ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

جمعه 17 آذر 91

ديروز صبح هم خونه بوديم تا عصر كه بعد از يه حموم جانانه كه خيلي چسبيد رفتيم خونه خاله نرگس . خاله نرگس هم از دوستان دوران دبيرستانه مامانه . و شما هم خيلي خانوم بودي مثل هميشه .  ...
18 آذر 1391

پنج شنبه 16 آذر

شب پنج شنبه يه سر رفتيم محله امامزاده كه ميز تلويزيون ببينيم شنيده بودم نسبت به مركز خريد ها خيلي قيمت ها مناسب تره . ديدم بله تقريبا 200 هزار تومن پايين تره . صبح رفته بوديم پارچه انتخاب كنيم كه روكش مبل هامون و عوض كنيم و يادم رفته بود كه بگم كوسن هم بسازه برامون. ديگه عصري يه سرم رفتيم كوسن سفارش داديم . از اونجا هم رفتيم نون سنگك بگيريم . توي ماشين از بس از پنجره يه خانومه رو كه نون سنگك گرفته بود نگاه كردي كه اومد يه تيكه بهت داد . تا بابا نون و آورد . خلاصه دلبري ديگه دل همه رو بردي . اينم چند تا عكس اون شب كه داري نون ميخوري و تا دوربين ميبيني ادا در مياري  ...
18 آذر 1391

چهارشنبه 15 آذر

شب دايي حامد اومده بود پيشمون منم « قوت » درست كردم يه غذاي همدانيه . خيلي خوشمزه و سالمه البته براي صبحانه هم ميشه استفاده كرد . جاي ناهيد جون و بابا سعيد هم حسابي خالي بود . با قشنگيه موهات زندگي ميكنم بخدا عشقم  مواد لازم : نون خشك كوبيده شده  سبزي خوردن خورد شده . پياز خورد شده  گردو خرد شده  پنير صبحانه رنده شده  كمي آب جهت نم خوردن نان ها ميزاني روغن جهت از بين بردن چسبندگي پنير  ...
18 آذر 1391

اولين مسواك زدن نانازه مامان

الهي مامان فدات بشه ديگه چون 12 تا دندون داري و ميديدم بعضي موقع ها غذا ميچسبه به دندونات گفتم مسواك و شروع كنيم . روز پنج شنبه 16 آذر 91 اولين بار بود كه مسواك زدي . و هم شب قبل خواب و هم صبح بعد بيداري برات مسواك ميزنم . خودم هم جلوت ميزنم واسه خودم تا شما ترقيب بشي . بقيه ادامه مطلب ..................... قوربون اون زبونت برم من . داشت طعم كاكئويي خمير دندون و مزه مزه ميكرد ♥اينم يه مرحله ديگه از زندگيت بود كه به كمك خدا و همكاري خدا انجام شد ♥   ...
18 آذر 1391

بازم اولين بار كه .............

در تاريخ سيزدهم آذر 91 بالاخره گذاشتي عينك آفتابي برات بزنم و كلي هم ذوقش و ميكردي و همه اش خودت و توي آينه بغل ماشين نگاه ميكردي .   اين عينك و با يدونه مثل همين قرمزش چند مدت پيش ناهيد جون زحمت كشيده بودن    ...
22 آذر 1391

12 آذر

ديشب خاله حديثه و شوهرشون و دو تا پسراش يعني پارسا 8 ساله و طاها كه امروز 3 ماهه ميشه اومده بودن شام خونمون . خاله حديثه دوست دوران دبيرستانه مامانه .به ما كه خوش گذشت البته اگه شيطوني هاي شما رو فاكتور بگيرم اميدوارم به اونا هم خوش گذشته باشه . اينم عكساشون . اينجا من كلي خوشحال بودم كه بزرگ شدي و هر از گاهي با يكي داخل اتاقت بازي ميكني  اينم طاها كوچولو كه مثل بابا نوئل شده بود با اين كاپشنش . خيلي خوردنيه ماشا الله . بايد بگم كه ملودي جون، طاها هم توي همون بيمارستان و توي همون اتاقي كه شما و من بعد دنيا اومدنت بستري بوديم دنيا اومده و خانم دكتر نصيري هم بدنياش آورده . زحمت كشيده بودن و براي شما هم يه جاي دستم...
14 آذر 1391

پنج شنبه و جمعه 9 و 10 آذر

دوباره دو روز تعطيلي . دلمون خوشه سر كار ميريم . البته ما كه خيلي از اين همه تعطيلي بدمون مياد  . صبح پنج شنبه رفتيم و يه سري مقوا و چسب و روبان و وسايلي كه براي درست كردن تم تولدت كم داشتم و خريدم . يه سري هاشون و درست كردم و واقعا قشنگ شد . اينقده حرفه  اي كار كردم كه به اين فكر افتادم تشريفات تولد بزنم .  . خلاصه عصرش با ملودي و باباشي رفتيم يه سر خونه عموي بابا و ساعت 9 اومديم خونه . جمعه هم تا بعد از ظهر خونه بوديم و عصرش رفتيم بيرون و با اجازتون ماشين جوش آورد . نميدونم چرا اما من و ملودي با آژانس اومديم خونه و باباشي موند تا درست بشه ماشين . اينم چند تا عكس دلبرانه از خوشگل خودم . اينا ماله پنج شنبه هست : &nb...
11 آذر 1391