خاطره ها يي كه هيچ وقت يادم نميره و تكرار نميشه
صبح كه بيدار شدم نا خودآگاه ياد دوراني افتادم كه دنيا نيومده بودي و به اين چيزا فكر ميكردم اولين باري كه فهميدم باردارم ، نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . خوشحال باشم از اينكه دارم مادر ميشم و يه فرشته داره مياد توي بغلم و مورد لطف خدا قرار گرفتم يا اينكه ناراحت باشم . البته نميشه گفت ناراحتي ، يه حس ترس . ترس از مسئوليت به اين بزرگي . آخه واقعا خيلي ترس داشت من هنوز يك سال نبود كه مسئوليت همسر بودن و به عهده داشتم حالا بعد ده ماه ميفهمم كه همچين مسئوليت خطيري داره ميوفته گردنم . واقعاً حس توصيف نشدني اي بود . وقتي كه باباشي گفتم باردارم و صداي قهقهه زدنش از پشت تلفن و اينكه ميگفت دروغ ميگي . بابا اون مو...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
9:50
عاشقانه هاي جديد
هر روز بيشتر از ديروز عاشقم ميكني . وقتي كه از خواب بلند ميشي و من ميام توي اتاقت اداي خودم و در مياري و دماغت و جمع ميكني و برام موش ميشي و دستاي كوچولوت و باز ميكني تا بغلم كني و كلمه اي در اوج ناباوري از دهنت بيرون مياد كه كامل هم تلفظ ميشه كه ببوسم و لبات و غنچه ميكني و پيش قدم ميشي تا منو ببوسي ، اون جاست كه من مزه شيرين ترين بوسه دنيا رو حس ميكنم وقتي كه سرت جايي گرمه و من ميرم توي يكي از اتاقا و ميفهمم كه داري ذنبالم دونه دونه اتاقا رو ميگردي و تند تند نفس ميزني و صداي دويدنت و ميشنوم و تا منو ميبيني نفسات تند تر ميشه و دستات و دور پام حلقه ميكني ، اونجاست كه من ميفهمم ترس نبودن مادر يعني چي وقتي كه بعضي وقتا توي...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
11:01
به نظر شما
خيليا تا الان گفتن ملودي بزرگ بشه شبيه اين خواننده خارجي ميشه شما هم اينطور فكر ميكنين ؟ ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
10:25
مسابقه نيني شكمو
عزيزم قرار نبود شركتت بدم اما گفتم شانست و امتحان كنم . اگه خواستين به دخملي راي بدين خاله جونا ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
10:00
تولد فاطمه جون ( دختر عمه ملودي )
عزيزه دلم ، فاطمه 22 تير دنيا اومده اما چون پنجشنبه يعني 20 تير خونه مامان بزرگ اينا بود تصميم گرفتيم بريم اونجا و اون روز كادوش و بهش بديم . از جايي هم كه ميدونستم عمه نميخواد براش تولد بگيره ، براي اينكه خوشحال بشه گفتيم كه يه دونه كيك هم براش بگيريم و ببريم . به عمه روشن هم گفتم كه ما همچين برنامه اي داريم تو هم بيا اونجا . خلاصه كه يه جشن كوچولو براش گرفتيم . افراد شركت كننده جشنمون من ، باباشي و ملودي + بابا اسماعيل و مامان مريم + عمه روشن + عمو امين و دوست عمو امين فاطمه جون امسال ميره كلاس سوم و 8 سالش تموم شد . از اونجايي كه عاشق كارتون باب اسفنجيه اين كيك و براش گرفتيم ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
10:24
التماس دعا
خدايا كمك كن چتر گناه را در باران رحمت رمضانت بسته نگه داريم آري چتر ها را بايد بست ، زير باران بايد رفت ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
11:03
پتوي چهل تيكه
اون قديم نديما منظورم توي خونه مامان بزرگامونه ، توي هر خونه اي حتما يه پتو كرسي يا پتوي چهل تيكه پيدا ميشد و من خودم هميشه ميگشتم تا اون پتو رو بكشم روم و بخوابم . آخ كه چه كيفي ميداد و كلي خوشحال بودم . اما ديگه از بس پتو هاي گلبافت و از اين قبيل اومده كه ديگه كسي توي خونه اش اين چيزا پيدا نميشه . خيلي وقته حسرت همچين پتويي رو داشتم . براي همين تصميم گرفتم همچين چيزي بدوزم . اولش خواستم با پارچه باشه اما ترسيدم كه نتونم درست و حسابي از پسش بر بيام آخه واقعا دوختنش سخته . ديدم بهتره كه ببافم با كاموا . از يازده تير شروع كردم كلي كامواي رنگي رنگي خريدم و شروع كردم . با اينكه خيلي هم وقت نميزارم روش اما خب پيشرفت خوبي داشتم . دارم يه رو تختي ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
10:54
باباشي مهربون
عزيزه دلم بابا عيسي ساز هاي تخصصي خودش كوبه اي هست . از اون مدل ساز ها هر چي دلت بخواد داره . اما چند وقته افتاده دنبال جمع كردن همه مدل ساز . مامي نسيم قبلا ها كه كلاس گيتار ميرفت و يه دونه گيتار داشت . حالا باباشي رفته و ديروز يه دونه ويولن هم خريده دوتا عود هم قراره براش بيارن . تقريبا داره آرشيو سازهامون كامل ميشه . بابا دوست داره بزرگ شدي ويولن بزني و من دوست دارم پيانو بزني . هميشه پيانو رو دوست داشتم و در اولين فرصت يه دونه ديواريش و ميخرم . اميدوارم كه در آينده يه هنرمند خوب بشي مثل بابا و هميشه بيشتر از قبل مايع افتخارمون باشي گل دخترم . بابا دلش ميخواد♥ مامان دلش ميخواد♥ ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
10:36






