ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

يادگاري هاي من براي دخترم 2

عزيزم اين عكس ها پيوست يادگاري هاي ناهيد جونه ( مادر بزرگ مادريت ) هست .  كيف ـ صندل و دسته گل عروسي ناهيد جون و بابا سعيد . خيلي دوستشون دارم و توي عروسي خودم هم از كيفش استفاده كردم  .  حالا ميريم سراغ يادگاري هاي مامان پوري ( مادر بزرگ مامانت ) اين صندوق مربوط ميشه به جهاز مامان پوري و خدا بيامرز آقا جونم ( پدر بزرگ مامانت )  اين صندوق و من خيلي ساله دارمش قبلا ها زينت بخش اتاقم بود اما از وقتي ازدواج كردم پذيرايي خونم و زيبا تر كرده  ميمونه اون يادگاري مادر بزرگ ناهيد جون كه هنوز ازش عكس نگرفتم و در اولين فرصت عكس اون رو هم ميزارم . يه دستمال پارچه اي زيباست كه مال روز عروسيش بوده . اما...
8 ارديبهشت 1392

يادگاري هاي من براي دخترم ( پدر بزرگ ها )

عزيزه دلم اين 3 جلد كتاب نفيس هم مال بابا بزرگ مامانت هست ( باباي بابا سعيد )  تموم صفحاتش جدا شده از هم اما دلم نمياد بدمش صحافي ميترسم خراب بشن  اين چمدان هم مربوط به آقاجون خدا بيامرزم هست( باباي ناهيد جون ) كه سال 14 ارديبهشت 85 از بين ما رفت و سالگردشونم نزديكه  . خدا رحمتشون كنه واقعا مرد خوبي بود و انشا الله جاشون وسط بهشت باشه . لطفا فاتحه فراموش نشه دوست جوناي خوبم .  ...
8 ارديبهشت 1392

جمعه 6 ارديبهشت 92

ديروز عصر با باباشي رفتيم كنار دريا و كمي شما قدم زدي هوا هم حرف نداشت عالي  از اونجا  هم رفتيم يه دوري مجمتع زيتون خورديم و يه سرم رفتيم خونه بابا بزرگ اينا ( بابا اسماعيل ) . اولش عمه ها و خاله باباشي اونجا بودن كه  كلي گفتيم و خنديديم و خوش گذشت . بعدش هم كه باباشي برات كلاس ساز هاي ضربي گذاشته بود و شما هم كلي همكاري ميكردي . اينم از يكي دوروز تعطيلات ما و دخملي .    ...
7 ارديبهشت 1392

پنج شنبه 5 ارديبهشت يك روز واقعا بهاري كنار ساحل خليج فارس

من و دخملي رفته بوديم پياده روي . هوا واقعا عالييييييييييييي هست چند روزه باد خنكي مياد كه آدم و مست ميكنه .  ادامه مطلب يادتون نره ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ عاشق تكون خوردن پرچم هاي بالاي چراغايي  ...
7 ارديبهشت 1392

يادگاري هاي من براي دخترم

عزيزه دلم من كلا به هر چيزي كه مربوط به تاريخ هاي گذشته ميشه خيلي علاقه دارم يا يه جورايي عتيقه باز هستم و خيلي چيزاي آنتيك دارم كه اكثرا هم از توي فاميل جمع آوري شده . اما خب خيلي چيزاش جدا از زيباييشون برام ارزش معنوي دارن . اين پست مربوط ميشه به 4 مادر . اول مادر مامان بزرگم ( زيبنده صاحب اختياري ) كه وقتي من 1 سالم بود به رحمت خدا رفتن . دوميش مربوط ميشه مامان بزرگم ( مادر مادرم ـ پروشات روانبد ) كه خدا رو شكر هنوز سايشون بالاي سرمونه و انشا الله هزار سال هم زنده باشن . سوميش ماله مامانهمه ( ناهيد محمودزاده ) . و چهارميش چيزايي هست كه من ميزارم تا انشا الله بمونه براي شما .  البته بعد از هزار سال كه من نبودم همه اينا با همه عتيقه...
8 ارديبهشت 1392

