ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تا پايان 6 ماه چيزي نمونده ...........

دخمل نازم 90/7/29 يعني همين جمعه به سلامتي ماهت تموم ميشه . هورا. هزار ماشا الله واسه خودت خانمي شدي . چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه واسه اومدنت لحظه شماري ميكرديم . با خودم قرار گذاشتم تا تولد 1 سالگي هر 3 ماه برات يه كيك بگيرم . حالا يه كيك ديگه ميگيرم برات حتماً . انشا الله كيك 100 سالگيت و بخرم برات . دلم گرفت آخه ميدونم تا اون وقت ديگه من نيستم . ولش كن حرفاي خوب بزنيم .  اينم يه شعر خوشگل كه با ماماني بي معنا نيست و تاريخ تولدت : باز كن پنجره ها را كه نسيم روز ميلاد اقاقي ها را  جشن ميگيرد  وبهار روي هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است لمس بودنت م...
26 مهر 1390

اولين بار كه رفتم تالار بابام

عزيزم ديشب اولين بارت بود كه رفتي تالار باباشي  . ما با خاله حديث و پارسا رفته بوديم پارك شغاب كه بابا زنگ زد گفت من دارم ميرم تالار . گفتم خب بيا ماهم ببر اونم گفت باشه پس ميام دنبالتون . خلاصه رفتيم و تا رسيديم ديديم پودي( هاپوي ملودي ) بيرون در واستاده و تا در و باز كرديم اومد سمتمون اولش ترسيدي و گريه كردي اما زودي خوب شدي و همه اش با نگاهت دنبالش ميكردي . باباشي هم يه بطري خالي نوشابه رو براش پرت ميكرد اونم تندي ميرفت مي آورد و شما خيلي خوشت ميومد.تازه 5 پيمانه شيرت هم داديم پودي خورد طفلي نميدوني چقده تند تند ميخورد . آفرين دخمل مهربونم كه به هاپوت غذا دادي .  ...
25 مهر 1390

ملودي به دانشگاه ميرود

  عزيز مامان ديروز سر كار نيومديم و با ، باباشي رفتيم دانشگاه مامان . البته من 2 سال پيش فارغ التحصيل شدم و مدرك موقتم رو گرفتم و اصلش و هنوز نگرفته بودم . از بدشانسي توي اساس كشي مدركم گم شد و مصيبت ها كشيدم براي دنبالش گشتن اما انگار آب شده و رفته توي زمين . خلاصه ديروز صبح زود رفتيم و كلي اين طرف و اون طرف كردنمون تا بعد 4 ساعت تقريباً تموم شد البته 3 هفته بايد آگهي مفقودي بديم بعد اگه پيدا نشد كه مطمئنم نميشه چون توي خونه گم شده بهمون اصلش رو ميدن . خيلي دخمل نازي بودي عزيزم و اصلاً اذيت نكردي .  ...
25 مهر 1390

عكس

اين عكس ها مال  پنجشنبه است با مامانم ميخوام برم پارك بادي پارك شغاب نزديك خونمون كه بچه ها رو نگاه كنم    اينم ديشبه يعني جمعه ميخوام با باباشي و مامانم برم ددر ...
15 آذر 1390

آب پرتقال

عزيز مامان درست در 177 روزگي اولين باري بود كه آب پرتقال خوردي . واسه ات توي خونه آب پرتقال گرفتم كه خيلي هم دوست داشتي . اولش كه مك زدي تعجب كردي از مزه جديد و چشمات درشت شداما چند ثانيه بعد تند تند شروع كردي به خوردن . انگار ني توي دهنت بود ماشا الله در عرض 1 دقيقه همه اش و خوردي . نوش جونت مامانم . الان 2 شبه كه هر بار به ميزان 40  سي سي آب پرتقال ميخوري. آفرين فسقلي .    اينم عكس اولين آب پرتقال ملودي خانوم . البته يكمش و خورده بودي كه يادم اومد عكس بگيرم براي وبلاگت .  ...
15 آذر 1390

امان از دست ملودي .............. تشكر ويژه از باباشي

اول بايد توضيح بدم كه بابا عيسي ميگه من باباشي ملودي هستم براي همين ماهم باباشي صداش ميكنيم . عزيز مامان الان چند شبه كه ساعت 10 ميخوابه اما دقيقاً ساعت 4:30 صبح دوست داره بيدار شه . فقط هم بايد كسي پيشش باشه و گرنه جيغ و داد و گريه و هزار تا كولي بازي ديگه . در اين جا هست كه مامان ميگه امان از دست ملودي . آخه هلاك هستم از بيخوابي . دخمله شيطون چرا لالا نميكني ؟ چشمام زيرش گود رفته از بيخوابي . در همين لحظه سوپرمن خونه ما ،باباشي ظاهر ميشه و ملودي و نگه ميداره و به مامان ميگه تو بخواب من پيشش ميمونم . فقط خدا رو شكر كه اين جوجوي بلا ( به قول آرش خواننده ) پيش باباشي ميمونه وگرنه ديگه نميدونستم چه خاكي به سرم كنم . باباشي مچكريم . بابا...
15 آذر 1390

چيه خب ؟ دارم با ناهيد جونم حرف ميزنم

  ناهيد جون ( مامان ،مامان ملودي  ) با اينكه تهرانه روزي چند بار زنگ كه ميزنه با ملودي هم صحبت ميكنه . ملودي هم كه عاشق ناهيد جون . سريع لبخند ميزنه . امروز خودش هم گوشي رو گرفت تا بهتر صداي ناهيد جون و بشنوه و كلي خنديد .  ...
15 آذر 1390