ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

بهار 1404 و نوروز

1404/1/2 2:52
1,355 بازدید
اشتراک گذاری

خب قشنگم اینم اولین پست 1404

شب چهارشنبه سوری درست دو  روز قبل از عید بود .... 28 اسفند .... رفتیم بالا پشت بوم به خوردن میوه و چای و چند تا دونه فشفشه و بالن ارزو ها ختم شد

امسال سال کبیسه بود و اسفند 30 روزه بود

سال مار هست امسال

طبق هر سال باهم رفتیم و سایل هفت سین خریدیم قبلش هم رفتیم به همراه بابا سعید گشت زدیم

اینم هفت سین امسالمون

این هفت سین هم اماده کردم بردیم سرخاک

جسمشون پیشمون نیست اما همیشه کنارمونن .... دومین سالی بود که ناهید جون و مامان مریم عید پیشمون نبودم و بابا بزرگ هم 7 مین عید

شب عید هم رفتیم کافه درسا و توی کلبه درختی نشستیم

5 فروردین تولد ناهید جون بود ... دومین تولدی که کنارمون نبود

اینروزا بیشتر شب ها میریم بیرون و واقعا هواعالیه ولی شلوغ که ادم واقعا سرسام میگیره از این همه مسافر

اینم یک شب دیگه

روز ها هم از وقت استفاد ه کردیم و دروسی که مونده بود و مرور کردی که انشا الله از 16 فروردین با امادگی کامل بری سر کلاس .... چون چیزی نمونه تا امتحانات ترم پایانی تون .... ماهی های عیدمون هم مردن طفلکیا

عزیزم 15 فروردین تولد بابا سعید بود رفتیم توی بافت قدیم توی کافه ریحا .... واقعا خیلی خوبه که خونه های قدیمی یکی یکی دارن بازسازی میشن و رستوران ها و کافه ها و هتل ها توشون دایر میشه تا مردم اون فضا های قدیم و بتونن تجربه کنن ... خداروشکر که تونستیم یکسال دیگه هم کنار هم تولد بابا سعید و جشن بگیریم .... وارد دهه جدید زندگیش شد بابا سعید امیدوارم هزار سال سایه ش روی سرمون باشه

از شنبه 16 فروردین هم شروع مدارس بود واقعا امسال عید خیلی زود تموم شد

روز اخر قبل از رفتن بابا سعید هم رفتیم شربت خونه مانگرو ..... اونم توی بافت قدیم هست

یعنی گل های کاغذی چقدر زیبان رنگ نارجی

رنگ زرد

رنگ صورتی

رنگ سفید

بابا سعید یکشنبه صبح یعنی 17 فروردین برگشت تهران .... شبش با باباشی رفتیم بیرون تا هوا خوبه داریم نهایت استفاده رو میبریم

عشقم هوا همچنان عالیه و از فرصت استفاده میکنیم و میریم شبارو بیرون

لپ گلی هم که کلا در حال چسبیدنه به کله است حالا کله هر کی باشه

برای اینکه بزاره غذات و بخوری بهش برنج دادم بلکه دست از سرت برداره فضول خانوم

یکی دو روز قبل از تولدت یه کم بالا اوردی سریع رفتیم و دکتر سرم برات زد و خداروشکر با همون حل شد مشکل البته من خودم هم دو روز قبل شما اینجوری شده بودم متاسفانه میگفت دکتر ویروسه و خیلی شایع شده .... باز شکر که با همون یکبار دوا و دکتر تموم شد چون الان واقعا اصلا وقت مریضی نداری و همه درگیر امتحانات میان ترم هست

قوربونت برم من

از هوای خوب تمام استفاده رو داریم میکنیم شبا گاهی به همراه بابا میریم بیرون

بعضی شبا هم با عمه انیس و فریماه

شب 5 اردیبهشت هم رفتیم کنسرت عرفان طهماسبی و واقعا خوش گذشت بهمون دعوت خود گروه بودیم از دوستای باباشی هستن

