9 مهر 1397 فوت بابا بزرگ اسماعیل
عزیز دلم اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره متاسفانه بابا بزرگ از پیشمون رفت و مارو تنها گذاشت خیلی روزهای سختی و گذروندیم و همچنان هم میگذرونیم اما تقدیر الهی هست و چاره ای جز کنار اومدن با موضوع نمیمونه . صبح من شما رو بردم مدرسه و برگشتم خونه مشغول غذا درست کردن بودم که عمو امین زنگ زد به تلفنم و گفت کجایی گفتم خونه گفت عیسی کجاست گفتم اینجاست و گوشی و دادم بهش . عمو امین گفته بود بیا بیمارستان زود . بابا عیسی گفت من خواب دیدم خونه بابام شلوغه حتم امروز چیزی میشه گفتم نه بابا نترس شاید امین خسته است میخواد تو بری تا بتونه بره خونه . هر چند ته دل خودم خیلی ترسیده بودم . خلاصه بابا رو رسوندم بیمارستان و منتظر موندم گفتم اگه چیزی میخواین تا برم ...









