای نداره یکم شیر برات آوردم و امیدوار بودم که بخوابی . شیر و دادم دستت توی شیشه و رفتم دراز کشیدم اما دیدم حرف زدنت همچنان ادامه داره . بیدار بودنت مهم نبود اما بنده خدا ناهید جون و بابا سعید میترسیدم بیدار بشن . خلاصه حدودای شیش صبح بود که اومدم توی اتاقت و دیدم تموم در و دیوار و تخت و لباست و موهات و هر چیزی که اطرافته شده شیر خالی . جالب برام این بود شیری که توی شیشه داده بودم دستت کمتر از 30 سی سی بود . حالا چطوری این همه جا رو با اون یکم شیر ، کثیف کرده بودی نمیدونم . انگار که یه سطل آ...
18 مرداد 1392

دخملی مامانش

همین دیشب بود که کلی نگران بودم اما امروز که دفتر نقاشی آوردم جلوت خیلی خوشگل نشستی و شروع کردی به خط خطی کردن قبلاً فقط میخواستی مدادها رو بخوری ام امروز باز هم شگفت زده ام کردی . فقط دوست داری من کلی حرص بخورم وگرنه اینطور که بوش میاد همه کاری بلدی فقط رو نمیکنی . ای  دخمل ناناز من . کار جدیدی هم که یاد گرفتی اینه که میای جلو و لبات و غنچه میکنی تا بوس کنی . البته جالبش اینجاست من و بابا رو با لب میبوسی اما اگه کس دیگه باشه میری سمت لپش ،خیلی نگران بودم با کس دیگه ای اینکارو بکنی اما نمیدونستم دخملم اینقده بزرگ شده که افراد و از هم تشخیص میده . فدات بشم الهی امروز عصر با ناهید جون و بابا سعید رفتیم بازار اما بر عکس سری قبل که کلی خوش ...
15 مرداد 1392

دنیای فانتزی

وای که عاشق و هلاک این فانتزی بازیتم . کلا به چیزای تزئینی خیلی علاقه داری که برات استفاده میکنم . از وقتی هم که فهمیدی اون آدم توی آینه خوتی بیشتر به این چیزا علاقه نشون میدی . بیشتر وقتت توی روز ،توی اتاق ما میگذره روی تخت وامیستی و توی آینه واسه خودت ادا و شکلک در میاری و یه چیزی میگیری جلو دهنت و سخنرانی میکنی . النگو برات میندازم همه اش نگاه دستت میکنیو به همه نشونش میدی یا اینکه لاک برات میزنم همه اش داری نگاهشون میکنی . و بیشتر از همه عاشق عینک آفتابی هستی . از وقتی به چشم میزنی توی آینه ماشین خودت و نگاه میکنی . اصولاً خاله خود پسندی . این هم چند عکی عینک زده فینگیل مامان ...
15 مرداد 1392

دو شنبه 14 مرداد 92

عزیزه دلم چند روزی هست که بابا اسماعیل ( بابای باباشی ) فشارشون خیلی پایین و بالا میشه و به همین خاطر یکم حالشون خوب نبود دیروز رفتیم عیادتشون و شما هم کلی خوشحال بودی و وقتی که اسمت و به زبون آوردی نمیتونم وصف کنم که چقدر بابا اسماعیل و مامان مریم خوشحال شدن و ذوق کردن . این روزا صبحا با هم توی خونه هستیم و خیلی راحتم واقعاً هم به کارهای دفتر میرسم هم به کارای خونه و هم شما خیلی خیلی راحتی و گرما نمیخوریم . خلاصه که خیلی روزای خوبی داریم با هم . فقط از این ناراحتم که علاقه به یادگیری هیچ کاری نشون نمیدی و همه اش بی توجهی میکنی و یهو خودت یه کاری رو میکنی که شاخ در میارم و میگم اینو از کجا یاد گرفته ؟ دوست داری خودت کارا رو یا بگیری و همین ی...
15 مرداد 1392

یک شنبه 13 مرداد 92

عزیزه دلم دیروز عصر با ناهید جون رفتیم بازار و کلی بهمون خوش گذشت شما هم که خیلی خوشحال بودی و یه دستت و داده بودی به من و یه دستت هم به ناهید جون . خیلی جاهای باریک هم حاضر نبودی دست دوتامون و ول کنی و پشتمون ترافیک درست شده بود . حالا فکر کن هم زمان دلت میخواست یه دونه نی آب میوه هم دستتباشه. اما از اونجایی که طبیعتاً هشت پا نیستی با دهنت گفته بودیش . خلاصه که شکلت خیلی بامزه شده بود . توی بازار پر هست از یخ در بهشت و دستگاه های یخ دربهشتی با رنگای مختلف . اما همه اونایی که سر راهمون بود همه اش یخ خالی بود . دست یه بچه دیدی ، اما من چون یخ بود نخریدم برات گفتم شاید بعدیش یکم آب هم قاطیش باشه اما شما چنان کولی بازی ای در آوردی که هر کی نم...
14 مرداد 1392