يادش بخير ممددددددددد
وقتي مامان بچه بود يه عروسك داشت . عكسي كه برات ميزارم نمونه تكامل يافته همون عروسك پلاستيكي هاي 20 سال پيشه . ( مثل ميمون كه تكامل يافت و شد انسان ) . يادمه با خودم همه جا مي بردمش . حموم ، بيرون ، حتي وقت خواب پيش خودم مي خوابوندمش . اسمش ممد بود ( محمد نه . اشتباه نكنيد ممد) خيلي دوستش داشتم . تا سوم راهنمائي هم داشتمش البته آخرين تصويري كه ازش دارم بيچاره يه جانباز 80 درصد بود يه دست نداشت ، همه انگشتاش و خورده بودم ( هم دست هم پا ) زير يه بغلش تا روي كمر پاره شده بود . اما بازم دوسش داشتم . اما در يك خانه تكاني درست و حسابي ناهيد جون نميدونم چرا فكر كرده بود ديگه به درد نميخوره و انداخته بودش جزء آشغالا دور . تا ...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
9:39










