ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

لوازم تحریر کلاس اول ابتدایی ملودی جون و وسایل مربوط به مدرسه

  ظرف تغذیه و لیوان در دار جامدادی روش پشت جامداد ی قمقمه نی دار برچسب . کیسه مال سال قبله البته . باکس . ظرف اشغل برای داخل کلاس خط کش . مداد رنگی . دوخت . بند کفش دفتر ها و کلر بوک کفش جوراب   ...
29 شهريور 1396

یک اولین اما نوع بدش

عشقم مطمئنم تا ده روز گذشته اصلا همچین چیزی داخل دهنت نبوده چون مدام وقت مسواک زدن چک میکنم دندوناتو . و خودم برات مسواک میزنم همیشه که خوب تمیز بشه دندونات .  در کمال ناباوری این اتفاق افتاد و کلی هم ناراحت شدم و با خودم گفتم حتما من مامان بدی بودم اما خب تحقیق کردم و دیدم نه خداروشکر نسبت به هم سنات شما واقعا نادری . پریشب یعنی 19 شهریور انگور میخوردی . بعدش دیدم انگور لای دندونت گیر کرده گفتم مامان جان بیا درش بیارم برات . پوست انگور رو که در اوردم از لای دندونت دقیقا ردیف بالا سمت راست دندون 4 که اسیاب هم هست . دیدم که سوراخ شده کنار دندونت . انگار همه دنیا دور سرم چرخید تا همین امروز صبح کلا دپرس بودم اما انرژیمو جمع کردم و گفتم ب...
21 شهريور 1396

جشن شروع مدرسه سال تحصیلی 97-96

عزیزه دلم امروز خاله لیلا برامون پیامی فرستادن و تاریخ آغاز مدرسه رو و جشن و بهمون اعلام کردن . بعد از جشن عکسایی که ازت بگیرم و توی همین پست میزارم . الان که هنوز مسافرتیم و انشا لله یکشنبه 26 شهریور برمیگردیم بوشهر و پیش به سوی روزهای پر از کار . در ضمن قراره بابا عیسی هم بیاد برای جشنتون اهنگی رو اجرا کنه به در خواست خانم مدیرتون           ملودی و مامان ملودی و بابا شی ملودی و خاله مونا معلم نقاشی و معاون مدرسه ملودی به همراه همکلاسی هاش و خانم مدیر و خانم معلم   ...
21 شهريور 1396

خونه مادر بزرگه ....

واقعا زبونم قفله از صبح . امروز صبح رفتیم منطقه قدیمی که ما و مامان پوری اینا زندگی میکردیم محله بیست متری سنگ شیر کوچه شهید فخری . وقتی در خونه اقاجون به روم باز شد وپامو گذاشتم داخل انگار یه باد تندی خورد به صورتم . باد تندی از خاطراتی که یهو اومد توی وجوذم . یاد خاطراتی که توی بچگی داشتیم و هر ثانیه اش یدنیا بود . حیاطی که قبلا از در و دیوارش گل و درخت میریخت الان همه باغچه هاش خشککک بود . همه جا ریخته و داغون . همین طوری اشکام میومد . اما خوشحالم که رفتم اونجا و خوشحالم که توی خونه ای مامانت یدنیا خاطره داره قدم گذاشتی . شاید دیگه هیچ وقت این خونه رو نبینیم چون هر لحظه اگه کسی بخواد بیاد سمتش جهت کوبیدنش میاد . عکساشو میزارم که بدونی کج...
30 مرداد 1396

لق شدن دندون های شیری

  وای خدایاااااا باورم نمیشه داره دندونات میوفته اونم دوتا باهم . چند مدتی بود که هی میگفتی دندونم شکست . منم نگاه میکردم و هر بار که دست میزدم اصلا حس نمیکردم لق شدن و کاملا سفت به نظر میومدن . هر چند مدت یبار چک میکردم تا امشب که حس کردم دندونای پایینت از پشت دوتا چیز استخونی بر امده و تیز شده . به ناهید جون و بابا سعید گفتم گفتن ما چیزی حس نمیکنیم . خیلی نگران شدم چون من خودم توی بچگی مجبور شدم خیلی از دندون های شیریم و بکشم چون زیری هاش داشتن در می اومدن . نشستم نت گردی . و نگرانیم بیشتر شد . باز اومدم و دندونات و چک کردم و در کمال نا باوری دیدم که دوتا دندون های پایین لقه اونم تقریبا خیلییییی . اشکم در اومد . هم خوشحال ش...
20 مرداد 1396

