ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

یک جای امن فقط برای تو

           عزیز مامان یه نفر و هیچ وقت فراموش نکن و اون کسی نیست جز باباشی هر وقت که از هر جای دنیا دلت گرفت و نیاز داشتی که به یک جای محکم تکیه کنی و اشک بریزی مطمئن باش جایی محکم تر و امن تر از شونه بابات پیدا نمیکنی حتی شونه شوهرتم انقدر محکم نیست چون شونه پدر یه چیز دیگه است                                 هر وقت که توی عرصه های مختلف زندگی به موفقیت رسیدی و دیدی که توی چشمای بابا اشک حلقه بسته بدون که وقتی یه مرد اشک میری...
28 شهريور 1392

باورم نمیشه این همه شباهت !!!!!!

lav.niniweblog.com اینوبلاگ یه دخمل کوچولو هست که 5 ماه از ملودی کوچیکتره و امروز مامانش برام پیام داده بود که ملودی و آرمیتا شبیه هم نیستن ؟ من که واقعاً شوکه شدم فقط ملودی سبزه تره و آرمیتا جون سفید پوست تره . خودتون ببینین تا باورتون بشه . همزادن
26 شهريور 1392

تولد امام رضا

ز ائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟ بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟ گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟ ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟ من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی؟   تولد امام رضا مبارک شب عروسی من و بابا هم شب تولد امام رضا بود 88/8/7   ...
26 شهريور 1392

کی این همه بزرگ شدی عشق مامان ؟

الهی من فدات بشم که جدیداً خیلی غافل گیرم میکنی و روز به روز میفهمم که چقدر بزرگ شدی خانوم خانوما . الان دو سه روزه که یاد گرفتی از خواب که بلند میشی بعد از کمی بازی از تختت میای پایین و میای اتاق ما و من و بابارو بیدار میکنی . خدا رو شکر بچه محتاطی هستی و نیوفتادی و نگرانیم از بین رفت . امروز داشتم غذا آماده میکردم که دیدم هر چی صدات میکنم نمیای و گفتم حتما مشغول خراب کاری هستی اما اومدم دیدم که خودت رفتی توی تابت نشستی و با دستات داری خودت و تاب میدی . سوار شدنش خیلی سخته چون تکون میخوره و من گان جلوش و اصلا باز نمیکنم اما از زیر گان خودت و سور دادی داخل تاب . از صبح تا شب قبل خواب صد بار رفتی و تاب بازی کردی . امروز نزدیک دو ساعت توی اتاق...
24 شهريور 1392

دندون که نیست ، قیچیه

ملودی هم به جمع شیطونا پیوسته بلاچه مامانش . یکی از خراب کاری های جدید دخملی اینه که هر وقت بیکار میمونه روی لباس خودش یا من هر چیزی گرفته از عکس ، گلدوزی ، مونجوق و پولک ببینه با دندون سوراخ سوراخش میکنه . البته ایشون به خیلی چیزای دیگه هم رحم نمیکنه مثل دمپایی ابری فقط ماله من البته چون دمپایی های باباش سالمه سالمه . البته بگما دمپایی ها مال توی خونه است و تمیزه . هفته پیش همچین بلوزش و دندون گرفته بود که قد یه بشقاب سوراخ شده بود و انداختیمش دور . رفتم براش چند دست لباس تو خونه ای جدید گرفتم آخه باباش با من دعوا کرد که چرا لباسای بچه ام سوراخه . منم کلی دلم گرفت . آخه من همیشه سعی میکنم بهترین ها رو برای ملودی تهیه کنم . اما این لباس و ...
22 شهريور 1392

♥یاد باد آن روزگاران یاد باد ♥

خیلی وقتا میشه که یاد اون قدیما میوفتم که خودم بچه بودم و یاد زمان هایی که همدان زندگی میکردیم توی خونه پدری . خونه کوچیکی داشتیم با یه حیاط نقلی . اما یه دنیا عشق و خوشی و صفا  همیشه از در و دیوارش میریخت بیرون . محله قدیمی و نزدیک خونه پدر بزرگ . آخ که چه دورانی بود . داشتم ملحفه و رو بالشتی جدید میدوختم که یاد تفریحات دوران کودکی افتادم و سر صحبتم برای همسری باز شد . یادمه روزای تابستون یا تعطیل که میرفتم خونه مامان بزرگم همه اش توی اتاق خیاط خونه اش جام بود و با خورده پارچه های مامان بزرگم برای عروسک هام لباس میدوختم . مامان بزرگم خیاطی میکرد برای مردم و دوختش هم حرف نداره اما خیلی وقته دیگه نمیدوزه چیزی . این روزا همه چیز یه جورایی...
17 شهريور 1392

خرس های مهربون

از وقتی که بچه بودم عجیب عاشق خرس های عروسکی بودم و در سایز های مختلف خرس داشتم که الان همه شدن اسباب بازی های ملودی و همه هم چون میدونستن برام خرس میخریدن . اما این روزا نقش دو تا خرس توی خونه ما خیلی پر رنگه و همیشه توی پذیرایی جلوی تلویزیونمون نشستن . از اونجایی که کلا خانواده راحت طلبی هستیم پای تی وی همه اش فکر بیشتر راحت بودنیم ، به جز کوسن های مبل یه خرس نرم بزرگ میزاریم زیر سرمون یا پشتمون و بیشتر حس راحتی میکنیم . ملودی خانوم هم که از منو و باباش می خواد جا نمونه خرس توی تختش و میاره و میزاره روی مبل و دراز میکشه و پتو خرگوشیشی هم میکشه روی خودش و تقریباً این کاره هر روزشه . هر دو تاشون هم داداشم برام آورده . بزرگه مال تولد دو سالگی...
16 شهريور 1392

چند روزی که گذشت

ممنون از دوستای خوبم که جویای حالمون بودن . توی این چند روز اگه زیاد ننوشتم دلیلش این بود که زیاد اتفاق خاصی نیوفتاده بود و خودم زیاد حالم خوب نبود . مدتیه همه  اش سر گیجه و سر درد دارم و چشمام خیلی اذیت میشه و درد میگیره ترجیح میدم فقط در صورت نیاز پای کامپیوتر بشینم . بعدش هم که یکم سرما خورده بودم و ملودی هم از بس که به من میچسبه و بوس بوس میکنه مریض شد . البته خدا رو شکر مال اون خفیف بود و فقط در حد عطسه و آبریزش بینی پیشروی کرد و دارو دادم تند تند بهش و الان خوب شده . ما هم آخر هفته با ملودی تنها بودیم و بابا عیسی دو روز تهران بود . امروز هم رفتیم خونه بابا اسماعیل و کلی شما بازی کردی با فاطمه و کلی هم با عمو امید . آهنگ که میزاشتن...
16 شهريور 1392