تولد

عزيزه دلم همون طور كه گفته بودم عروسي دايي حامد 16 خرداد هست و امسال تصميم گرفتم كه تولدت و تهران بگيرم خونه ناهيد جون اينا چونكه پارسال توي تولدت از فاميل هاي خودم فقط مامانم و بابام و دايي حامد و مامان پوري بودن . امسال خواستم اقوام خودم هم توي شاديمون سهيم باشن چون واقعا همشون شما رو خيلي دوست دارن . اما ديشب يهويي تصميم گرفتم كه يه جشن مختصرم اينجا برات بگيرم كه فاميلاي بابايي هم باشن . البته جشن تولد اصليت با تم كفشدوزكي هست كه كلي تدارك ديدم و همون خرداد ماه هست اما اين تولد نه تم داره نه چيز خاصي فقط جنبه اين داره كه بهمون خوش بگذره . احتمالا 19 ارديبهشت يا 25 ارديبهشت تاريخشه . البته باباشي براي 8 ارديبهشت وقت آتليه گرفته برامون كه ب...
4 ارديبهشت 1392

پيشاپيش روز زن مبارك

  11 ارديبهشت تولد حضرت فاطمه زهراـ روز زن  خاك را پرسيدم آيا مي تواني دل مادر گردي ؟ آسماني شوي و خرمن اختر گردي ؟ گفت نه هرگز من براي اين كار  بوستان كم دارم ، در دلم گنج نهان كم دارم اين جهان را گفتم  هستي و مكان را گفتم مي تواني آيا لفظ مادر گردي ؟ همه ، رفعت را همه ، عزت را همه ، شوكت را  بهر يك ثانيه بستر گردي ؟ گفت نه هرگز من براي اين كار آسمان را كم دارم ، اختران كم دارم ، رفعت و شوكتشان كم دارم عزت و نام ونشان كم دارم آن جهان را گفتم مي تواني آيا لحظه اي دامن مادر باشي مهر رحمت شوي و سخت معطر باشي  گفت نه هرگز من ب...
4 ارديبهشت 1392

چند تا پيشرفت

اين خونه جديد كه اومديم طبقه اول هستيم و 18 تا پله كوتاه داره و نرده هاي محكم كه جون ميده براي تمرين يه دخمل ناز كه بتونه پله ها رو بالا و پايين بره . تا الان از تك پله بالا ميرفتي اما اين پله ها اولين پله هايي هستن كه به صورت پيوسته طي ميكني . از پايين اومدن ميترسي اما خب براي شروع خيلي خوبه و اينكه علاقه داري تا خودت بالا بري از همه بيشتر برام ارزش داره . و الان 6 روزه كه تو خودت مياي بالا از پاركينگ تا خونه . يه دونه آهنگ هست كه ميگه دوست دارم منه بيچاره و كلمه دوست دارم و زياد تكرار ميكنه و شما هم ياد گرفتي ميگي دوست دارم و من خيالم راحت شده كه كم كم مي خواي حرف بزني حتي فينگيلي آهنگ حفظ ميكني و بعضي جاها با دهنت همراه با موسيقي ...
3 ارديبهشت 1392

اولين مهمونامون توي خونه جديد

ديروز دم ظهر ديگه كار چيدن لوازم تموم شد . داشتيم آماده ميشديم عصري بريم بيرون كه زن دايي باباشي و داييش گفتن خونه اين بيايم ؟ منم گفتم آره تشريف بيارين و اين ها بودن اولين مهمونمون توي خونه جديدمون . شما هم كلي بازي كردي با روژان و دختر خاله اش . خيلي خوب بود روحيمون عوض شد . ساعت 9 رفتن و بعدش بود كه رفتيم بيرون و يكم دور زديم و ساعت ده و نيم برگشتيم خونه و از خستگي ديديم بهتره لالا كنيم . ...
31 فروردين 1392