نوروز و بهار 1403
عزیزم به همین سرعت داره بهار از راه میرسه ...... هر چند واقعا امسال دل و دماغ ندارم مامان مریم نیست ناهید جون نیست اما چاره ای جز ادامه دادن ندارم ..... برات لباس خونگی هات و خریدم ...... بیرونی چیز خاصی نمیخوای چون تابستون کلی برات خرید کردم ....سال 1402 که بدترین سال عمر هممون بود امیدوارم سال جدید پر از اتفاقات خوب باشه






قبل عید هم بابا سعید میاد پیشمون کاش ناهید جونم بود هر چند روحش کنارمونه بدون شک
خب عشقم نوروز هم رسید و الان که می نویسم 2 فروردینه
روز 29 اسفند رفتیم خرید لوازم سفره یه نم نم بارونم میومد


شب دوتا سفره اماده کردم یکی برای خودمون توی خونه یه سینی کوچیک هم برای سر خاک مامان مریم و ناهید جون که امسال خیلی جاشون پیشمون خالی بود و هست

ماهی هارو خودت انتخاب کردی


عکس مامان مریم و بابا اسماعیل و ناهید جون زینت بخش سفره مون بود

و اینم کل سفره

و اینم سینی برای سر خاک

این اطلاعات سال 1403 هست

وقت تحویل سال و که خواب بودیم ..... صبح پاشدیم و دم اذون ظهر رفتیم سر خاک و یک ساعتی تقریبا اونجا بودیم





توی مسیر برگشت نزدیک خونه این المان هارو چیده بودن و از فرصت استفاده کردیم و ازت عکس گرفتم


ناهار عید سبزی پلو باید میبود که ما دو روز زودتر بخاطر اینکه باباشی هم باهامون باشه خوردیم


و عصر هم دوش گرفتیم و با سفره مونعکس گرفتیم به همراه بابا سعید







عصرا اگه هوا خوب باشه با بابا سعید میریم بیرون البته خیلی روزا انقدر سرده که ناچاریم فقط توی ماشین دور بزنیم









باباشی هم که نوروز رو ایتالیا بود















و سیزده بدر هم رفتیم چاکوتاه






عشقم 15 فروردین تولد بابا سعید بود و امسال هم خداروشکر تونستیم کنارش باشیم و این روز و باهم بگذرونیم .... اخین باری که رفتیم کافه درسا بابا یه کلبه چوبی که بالای درخت بود پیدا کرد و گفت سری بعد که اومدیم بریم اونجا بشینیم ..... اینطوری شد که من گفتم خب بهترین زمان الانه و همینکارو کردیم و رفتیم همون کلبه درختی نشستیم ...... البته قبلش رفتیم اموزشگاه و شما کلاس داشتی .... از بابا هم اونجا عکس گرفتم توی حیاط قشنگ اموزشگاه

بعدم سر راه کیک و گرفتیم و سه تایی رفتیم جای ناهید جون امسال کنارمون خالی بود اینروز






شما هم از 14 فروردین مجدد مدرسه رفتی .... بابا سعید هم 16 فروردین برگشتن تهران و این نوروز هم تموم شد
تازه نوشت 17 اردیبهشت
عشقم از وقتی از بعد از عید مدرسه باز شده همه اش درگیر امتحانات بودی .... اول که امتحانات مستمر بود که شکر خدا همش و خوب دادی و هماهنگ هم بود مثل شبه نهایی که طبیعتا سخته و الانم که از 12 اردیبهشت تعطیل شدید و داری امادهمیشی برای امتحانات پایان سال واولیش هم فرداست قران کتبی ..... تا 13 خرداد هم که اخرین امتحان و داری ریاضی ...... با همه خوب و بد امسال تحصیلی هم تموم شد خیلی روز های سخت و پر استرسی داشتی .... خب وارد پایه جدید شدی .... اولین سال بود نمره داشتی و اون اتفاقاتی هم که طی سال گذروندی واقعا سخت بود برات و برام اما خداروشکر که با کمک هم سربلند بیرون اومدیم ازش
بابا سعید 8 اردیبهشت اومد پیشمون . شبا هنوز هوا خوبه و میریم کمی میگردیم و روزا تا عصر درگیر خوندن درس هستی


