ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

گذر ایام

ملودی پیش دبستانی علم و عمل بوشهر سال تحصیلی 94-95 مامان نسیم پیش دبستانی ابن سینا همدان سال تحصیلی 71-72    البته بگم من اینجا دو سال ازت بزرگ تر بودم سنن . چون شما الان یک سال زودتر رفتی پیش دبستانی در سن 4 سال و 5 ماهگی و من چون نیمه دومی بودم در سن 5 سال و 6 ماهگی رفتم .برای همین بزرگتر هم بنظر میام و شما ریزه میزه تر ...
10 مهر 1394

اینروزا ی من و ملودی

عشقه یدونه خودم اینروزا میام باهات مدرسه و کنارت می مونم چون روز بعد از اینکه تنهات گذاشته بودم دلت نمی خواست بری تنهایی و این طور شد که گفتم انقده میمونم کنارت تا عادت کنی . الهی مامان فدای اون دل کوچولو و مهربونت بشه که طاقت دوریم و نداری . مامان همیشه پیشته عزیزم اینو بدونو مطمئن باش اگه فیزیکی هم نباشه حضورم اما بدون روحم هیچ وقت تنهات نمیزاره و قلبم فقط برای یدونه دخترم میتپه . اینو بگم که مربیت عوض شده و شاید دلیل حس نا امنیت این هم باشه . البته خواهر خانوم زمانی هست مربی جدیدت و واقعا صبور و مهربون هستن ایشون هم . کلا توی کلاس من و شما توی نیمکت میشینیم کنار هم و بگم که بدونی دوستای هم کلاسیت و حتی بچه های دیگه مدرسه که کلا 30 نفر می...
10 مهر 1394

پروژه مقنعه پوشیدن و موندن توی مدرسه بدون من

وای وای جونم برات بگه عزیزه دله مامان که دیروز از صبح بساط تمرین پوشیدن مقنعه داشتیم توی خونمون از صبح تا اخر شب دقیقا و سر ظهر دیگه خودت و میزدی و منو میزدی و یه اوضاعی بود . اما بالاخره طبق معمول من موفق شدم و قبول کردی که چاره ای جز پوشیدنش نداری . کلا عادت کردم که همه کارات و اولش با جیگر خون کردن انجام بدی اما خب روی غلطک که میوفتی دیگه درست میشه . خلاصه که تا الان کلا منو خیلی اذیت کردی فندق فسقلی فکر نکنی که راحت بزرگ شدی سر هر کاری که باید انجام بدی من مردم و زنده شدم . امروز صبح هم ساعت 9 رفتیم مدرسه و دیگه امروز مقنعه پوشیدی اولی که می خواستی بپوشی یکم نق زدی اما خب زود کنار اومدی ( الهی فدات بشم همین الان یهو اومدی و دست انداخت...
4 مهر 1394

1مهر 1394- اولین تجربه باز گشایی مدارس

در سن 4 سال و 5 ماه و دو روزگی : عشقممممممممممم الهی مامان فدات بشه که اینهمه بزرگ شدی . امروز ساعت 8 جشن بود توی مدرسه به خاطر بازگشایی . البته ما ساعت 9 رفتیم که شما کمتر خسته بشی اخه هنوز اوچکولویی . خیلی خوب بود و خیلی خوشت اومده بود و حسابی هم من و هم مسئولین مدرسه رو شگفت زده کرده بودی و امروز متوجه شدم که خیلی دوستت دارن و همین نقطه قوت قلبم شد که ایشا الله مشکل قبلی برات پیش نمیاد در کنارشون . از اونجایی که جدیدا دوربین میبینی ناراحت میشی بیشتر سعی کردم ازت فیلم بگیرم وقتایی که متوجه نیستی اما چند تا عکس هست که میزارم واست حیاط مدرسه . اینجا خیلی هم خوشحال بودی اما تا دوربین و دیدی سر من جیغ کشیدی ابته اینجا شبیه ب...
1 مهر 1394

28 شهریور 94 - اخرین مرحله خرید های مدرسه

بوی مهر باز بوی دفتر پاک کن های سفید ته مداد قرمز باز هم مهر رسید باز هم رج زدن حرف الف باز هم دخترکی سر به هوا دختری نازکه نامش کبراست و د ه ها  سال است قول ها داده به خود و گرفته تصمیم که دگربار، کتاب خود را باز جا نگذارد. شب به زیر باران آن کتاب کهنه هچنان خیس و چروکیده و باران زده است باز هم سال دگر باز پاییز دگر باز تصمیم دگر باز کوکب خانم چند مهمان دارد باز هم سفره رنگین پهن است و کدام از ماها در پس این همه سال … حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم همچنان با او نیست؟ خوش به حال عباس! خوش به حال...
29 شهريور 1394

22 شهریور - اولین کلاس توی مدرسه دخترانه علم و عمل

عشقم قرار بر این شد که از امروز دو سه جلسه هم توی محیط مدرسه خودتون ببرمت کلاس تا با محیط اونجا هم عادت داشته باشی و اذیت نشی . البته چون مربی ها رو میشناختی کلا اصلا مشکلی نداشتی . ساعت 10 و نیم صبح به همراه ناهید جون رفتیم مدرسه و شما با دختر مربیتون رفتین سر کلاس و خیلی خوب بود برخورد و رفتارت . البته یه خوبی که داره خانم زمانی که الان دو ماه هست باهاش کلاس داری مربی کلاستون هم هست و شما دیگه کاملا باهاش اخت شدی . تایم مدرسه از ساعت 7 هست تا 12 ظهر و قرار بر اینکه من شما رو روزا ساعت 9 ببرم تا 12 که هم خسته نشی هم اینکه با بچه ها کلی بازی کنی و خوش بگذرونی . من که عاشق محیط مدرستون شدم و چند تا عکس از کلاس و دفتر مدیریت گرفتم که میزارم ب...
22 شهريور 1394

این چند روز که گذشت ♥♥♥♥

عشقم این چند روزی که ننوشتم انقده سرمون شلوغ پلوغ بوده که وقت نشده و یه جورایی هم دلم نمیومد به جای لذت بردن از فضا بیام و وقتم و پای نت بکشم . این چند روز به مدت حدود یک هفته خاله حدیث و شوهرشون و طاها جون از شیراز مهمونمون بودن و حسابی خوش گذروندیم هر روز تعریف و بیرون و کلی خندیدن از ته دل . بعد از رفتن خاله اینا ،15 شهریور ناهید جون اومد پیشمون و باز هم کلی خوش میگذرونیم همچنان . البته 28 این ماه برمیگردن و کم کم لحظه شماری برای رفتنت به مدرسه داره شروع میشه و دل من تاپ تاپ میکنه . چند تا عکس میزارم از بیرون رفتن هامون با ناهید جون توی این چند روز           ...
22 شهريور 1394

خرید اولین سری لوازم و التحریر برای پیش دبستانی یک

عزیزم امروز 4 سال و 4 ماه و 4 روزت هست  عزیزه دلم دیروز که با خانم زمانی کلاس داشتی بهم یه نامه دادن برای اینکه بریم نشر شاهد و پک لوازم تحریری رو که برای یک سال نیاز بود و ازشون بگیریم  امروز یعنی 2 شهریور رفتیم برای تهیه لوازم . یه لیست بهم دادن که اگر چیزی رو داری از توش خط بزنم و مابقی رو برامون اماده کنن . منم مواردی رو که همین ماه قبل برات گرفتم که شامل مداد سیاه - مداد تراش - جامدادی زیپ دار - مداد شمعی - قیچی - دفترچه یادداشت ، بود رو حذف کردم و مابقی رو برامون اماده کردن . البته توی لیست سفره یکبار مصرف و دستمال کاغذی هم بود که خودمون باید تهیه کنیم جداگونه .  دو تا دفتر نقاشی صد برگ - ...
2 شهريور 1394