اغاز سفر تابستونی 12 مرداد1396

نکته : همه مطالب سفر و توی همین پست مینویسم و برای همین تاریخ میزنم هر روزو عکس هارو  1396/05/12 سلااااام نفسه مامان . از دیروز یعنی 12 مرداد بالاخره سفر تابستونی ما شروع شد . دیشب ساعت هفت و نیم شب به مقصد تهران بلیط داشتیم  اما پرواز دو ساعت و ده دقیقه تاخیر داشت و برای همین توی فرودگاه معطل شدیم یه خورده اما خب شما از ذوق اینکه میخوای بیای پیش ناهید جون و بابا سعید کلی خوشحال بودی      از باباشی خداحافظی کردیم و رفتیم سالن خروجی و از اونجایی که هوا وحشتناک بود تغییر دکوراسیون دادیم  من فدای لبخندت . از طرفی هم مادر و دختری دیشب تیپ جین بو...
13 مرداد 1396

7 مرداد یک اتفاق ناگهانی که کل راهمون و عوض کرد

عزیزم طی یک اتفاق یهویی تصمیم بر این شد که مدرسمون رو عوض کنیم . این در صورتی بود که حتی لباس فرمت هم اماده بود و فقط باید میرفتیم بگیریمش . اینطوری شد که کلاس های فوق برنامت هم کنسل شد و موکول شد حالا یا برای بعد یا کلا کنسل . البته ریاضی که تموم شده بود و فارسی هم اخراش بود . مهم اینه بیس کارو یاد گرفتی تا جایی که بتونمم خودم تا پایان تابستون باهات کار میکنم مباحث رو . هیچی دیگه رفتیم مدرسه سابق و پرونده رو گرفتیم . و خداحافظی کردیم 6 مرداد ساعت یازده صبح رفتیم و مدرسه جدید رو دیدیم تعریفشون رو شنیده بودم چون پارسال فاطمه دختر عمه انیس هم اونجا درس میخوند . رفتیم و دیدیم و فرم هم پر کردیم و شنبه صبح ساعت 8 و نیم رفتیم پروندت و ...
9 مرداد 1396

6 مرداد کنسرت رضا صادقی

عزیزم روز جمعه  6 مرداد  کنسرت رضا صادقی بود و بابا کرمان  بود اما بهم خبر داد که براتون بلیط گرفتم برای کنسرت و وااقعا خوشحال شدم چون این خواننده رو خیلی دوست دارم . از اونجایی که باباشی شباهت ظاهری زیادی بهشون داره گفتی اومدیم کنسرت بابا عیسی . من فدات بشم . همه چیز عالی بود و حسابی خوش گذشت . شما هم از اولش دستات بالا بود و بزور مینشوندمت چون ردیف اول بودیم کاملا توی چشم بودی و میترسیدم که تذکر بدن بهمون یا بیرونمون کنن   ...
9 مرداد 1396

5 مرداد تولد ویهان جون

عشقم 5 تیر خاله فاطمه برای ویهان جون تولد گرفته بود البته تولد اصلیش 30 تیره که چون ویهان جون کمی کسالت داشت جشن و با تاخیر گرفتن براش . مثل همیشه همه چیز عالی و واقعا بهمون خوش گذشت     ویهان جون تولدت مبارک عشقه خاله شام     ...
9 مرداد 1396

بهترین حس دنیا

تا الان خیلی ها این حرف و بهم زدن و از طرف خیلی ها با رفتارشون این حس رو درک کردم اما واقعا میتونم بگم این جز بهترین هاش بود واقعا . حس اینکه انقدر بزرگ شدی که سواد دار شدی و حس اینکه دوسم داری و حس اینکه قدرم و میدونی از خانم زمانی که اینهمه برات زحمت کشیدن تا بتونی خوندن و نوشتن رو یاد بگیری و کادر دلسوز مدرستون خانم زنگویی و خاله مهسای مهربون هم تشکر ویژه دارم که تا امروز دوشادوش توی همه مراحل کنارمون بودن تا همچین روزهایی رو ببینم ...
5 مرداد 1396