ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

وقتی ملودی همه رو سر کار میزاره

دوره زمونه طوری شده که فسقله بچه هممون و سر کار میزاره . من بیچاره این همه برای حرف نزدن این فندقک غصه میخوردم و ناراحت بودم اما دیشب مثل طوطی داشت حرفای عمه اش و تکرار میکرد . سر سفره بهش گفتم بشین . تند تند میگفت بشین بشین . عمه اش میگفت بخور اونم میگفت بخور بخور . ما میگفتیم نکن اونم میگفت نکن نکن . خلاصه که طوطی شده بود و فهمیدم که فندق خوشمزه من کلی هم زبون داره اما دلش نمیخواد حرف بزنه .  انقدرم صداش ملوسه که دلت میخواد غورتش بدی . در کل جدیدا خیلی شیرین تر از قبل شده هم رفتارش هم لوس بازی هاش کاملا معلومه دخمله . یه جا هم که میریم دیگه نیاز نیست بهش تذکر بدم برای کاراش خداروشکر بزنم به تخته خودش خیلی معقولانه و خانمانه رفت...
23 دی 1392

جمعه 20 دی و تولد عمو امین

عشقه من بعد از چند روز خداروشکر دیشب راحت خوابیدی و منم که از خستگی بی هوش شده بودم ساعت 10 از خواب بلند شدم و دیدم روی همون دست که دیشب خوابم برده روی همون دستم بلند شدم و کل بدنم بی حس شده بود . شما هم بیدار شده بودی و آروم برای خودت داشتی بادکنک بازی میکردی . خیلی چسبید . بلند شدم و صبحونت و دادم و عروسک پشت شیشه ماشین و شسته بودم و دیدم خشک شده خواستم بزار توی کیفم که از دستم برداشتیش و منم گفتم بزار بازی کنه . بعد چند دقیقه اومدی و بزور میخواستی یه چیزی توی دهنم بزاری . دیدم بله چشم نی نی اسکندر بنده خداست . کلاً چشم همه رو در میاری خدا به ما رحم کنه وگرنه چشم ما هم در میاری و با قصاوت تمام میجویی      ظ...
20 دی 1392

حال و هوای این روزا

جونم برات بگه که از شنبه هفته قبل یعنی از 7 دی تا همین امروز خیلی روزای سختی و داشتیم . هر روز گریه . هر روز نق نق . هر روز بد خوابی و پریدن از خواب با جیغ . شبا به خدا التماس میکردم که راحت بخوابی تا خودم هم بتونم راحت بخوابم اما خدا اصلا حرفام و گوش نمیداد . خودم هم مریض بودم اما واقعا مگه گذاشتی ذره ای استراحت کنم . همه اش دکتر و دارو های رنگ و وارنگ و قوربونت برم که خیلی بد دارویی و هر بار قبل دادن دارو بهت میمیرم و زنده میشم . اما خدا رو شکر بزنم به تخته دوباره اشتهات خوب شده و شکم رویت هم خوب شده . فقط یکم سینه ات خلط داره که داری دارو میخوری و بعد 10 روز امروز حالت خداروشکر خوب بود و من بعد مدتی معنی زندگی و دوباره فهمیدم . اما الان ...
18 دی 1392

شیطنت های این روزا

جدیدا علاقه خاصی پیدا کردی هر چیزی و تشریح کنی و به قطعات ریز تبدیل کنی از کاغذ گرفته تا گل و هر چیزی که فکرش و بکنی . این دوتا هم هنر امروزته       خدارو شکر الان دوروزه بالا نیاوردی و شکم رویت هم بهتره . فقط نیتت این بود منو دق مرگ کنی و زجرم بدی بعدم که بچه ها بزرگ میشن به مامان هاشون میگن مگه شما واسه من چکار کردین ؟ اینم معرفته اولاده ...
12 دی 1392

سفر شیراز و بدترین سفر توی عمرم

اول از همه از دوستای خوبم تشکر میکنم که توی نبودمون جویای حالمون بودنو نگرانمون شده بودن . میبوسمتون. حالا شرح سفر     دو بار نه اومد برامون اما باز راهی شدیم .ما ساعت 10:30 دقیقه صبح 4 دی راهی شیراز شدیم . من ، باباشی ، ملودی و ناهید جون . توی راه همه چیز عالی بود و خیلی خوش گذشت کلی هم تنقلات خوردیم و ملودی هم پا به پای ما نوش جان میکرد فداش بشم الهی .     چیپس     مارش مالو کنار تخته هم واستادیم و جاتون خالی بستنی خوردیم           ملودی بستنی و فالوده خورد منم ملودی و هام هام خوردم   ...
12 دی 1392

شب یلدای سوم ...... 30 آذر 92

        ملودی شب یلدای سال 90       ملودی شب یلدای سال 91     و ملودی شب یلدای92 .  البته لباسش همون پارسالی هست  قرار بود امسال یه چیزی بپوشه که انقده گریه کرد درش آوردم               اینم جوجه آخر پاییزمون       ...
30 آذر 1392

خواستن توانستن است

  وای بگم از ماشا الله هوشت . چند شب پیش از بیرون که اومدیم داشتم لباست و عوض میکردم و چون وقت خوابت بود مدادی رو که توی دستت بود از ت گرفتم و همون جا گذاشتمش توی کیفم و شما رو گذاشتم توی تختت و اومدم بیرون . اون شب گذشت . البته خیلی از من ناراحت شدی اما من توجهی نکردم چون خطر ناک بود با مداد بری توی تخت عشق مامان . خلاصه شب گذشت و صبح که بیدار شدی و تا از تخت اومدی پایین ، دوییدی بیرون اتاقت و هر چی گفتم بیا نیومدی تا مامیت و عوض کنم . تا اومدم بیام دنبالت خودت اومدی و خیلی فاتحانه خندیدی و مداد و آوردی جلو چشم و نشونم دادی  . منم شاخ درآوردم که از دیشب چطوری یادت مونده که من اونو کجا و توی کدوم جیب کیفم گذاشتم تازه زیپش...
24 آذر 1392