ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

500 روزگي ناز دخملم

الهي مامان فدات بشه . عزيزم . البته ديروز 500 روزه شدي. اما ديروز هر كاري ميكردم ني ني وبلاگ همه اش ارور ميداد و كلي عصباني بودم كه نمي تونم اين خبر رو توي وبلاگت بنويسم . انشا الله چند روز ديگه هم ماهگرد 17 ماهگيته و يه كيك ديگه برات ميگيرم البته دو منظوره اش ميكنيم ، كيك ماهگرد شما و انشا الله سلامت و بهبودي هر چه زودتر بابايي . اين روزا خدارو شكر خيلي خانوم شدي . حتي خونه مامان و باباي باباشي هم كه مي رفتيم گريه ميكردي و بغل هيچكس نمي رفتي اما الان به همه بوس ميدي و بغلشون ميري و كلي هم توي خونه قدم ميزني با اون پاهاي نانازيت . الان تنها دغدغه من حرف زدنته و واكسن 18 ماهگي . واكسن رو كه 29 مهر مي زنيم . اما اون چند كلمه رو هم كه ...
12 شهريور 1391

پاي من ............ پاي تو .............

تفاوت اندازه پاي من و ملودي توي 500 روزگيش . تقريباً نصف پاي منه . البته اين دمپايي روفرشي هنوز يكم براش بزرگه . انشا الله زود زود بزرگ ميشي . عزيزم روزي كه دنيا اومدي كف پاهات 7 سانت بود اما الان كفش شماره 24 مي پوشي . و مامان كفش شماره 40 . عاشقت هستم نفسم .  اينم عكس دلبر مننننننننننننن  الهي من فدات . فلش دوربين چشماش و اذيت كرد واسه همين خودش و اين شكلي كرده .  ...
12 شهريور 1391

عكس باباشي فرداي عمل توي بيمارستان

خدا رو شكر حالش بد نيست . درد داره اما فقط جاي بخيه ها هست . ديگه راه ميره فقط وقت راه رفتن بايد يه كمربند هست كه ببنده . اما هنوز خونه بابا بزرگ اينا هست . و من و شما هم خونه خودمون . البته دست عمه روشن درد نكنه كه خيلي از اين شب ها رو اومده پيشمون و از تنهايي درمون آورده .  ...
12 شهريور 1391

ديروز بر من چه گذشت بالاخره

اول از همتون ممنون كه نگران بوديد و ممنون از دعاهاي خوب و صميميتون براي همسرم و باباشي ملودي . ديروز همه چي دست به دست هم داده بود تا من كلا كلافه بشم . البته آدم وقتي ناراحته از ترك ديوارم حرصش در مياد . از سر كه خواستم برم خونه يه از خدا بي خبر طوري پارك كرده بود كه حتي بزور تونستم سوار بشم . ماشين هم نميشد از توي پارك در آورد. دو تا بانك هم نزديك محله كارم هست رفتم اما مال اونا نبود . اينقده عصبي بودم كه دلم مي خواست شيشه اش و بشكونم . خلاصه يه پسري كه خدا خيرش بده يهو از آسمون افتاد پايين و اومد زد به شيشه گفت خانوم حالت خوبه ؟ گفتم ماشينه جوري پارك كرده كه نميتونم در بيام . حالا اشكام هم همين طور ميومد . گفت خواهر من گريه نداره بيا م...
7 شهريور 1391

زندگي تكراره تكراره

الان كه دارم مي نويسم باباشي حدود 20 دقيقه زير عمله . عمل ديسك كمر . ساعت 9:55 دقيقه رفت . چند سال پيشم وقتي كه فقط 12 روز بود نامزد كرده بوديم زير تيغ جراحي بود اون موقع شيراز بود . اما الان بيمارستان تامين اجتماعي بوشهر بستري هست . اون موقع هم به خاطر دانشگاه و امتحان نتونستم پيشش باشم و الان به خاطر ملودي . چون كسي نيست كه پيشش بمونه . بازم من رفيق نيمه راهش شدم و تنهاش بايد بزارم . حتي نميتونم امروز برم ملاقاتيش . اي خدا . فقط دعا كنيد زود زود بياد پيش من و دخترمون . خيلي درد ميكشيد اين دو روز آخر حتي ميگفت پنجه هاي پام بي حس شده . خداييييييييييييا خودت عيسي يه منو بهم برگردون من بدون اون ميميرم . ازتون مي خوام واسه سلامتيش دعا كنيد ممنو...
6 شهريور 1391

كارمند كوچولو

اين عكسه ملوديه قبل از بيرون اومدن از خونه ساعت 8:30 دقيقه صبح  چون ديد من لباس پوشيدم گريه ميكرد و فكر ميكرد مي خوام تنهاش بزارم براي همين باباشي براش كارتون گذاشته بود . كارتون باب اسنفجي .  از خونه اومديم بيرون و طي مسير توي ماشين آروم توي صندلي ماشينش نشست و با آهنگا به زبون خودش مي خوند و دست هم ميزد . به لطف خدا جاي پارك ماشين هم نزديك شركت گيرمون اومد و خيلي زير افتاب مجبور نشديم راه بريم . الانم خيلي دخمله خوبيه و در حال حاضر نشسته بغل من و با وسايل روي ميز بازي ميكنه . صبحونه اش هم خورده ، بيسكوئيت ويفر با آب پرتقال و همزمان پي ام سي هم ميبينه . براش در آخرين دقايق ماهواره وصل كرديم كه حوصله اش سر نره . اين...
31 مرداد 1391

پايان 16ماهگي ................ورود به17ماهگي

خيلي زود ماه  ها پشت همديگه ميان و تو بزرگ تر ميشي . چشم به هم بزنم بايد منتظر تولد دو سالگيت باشم به اميد خدا . يك ماه ديگه هم گذشت و بزرگ تر شدي عشقم . ورودت به ماه مبارك عشقه مامان  در ضمن مصادف شده با عيد فطر  ...
31 مرداد 1391

اين روزا ي من و ملودي

اين روزا خيلي خسته شدم همه اش گرفتار آماده كردن محيط كار هستم براي اومدن ملودي و بيشتر از اون فكرم درگير و خسته و نگرانه كه ملودي اينجا اذيت نشه   در هر صورت ديگه كارا تموم شد . امروزم واسه ات كلي خوردني شامل ميوه ، آب ميوه و بيسكوييت خريدم تا اينجا حسابي خوش بگذره بهت . يه استخر بادي هم براي اينجات آوردم . خيلي كلافه ام اميدوارم همه چي خوب پيش بره و دو تامون بهمون سخت نگذره . گرماي هوا هم كه امسال سنگ تموم گذاشته . اينقدر گرمه كه آدم از زندگي سير ميشه . فعلا چند تا عكس ازت ميزارم و سر فرصت كه اومدي اينجا عكس ازت ميگيرم و ميزارم توي وبلاگت . كار جديد ديگه اي هم ياد نگرفتي فقط راه رفتنت تقريباً خيلي خوب شده و تعادلت خوبه و زمين نميخ...
28 مرداد 1391