اینروزا هم اوضاع فستیوال کوچه به راه هست

بوق شاخی

اخرین باری که عمو محسن و دیده بودت خیلی کوچولو بودی دیشب باورش نمیشد خودتی

چند تا عکس از فستیوال

شربت اصل ویمتو

اقای حسین رومی کسی هستن که هر دوتا سازت و برات ساختن

عمو مرتضی پالیزدان از دوستای بابا و نوازنده ساز ضربی گروه لیان

روز دختر برات توی اموزشگاه گل اوردم و سوپرایز شدی کلی

قبل رفتن به کلاس

گربه های آموزشگاه

از اونجا هم رفتیم بازار باهم یه بستنی خوردیم بعدم رفتیم برای کادو روز دختر یدونه کفش به سلیقه خودت گرفتیم

بابا سعید هم اومده پیشمون 11 اردیبهشت و شبا میریم بیرون مدرسه هم که تعطیل شده و اماده امتحانات داری میشی

برای روز معلم هم برای معلم زبان و موسیقی گل بردی

ترم قبل زبان هم مجددا تاپ استیودنت شدی

یه شب هم رفتیم فیلم خانه ارواح سینما

سلام قشنگم الان که دارم مینویسم 5 روزه که امتحانات تموم شده ..... این مدت روزا رو درس میخوندی و شبا میرفتیم برای خودمون خوش گذرونی .... یه شب عروسی نوه خاله باباشی بود

سانسورو 😁

یه شب رفتیم خونه خاله زهرا چند روز مونده بود به تولد سلینا و با بردن این عروسک سوپرایزش کردیم

یه شب رفتیم سینما فیلم صد دام

یه شب رفتیم خونه نپنته

بابا سعید هم 15 خرداد اومد بوشهر یک هفته ای پیشمون و دشب یعنی 16 خرداد رفتیم هتل گلشن

عشقم یه شب هم با خاله زهرا رفتیم کنسرت سروش

تازه نوشت :

عزیز دلم الان که دارم برات مینویسم 8 تیر ماه هست اما چون باید پست بهار تموم میشد گفتم که بنویسم برات . این چند مدت حال همه مون بد بود و پر از دلشوره البته شما رو سرگرم میکردم اما واقعا ما ادم بزرگا داغون شدیم . 22 خرداد بابا سعید برگشت تهران و کمتر از 24 ساعت جنگ بین اسراییل و ایران شروع شد ..... روزی که بابا عیسی هم داشت میرفت تهران ...... البته همه پروازها کنسل شد و نتونست بره اما خب همش دلشوره بابا سعید و داشتم که تهران بود ...... به هر سختی بود گذشت ...... شب و روز پر از استرس سر و صدا و کشته شدن مردم بیگناهمون ....... اینم تجربه اولین باز برات ...... چه تجربه و کلمه بدی جنگ ........ این 12 روز قد هزار سال گذشت ....... نمیخوان بیشتر از این فاز منفی بدم ........ خلاصه که مادر اینم پایان بهار مون شد

پسندها (4)

نظرات (5)

راشینراشین
2 فروردین 04 5:03
عیدتون مبارک سال خوبی داشته باشید🍀
ملودی جان خیلی شبیه به شما شده🤗
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون عزیزم عید شما هم مبارک ..... ای جان ممنون 😘
آویناآوینا
2 فروردین 04 7:30
سال نو مبارک بر مادر و دختر زیبا
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
مرسی عزیزم سال نو شما هم مبارک عزیزم

8 تیر 04 15:03
لباس سبزتون توی عروسی رو اینترنتی سفارش دادید ؟ پیج داره ؟؟
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
نه عزیزم حضوری رفتم

15 تیر 04 20:28
عذر خواهم ادرس پیجشون رو دارید؟
 
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
خواهش میکنم .... پیج په کسی ؟

18 تیر 04 20:48
مربوط به کامنت قبلم بود . پیج مغازه لباستون 
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
اها حضوری گرفتم عزیزم پیجشون و نمیدونم