ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

این روزای ما و یه اتفاق خیلی خیلی بزرگ

عزیزه دلم این اولین پستی هست که از خونه خودمون برات میزارم بعد از چند وقت تونستم سیستم خونه رو فعال کنم و همین امروز صبح اینترنتمون هم وصل شد . و دیگه رسماً از امروز کارمون و توی خونه شروع کردیم . خب اینطوری خیلی راحت تره ، هم برای من هم برای شما چون که خب محیط خونه واقعا راحته . این دو روز چون شرکت و جابجا میکردیم نرسیدم زیاد ببرمت بیرون و بیشترش توی خونه بودی اما قول میدم که در اولین فرصت حتماً جبران کنم عشقه من . امروز بهترین هدیه دنیا رو بهم دادی و کلی دلم و شاد کردی . امروز بالاخره حرف زدی و اسم خودت و گفتی اونم نه یکبار بلکه هزار بار البته میگفتی لولودی اما اینکه بعد از 2 سال و 3 ماه و 14روز تونستی چیزی بگی اونم کلمه ای به این ...
13 مرداد 1392

يك روز خيلي خيلي خوب

عزيز دلم ديروز تعطيل بوديم و صبح تا ساعت 10 لالا كرديم . وقتي بيدار شديم من غذا رو گذاشتم روي گاز . بعد چند روز برات ماكاروني درست كردم و اميدوار بودم كه بتوني بخوري . بعد از اون كلي باهم بازي كرديم و صداي خنده هات همه خونه رو پر كرده بود و منم روي ابرا بودم . ناهيد جون  هم پيشمون بود . باباشي هم توي حسينيه شون داشت نذري ميپخت . ساعت 12 گذاشتمت توي صندلي غذات و بزنم به تخته يه بشقاب پر ماكاروني خوردي . بعد از چند روز بي اشتهايي ديدن غذا خوردنت انرژي خاصي بهم داد . بعد از ناهار هم باز كلي بازي و قلقلك و از اين مدل كارا كه حسابي هر دومون  خسته خسته شديم . ساعت 3 بود كه باز لالا كرديم .و ساعت 6 ناهيد جون بيدارم كرد. شما هم تا اون موقع...
9 مرداد 1392

اولين حموم با ، باباشي

عزيزه دلم تا الان فقط و فقط با مامان رفتي حموم . يكبارم وقتي خيلي نيني بودي با ناهيد جون رفتي البته بنده خدا ترسيده بود و نتونسته بود بشورتت و فقط آب بازي كرده بودي . روز يك شنبه 6 مرداد 92 وقتي عصري از خواب بيدار شديم نميدونم چرا اما اصلا رمق نداشتم ، دلم ميخواست برم حموم اما از اونجايي كه شما جديداً ياد گرفتي با دستاي فندقيت به آدم آب ميپاشي ترجيح دادم كه نريم حموم آخه واقعا حوصله شستن موهام و سشوار و نداشتم . باباشي از خواب بلند شد و ديدم حوله حموم دستشه منم از فرصت سو استفاده كردم و گفتم بابا عيسي ملودي هم ببر حموم . فكر نميكردم قبول كنه اما كلي استقبال كرد و خوشحال شد . ناهيد جون ميگه بابا حالا يه روز نره حموم . اما دست خودم نيست ا...
9 مرداد 1392

تلاش براي گرفتن از مامي

دخمل خوبم چهارشنبه از سر كار كه برميگشتم رفتم برات قصري خريدم كه كم كم شروع كنيم پروسه مامي گرفتن رو . هر چند كه زياد علاقه نشون نميدي اما خب تقريبا ديروز بيشتر اوقات مامي نداشتي و تايم ميگرفتم كه ببينم ميانگين هر چند دقيقه دستشويي ميكني و شما حسابي رو سفيدم كردي تقريبا هر 2 ساعت و نيم يه بار . در حالي كه اين روزا چون غذا ميل نداري و بيشتر مايعات ميخوري برام خيلي جالب بود . اميدوارم كه بتونم اين كارو انجام بدم البته استرس دارم خيلي، كه اذيت نشي . خدا رو شكر شرايطمون هم داره جوري ميشه كه بتونم راحت تر از مامي بگيرمت . چون محل كارمون داره جا به جا ميشه و من و شما ديگه مجبور نيستم بريم بيرون از خونه سر كار . و محل كار داره مياد توي خونمون و اين...
5 مرداد 1392

