ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تولد 6 سالگی ملودی و 30 سالگی مامان نسیم . یکم اردیبهشت 96

عشقم امسال دو تا تولد داشتیم یکی تو مدرسه یکی هم با هم . چون دیدم شما وارد یک مرحله جدید از زندگیت میشی منم وارد یک دهه جدید از زندیم شدم . قبل از سال میخواستم بگیرم که چون بابا بزرگم فوت کردن گفتم تا بعد از چهلمشون صبر کنم . اینطوری شد که یکم اردیبهشت باهم تولدمون و برگزار کردیم . خداروشکر همه چیز همون طور که انتظارش و داشتم برگزار شد . تم تولد امسالمون تاج زرد و مشکی بود . حتی تولدمون هم تم لباسی داشت برای مهمونامون که واقعا جا داره از همه تشکر کنم که رعایت کرده بودن تم رو . لباس من و شما هم ست بود که کلی همه خوششون اومد قبل از جشن رفتیم و دستامون و نقش حنا زدیم الهی من فدای اون دستای کوچولوت بشم   کارت د...
7 ارديبهشت 1396

تولد 6 سالگیت مبارک یدونه من

عشقم چقدر زود گذشت الان اصلا باورم نمیشه واقعا که 6 ساله شدی . مرسی که هستس و ممنون که باعث شدی حس زیبای مادر بودن و تجربه کنم نفسم . امسال دوتا تولد داریم . یکی امروز توی مدرسه بود که به خوبی و خوشی برگزار شد یکی هم اول اردیبهشت که همزمان برای خودم و شما تولد گرفتیم و انشا الله اونم به خوبی برگزار بشه . امروز خیلی بهت خوش گذشت اولی که وارد مدرسه شدیم همه دوستات بادکنک بدست اومدن جلوت و تولدت مبارک خوندن برات من کلی لذت بردم حیف که دستم پر وسایل بود وگرنه فیلم میگرفتم . خلاصه که خیلی خوب بود پک برای همکلاسی ها و معلمتون و مدیر و معاون کیک تولدت         ...
29 فروردين 1396

22 فروردین روز پدر مبارک

عشقم اولین کادوی روز پدر رو هم امروز دادی به باباشی . توی مدرسه خانوم معلمتون یدونه برگه داده بودن و گفته بود هر چی دوست دارین بکشید و بدید به بابا هاتون برای روز پدر . شما هم یه پیرزن کشیده بودی که گل دستشه . من تعبیرش کردم دوس داری تا زمانی که پیر بشی کنار باباشی باشی . انشا الله خدا بابای شما رو و بابای همه نینی هارو حفظ کنه ...
21 فروردين 1396

سیزده بدر 1396

عشقم امسال سیزده بدر رو کنار ناهید جون و باباشی و مامان پوری بودیم . برای ناهار رفتیم روستای سمل نزدیک پارک جنگلی چاهکوتاه     لوبیا پلو و سالاد شیرازی نسیم پز با ته دیگ سیب زمینی                 شب هم رفتیم باغ ایمان و اینگونه بود که امسال دوتا سیزده بدر رفتیم         ...
15 فروردين 1396

یک اولین دیگه ..... اولین پول تو جیبی

عشقم از زمانی که خیلی کوچولو بودی من کلی کیف برات میخریدم اما علاقه نداشتی زیاد تا اینکه روز 9 فروردین 96 به صورت خود جوش گفتی کیف میخوام . تا کف برات انداختم گفتی پول بده . یعنی یه حس عجیبی بهم دست داد که نمی دونم چطور توصیفش کنم . حس کردم دیگه انقدر بزرگ شدی که میدونی بدون پول کاری نمیشه کرد خیلی وقتا یه چی و که میخواستی میگفتی برام بخر اخه پول ندارم . الهیی مامان فدات بشه . خلاصه اولین پول توجیبی رو از من و ناهید جون و بابا عیسی گرفتی . و تا دادیم بهت گفتی برم چیپس بخرم . منم از تمام مراحل اولین پول تو جیبیت عکس گرفتم یادگاری بمونه   مبلغش هم زیاد نبود چون نمیخوام از الان ولخرجی یاد بگیری و برای بچه به سن شما پول ...
11 فروردين 1396