عاشق عطر اطلسی هستم

اینروزااکثرا بارندگیه .... شضبی که رفتیم این کافه خیلی خوب بود بارون شروع شد ما هم که ویو ساحل و جلوی کلبه چوبی نشسته بودم و هوا لطیف به قدری لذت بخش بود که نگو




یه روز داشتی میرفتی صبح امحان مستمر بدی این عکس و از رنگ چشمات گرفتم

و گذاشتم کنار صورت و رنگ چشمای خودم .... البته چشمای باباشی هم همین رنگه

تازه نوشت 31 اردیبهشت
سلام عزیز مامان ..... الان که دارم مینویسم نصف امتحانات ترم و دادی و نصف دیگش مونده و داری برای امتحان فارسی اماده میشی که فردا هستش ..چند تا عکس از اینروزا برات میزارم زیادشرح خاصی نداره بیشتر خونه ایم و گیر درس هستی بابا سعید هم که برگشت تهران هفته قبل .... چند تا عکس ازت توی اموزشگاه گرفتم




درخت توت اموزشگاه






چند تا با فیلتر خنده دار اسنپ چت ازت گرفتم وقتی اومده بودی ازت درس بپرسم








اینم یه شب کنار دریا داشتم از خودم عکس میگرفتم یهو سرت و اوردی جلو

در حال درس جواب دادن


تازه نوشت 24 خرداد
خب عشقم 13 خرداد امتحانات تموم شد . امسال واقعا اذیت شدیم شدیم سال های ابتدایی ائایل اردیلهشت دیگه مدرسه تموم میشد اما امسال یک ماه بیشتر رفتی مدرسه و امتحانات همه سنگین ..... حسابی خسته شدی و شدم و تلاش کردی امیدوارم نتیجه زحماتت و مثل همیشه بگیری قشنگم دو سه تا عکس دیگه از موقع درس جواب دادنت میزارم

لپ گلی هم که کلا وصله

گوشی مزاشتی که سر و صدای خونه و تلویزیون حواست و پرت نکنه

هوا امسال خیلی دیر گرم شد و ماهم از فرصت استفاده یکردیم و شبا میرفتیم ساحل


من قوربون اون حجابت

عکس کوچولوی من









گربه های اموزشگاه هم بچه دار شدن


فردا هم بابا سعید میاد پیشمون

من قوربونت اون روسریت بشم رفتیم دنبال بابا سعید فرودگاه .... فردای اومدن بابا سعید هم کارنامه هارو دادن که مثل همیشه عالی بود نتیجه

اونروز با بابا عیسی یک میلیون برات ریخت به حسابت برای هدیه کارنامه و بابا سعید هم یک میلیون داد بهت و گفت هر سال ناهید جون برات هدیه میگرفت برای کارنامه من میدم خودت بگیری هر چی دوست داشتی .... منم گفتم دوتا چیز که دوست داری بهت بگم به انتخاب خودت بگیرم .... گفتم سئشی میخوای یا موچی که موچی و انتخاب کردی .... عصری رفتیم و برات گرفتم


فاطمه انصاری و ترنم شکیبا زاده که از دوستای قبلت هستن نمایشگاه نقاشی داشتن و به همراه بابا سعید رفتیم و براشون گل بردی البته ترنم رفته بود و نشد ببینیمش اما با تابلوش عکس گرفتم ازت

این موتور زیبا برای فاطمه بود

و همینطور این تابلو

این هم تابلوی ترنم بود
واقعا کار هردوشون عالی بود خوشحالم که دوستات هم مثل خودت اینهمه موفق هستن امیدوارم همتون به هر چی که لایقش هستین برسین

این مانتو و شال رو با پول خودت خریدی چون رفتیم و اسمت و نوشتم کلاس زبان و اونروز لزت تعیین سطح گرفتن و از لول 5 ثبت نامت کردن .... کلی بهت افتخار کردم چون دوستات تازه توی این لول نشستن با وجود چندین ماه کلاس رفتن و شما اول کار توی این سطح میری

گفتم یادگاری بمونه قیمت اولین مانتو و روسری

من به فدات

این هم کارت ثبت نامت

این هم کتاب و دفتر و کبف مخصوص اموزشگاه زبان ..... و قشنگ ترینش این بود که اولین شهریه زبان . کتاب و دفتر و کیف رو هم باز خودت خریدی ....خوشحالم که پولت رو جای خوب خرج میکنی


نوروز و بهار 1403 

