ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پنج شنبه 3 مرداد

ممنون از همه دوستاي خوبم كه جوياي حال ملودي بودين روي ماه همتون و ميبوسم و ممنون كه با پيام هاتون قوت قلبم بودين و هستين . خدا رو شكر ملودي حالش خيلي بهتره فقط كمي بي اشتهاست كه اونم مربوط به همين حال چند روزشه اما خدا رو شكر ديگه بالا نياورده و تب هم نداره ولي كمي نق نق ميكنه . در عوض پنج شنبه حال من بد بود . استرس و فكراي اين چند روزه از بس روم فشار آورده بود كه بي حال و بي جون توي تخت افتاده بودم از صبح و كارم عصري كشيد به دكتر و خودم هم رفتم زير سرم و آمپول . تو رو خدا مواظب خودتون و نيني هاتون باشين خيلي همه گير شده . اما خودم هم الان يكمي بهترم و اومدم سر كار . و الانم چند تا عكس از ملودي جون براتون ميزارم تا شما هم خيالتون راحت بشه و ...
5 مرداد 1392

اين روزاي ملودي

اول از همه ممنون از همتون كه اين همه با پيام هاتون شرمندم كردين و شرمنده كه نتونستم اكثرشون جواب بدم و بدوم جواب فقط تاييد كردم . سرتون درد نيارم ميرم سر اصل مطلب  ظهر يكشنبه ملودي و بردم دكتر و گفت اگه تا عصر بهتر نشه بايد بستري بشه و سرم بزنه و گفت فعلا يه آمپول براش ميزنم و اين اولين آمپول زندگيت بود  .اون روز تا عصر ملودي حدود 40 بار بالا آورد . كه واقعا وحشتناك بود بچم بي جون و بيحال افتاده بود توي بغلم و نميتونست حتي سرش و بلند كنه . باز بردمش دكتر  البته با ترس و لرز چون حتي تصور اينكه بخواد بستري بشه برام با مردن يكي بود . اما چاره اي نبود مجبور شديم به توصيه دكتر سريع برسونيمش بيمارستان .  خدا رو شكر ميكنم كه ...
2 مرداد 1392

دخملي بالا مياره

امروز صبح ساعت 7 بيدار شدي و چندين بار تا الان كه ساعت 11 هست بالا آوردي و همه اش خلط هستش و كلي ناراحت و بي تابي و بزور 20 دقيقه خوابوندمت اما الان توي بغلم نشستي و سرت و گذاشتي توي بغل من . اينم وقتي كه لالا بودي . مامان فداي حال نداريت بشه اگه ادامه پيدا كنه بايد بريم دكتر انشا الله كه چيزيت نباشه . راستي امروزم وقت بهداشت داشتي و گفت كه وزنت شده 13 كيلو و 900 گرم . يه مدتي بود داشتي وزن كم ميكردي كه خدا رو شكر از ماه گذشته 900 گرم اضافه كردي و مسئول بهداشت خيلي راضي بود . الانم مجبورم يه طوري سرت و گرم كنم كه نق نق نكني تا بريم خونه و اين طور ميشه كه ..... كلي خوشت اومد و فعلا سرگرمي ...
30 تير 1392

جمعه 28 تير خونه دايي باباشي

جمعه بعد از ظهر اومديم بيرون و قرار بود بعدش بريم خونه دايي بابا . قبلش يكم خريد داشتيم كه براي خونه انجام بديم . من و شما توي ماشين بوديم و بابا رفته بود خريد و اينجا شما داري در ملع عام روزه خواري ميكني  بعد از اونجا رفتيم خونه دايي . و كلي براي خودت بازي كردي و با اسباب بازي هاي روژان و آوا كلي بازي كردين و به ما هم خوش گذشت  ...
30 تير 1392

النگو

قبلا ها كه مامان و بابا نامزد بودن باباشي كه دبي كار ميكرد از جشن كريسمس كلي چيزاي جينگيلي بينگيلي براي مامان آورده بود . يه دونه اش همون كلاه كريسمس بود كه با لباس كريسمسي كه برات درست كردم سرت گذاشته بودي و دو تا طبل كوچولو هم بود كه شما اين چند روزه از بس باهاشون بازي كردي ،خراب شدن . منم ديدم فكر ميكني النگو هست و همه اش دوست داري بندازي دستت . ديدم كه بهتره با يكم خلاقيت يه النگو خوشگلش بكنم . اين شد كه يكيشو برات درست كردم و الان يكي از محبوب ترين چيزات شده و دوست داري همه اش دستت كني .  فداي اون دستاي كپلت برم من آخه . اين كفشاتم دو سه روز پيش برات گرفتم كه هم خودم عاشقشونم هم خودت. دو روز همه اش ميگفتي پات كنم و از ...
30 تير 1392

خاطره ها يي كه هيچ وقت يادم نميره و تكرار نميشه

صبح كه بيدار شدم نا خودآگاه ياد دوراني افتادم كه دنيا نيومده بودي و به اين چيزا فكر ميكردم  اولين باري كه فهميدم باردارم ، نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . خوشحال باشم از اينكه دارم مادر ميشم و يه فرشته داره مياد توي بغلم و مورد لطف خدا قرار گرفتم يا اينكه ناراحت باشم . البته نميشه گفت ناراحتي ، يه حس ترس . ترس از مسئوليت به اين بزرگي . آخه واقعا خيلي ترس داشت من هنوز يك سال نبود كه مسئوليت همسر بودن و به عهده داشتم حالا بعد ده ماه ميفهمم كه همچين مسئوليت خطيري داره ميوفته گردنم . واقعاً حس توصيف نشدني اي بود .  وقتي كه باباشي گفتم باردارم و صداي قهقهه زدنش از پشت تلفن و اينكه ميگفت دروغ ميگي . بابا اون مو...
26 تير 1392