پنج شنبه 3 مرداد

ممنون از همه دوستاي خوبم كه جوياي حال ملودي بودين روي ماه همتون و ميبوسم و ممنون كه با پيام هاتون قوت قلبم بودين و هستين . خدا رو شكر ملودي حالش خيلي بهتره فقط كمي بي اشتهاست كه اونم مربوط به همين حال چند روزشه اما خدا رو شكر ديگه بالا نياورده و تب هم نداره ولي كمي نق نق ميكنه . در عوض پنج شنبه حال من بد بود . استرس و فكراي اين چند روزه از بس روم فشار آورده بود كه بي حال و بي جون توي تخت افتاده بودم از صبح و كارم عصري كشيد به دكتر و خودم هم رفتم زير سرم و آمپول . تو رو خدا مواظب خودتون و نيني هاتون باشين خيلي همه گير شده . اما خودم هم الان يكمي بهترم و اومدم سر كار . و الانم چند تا عكس از ملودي جون براتون ميزارم تا شما هم خيالتون راحت بشه و ...
5 مرداد 1392

اين روزاي ملودي

اول از همه ممنون از همتون كه اين همه با پيام هاتون شرمندم كردين و شرمنده كه نتونستم اكثرشون جواب بدم و بدوم جواب فقط تاييد كردم . سرتون درد نيارم ميرم سر اصل مطلب  ظهر يكشنبه ملودي و بردم دكتر و گفت اگه تا عصر بهتر نشه بايد بستري بشه و سرم بزنه و گفت فعلا يه آمپول براش ميزنم و اين اولين آمپول زندگيت بود  .اون روز تا عصر ملودي حدود 40 بار بالا آورد . كه واقعا وحشتناك بود بچم بي جون و بيحال افتاده بود توي بغلم و نميتونست حتي سرش و بلند كنه . باز بردمش دكتر  البته با ترس و لرز چون حتي تصور اينكه بخواد بستري بشه برام با مردن يكي بود . اما چاره اي نبود مجبور شديم به توصيه دكتر سريع برسونيمش بيمارستان .  خدا رو شكر ميكنم كه ...
2 مرداد 1392

دخملي بالا مياره

امروز صبح ساعت 7 بيدار شدي و چندين بار تا الان كه ساعت 11 هست بالا آوردي و همه اش خلط هستش و كلي ناراحت و بي تابي و بزور 20 دقيقه خوابوندمت اما الان توي بغلم نشستي و سرت و گذاشتي توي بغل من . اينم وقتي كه لالا بودي . مامان فداي حال نداريت بشه اگه ادامه پيدا كنه بايد بريم دكتر انشا الله كه چيزيت نباشه . راستي امروزم وقت بهداشت داشتي و گفت كه وزنت شده 13 كيلو و 900 گرم . يه مدتي بود داشتي وزن كم ميكردي كه خدا رو شكر از ماه گذشته 900 گرم اضافه كردي و مسئول بهداشت خيلي راضي بود . الانم مجبورم يه طوري سرت و گرم كنم كه نق نق نكني تا بريم خونه و اين طور ميشه كه ..... كلي خوشت اومد و فعلا سرگرمي ...
30 تير 1392

جمعه 28 تير خونه دايي باباشي

جمعه بعد از ظهر اومديم بيرون و قرار بود بعدش بريم خونه دايي بابا . قبلش يكم خريد داشتيم كه براي خونه انجام بديم . من و شما توي ماشين بوديم و بابا رفته بود خريد و اينجا شما داري در ملع عام روزه خواري ميكني  بعد از اونجا رفتيم خونه دايي . و كلي براي خودت بازي كردي و با اسباب بازي هاي روژان و آوا كلي بازي كردين و به ما هم خوش گذشت  ...
30 تير 1392

النگو

قبلا ها كه مامان و بابا نامزد بودن باباشي كه دبي كار ميكرد از جشن كريسمس كلي چيزاي جينگيلي بينگيلي براي مامان آورده بود . يه دونه اش همون كلاه كريسمس بود كه با لباس كريسمسي كه برات درست كردم سرت گذاشته بودي و دو تا طبل كوچولو هم بود كه شما اين چند روزه از بس باهاشون بازي كردي ،خراب شدن . منم ديدم فكر ميكني النگو هست و همه اش دوست داري بندازي دستت . ديدم كه بهتره با يكم خلاقيت يه النگو خوشگلش بكنم . اين شد كه يكيشو برات درست كردم و الان يكي از محبوب ترين چيزات شده و دوست داري همه اش دستت كني .  فداي اون دستاي كپلت برم من آخه . اين كفشاتم دو سه روز پيش برات گرفتم كه هم خودم عاشقشونم هم خودت. دو روز همه اش ميگفتي پات كنم و از ...
30 تير 1392