ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

نفس مامان یک ماهه شد

سلام عزیز دل مامان جدیدن بهت میگم قوبون ( یعنی قربونت برم ) بالاخره یک ماهت شد البته دیروز . مامان و ببخش که دیروز به دلیل گرفتاری نتونست واست بنویسه . خوشکل مامان دیشب داشتم عکسایی رو که توی بیمارستان ازت گرفتیم نگاه میکردم هزار ماشاالله خیلی بزرگ و ناز شدی . دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم خانومی . انشا الله زنده باشم و تولد صد سالگیت و توی سایت بهت تبریک بگم ...
19 تير 1390

اسباب کشی

عزیز دلم بابا عیسی رفته که وسایل خونه قبلیمون و ببره خونه جدید و من به خاطر آب و هوا که گرمه موندم خونه مامان ناهید اینا که شما گرمت نشه و بعد بابا عیسی میاد دنبالمون . انشا الله زود زود خونمون و بچینیم و بریم خونمون . امیدوارم من و بابایی رو ببخشی که الان که ٣٠ روزت شده هنوز نبردیمت خونمون . دوست داریم .
27 ارديبهشت 1390

امروز دلم میخواست کور بشم

عزیز مامان الهی مامان کوربشه و اشکات رو نبینه امروز وقت دکتر داشتی واسه اینکه ببینیم وزنت خوب اضافه شده یا نه از مثانه ات با سرنگ دکتر میخواست ادرار بگیره عذابت هم داد اما نتونست. من که دل نداشتم واستم و ببینم خدا رو شکر که با عیسی بود و پیشت موند . وقتی اومد توی اتاق دکتر تو گریه میکردی و جیغ میکشیدی منم گریه میکردم احساس کردم دارم میمیرم تمام دل و رودم و احساس کردم دارن در میارن . وقتی بغلت کردم و سرت و روی شئنه هام گذاشتم نفست تند تند بود جیگرم آتیش گرفت . خیلی اشک ریختم . دوست دارم دوست داریم هم من هم بابا
18 ارديبهشت 1390

روز مادر

عزیز دلم امسال منم واسه اولین بار به عنوان مادر بهم تبریک میگم . دوست دارم . انشا الله یک روز هم تو مادر بشی و روزت و بهت تبریک بگن ...
19 تير 1390