اردیبهشت 96 . مهمونای عزیزمون خاله زهره و اقا شهرام و غزل جون
X

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم دو سه روزی و خاله زهره ( خاله من ) به همراه شوهرشون و   غزل جون دختر خالم اومدن و کنارمون بودن . خداروشکر امسال تا الان سال خوبی بوده پر از ایند و روند . من عاشق مهمونم انشا الله تا همیشه ادامه پیدا کنه . به ما که خیلی خوش گذشت امیدوارم به اونا هم خوش گذشته باشه و فردا صبح میرن و من واقعا از الان دلتنگم . به همین خاطر چهارشنبه اجازه شمارو گرفتم و مدرسه نرفتی گفتم لذت ببری از بودن کنارشو ن

توی فرودگاه وقتی رفته بودیم پشوازشون عصر 5 اردیبهشت

ساحلی صبح 6 اردیبهشت

نهار 6 اردیبشهت

بعد از ظهر 6 اردیبهشت وقتی که رفته بودیم تا غزل جون دستش و نقش حنا بزنه ملودی و دوستش که همون جا دوست شدن مشغول نقاشی شدن و اینم حاصل کار فندق خانوم

رستوران و فست فود الیزه شب 6 اردیبهشت

صبحونه 7 اردیبهشت

رستوران حاج رییس

نهار 7 اردیبهشت

خاله جونم زحمت کشیده بودن و کلی سوغاتی برامون اوردن

 

 

 

 

سه دست لباس راحتی برای شما + یک کیف پول برای من + چاقاله بادوم نوبر + وجه نقد برای کادوی تولدمون و چندتا هم کتاب قصه برای شما که عاشقشون شدی و غزل جون هر کدوم و چندبار برات خوند و حفظشون شدی تقریبا

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 | 16:23 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |