ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تجربه ملودي و بابايي

الهي دورت بگردم ديشب تا ساعت 4 از درد لثه هات خوابت نميبرد و گريه ميكردي از شدت خواب و گريه چشمات بسته بسته بود اما نميتونستي بخوابي جيگرم برات كباب بود . صبح كه ميخواستم بيام سر كار ديدم تازه خوابت برده و راحت خوابيدي دلم نيومد بيدارت كنم به بابايي گفتم وقتي ملودي بيدار شد بيارش اونم گفت باشه . خلاصه ساعت 10:30 بابا و شما سوار ماشين شدين و نشسته بودي روي پاي بابا و رانندگي ميكردين دو تايي و بابايي براي اينكه مراقبت باشه راه 10 دقيقه اي رو 20 دقيقه اومد . اولين بار بود با بابا تنها و بدون من بيرون ميرفتي . آفرين جيگر مامان كه دختر خوبي بودي الانم چون بغلمي انگشت شصتم و گرفتي و دستم و ميكشي چون نميزارم به كيبورد دست بزني نق نق ميكني . ...
7 آبان 1390

باورم نميشه 2 سال گذشت

  امروز سال از ازدواج من و بابايي ميگذره . 2 سال پيش بود كه زندگي شيرينمون و شروع كرديم و واقعاً روز به روز هم شيرين تر شد. و با اومدن شما نور علا نور . ديشب به بابايي گفتم 2 سال پيش فكر ميكرديم كه الان دخترمون نزديك ماهش باشه ؟ گفت نه . واقعاً از خدا ممنونم كه شما 2 تا فرشته رو به من داده هم تو هم بابايي رو خيلي دوست دارم و تمام تلاشم رو ميكنم كه واسه بابايي همسري خوب و واسه شما مادري خوب باشم اميدوارم كه بتونم . و اميدوارم كه واقعاً به پاي هم پير بشيم و بزرگ شدن شما و ازدواج و تحصيل و خلاصه تمامي دوران زندگيت و ببينيم .  ...
7 آبان 1390

یه مزه جدید

عزیز دلم امروز یعنی در 194 روزگی برای اولین بار بهت رطب دادم البته پوست روش رو گرفتم و خوردی . آخه مامان ناهید داشت میخورد و شما هم نگاهش میکردی و دهنت و بازو بسته میکردی منم دلم سوخت گفتم یه ذره بدم بهش اما این قده خوشت اومد که یه رطب رو خوردی . نوش جونت . کلاً دیگه مطمئن شدم طعم شیرین و دوست داری اما چیزی یکم هم ترش باشه لب نمیزنی .
6 آبان 1390

5/8/88

عزیز مامان دقیقاً این تاریخ بود یعنی دو سال پیش . مراسم عقد من و بابایی . من و بابایی تاریخ 12/11/83 توی خارگ باهم آشنا شدیم . تاریخ 29/10/84 اومدن خواستگاری و مراسم آوردن نشون . تاریخ 1/4/85 بله بروونمون بود البته بدون حضور بابایی درست وقتی بود که بابایی دبی کار میکرد .تاریخ 31/6/85 جشن نامزدیمون بود که خودش یه پا عروسی بود . و این نامزدی ادامه داشت تا تاریخ 5/8/88 که عقد کردیم و 6/8/88 حنابندون و 7/8/88 که شب تولد امام رضا بود جشن عروسیمون و گرفتیم . با این که شب عروسیمون 3 درجه تب داشتم و مریض بودم اما خیلی خوش گذشت . آخی دلم تنگ شد واسه اون روزا .
5 آبان 1390

واکسن 6 ماهگی

عزیزم امروز یعنی 30/7/90 رفتیم و واکسنت و زدیم خیلی گریه کردی اما خدا رو شکر تا الان تب نکردی فقط یکم بیحال بودی که الان بهتری و بغل من نشستی و داری فضولی میکنی . انشا الله تا یک سالکی دیگه راحتیم تا اون وقتم برای خودت خانومی شدی دیگه .
30 مهر 1390

6 ماه تموم شد

  انگار همین دیروز بود ساعت ١١ صبح ٢٩/١/٩٠ دنیا اومدی . ساعت ١١:٣٠ هم من و از اتاق عمل بردن اتاقی که گرفته بودیم . از لحاظ اینکه دنیا اومدی خیلی خوب بود اما از دردایی که من شبش کشیدم بد بود . اما خدا رو شکر ٦ ماه گذشت و بزرگ شدی . اتفاقایی که توی این شیش ماه افتاده رو تا جایی که یادم بیاد برات بگم که بدونی تا این سن چقدر خانم شدی . غلت میزنی ـ انگشتات و که به مدل های مختلف میخوری ـ پات و میبری توی دهنت ـ روروئک سواری میکنی ـ تاب میخوری هر روز توی نی نی لای لایت ـ هر روز حموم میری ـ هر روز سر کار میری ـ وقتی میخوام عوضت کنم مامیت و خودت میدی دستم از روی زمین ـ میتونی خودت و سرگرم کنی با بازی ـ عاشق کارتون دیدنی ـ آهنگ خیلی خوش...
29 مهر 1390

روروئك مبارك

ديروز رفتيم و روروئك برات گرفتم . به قول بابا ماشين نو مبارك عسل خانوم . البته فعلاً فقط دنده عقب توش ميري و بلد نيستي رو به جلو حركت كني و همين باعث ميشه كلافه بشي . چون ديشب بهت ميگفتم بيا پيشم دوست داشتي بياي اما اون طوري كه پاهات و حركت ميدادي فقط دور تر ميشدي . در ضمن بازم خونمون تغيير دكور پيدا كرد ميز بين مبل ها رو مجبور شدم بزارم كنار كلاً كه ميدون چرخيدنت باز باشه و راحت اين طرف و اون طرف بري . خيلي خاطرت عزيزه چون مامان روي چيدمان خونه خيلي حساسه و اگه مثلاً قبلاً ها ميز يه سانت اين طرف يا اونطرف ميشد كلي ناراحت ميشدم و حرص ميخوردم اما چيكار ميشه كرد يه دونه ملودي كه بيشتر نداريم خب حالا اينم عكس ماشين نو   ...
15 آذر 1390