♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

دیروز 10/4/90 بود و تولد بابا جونم . من دیروز 75 روزم شد . و دقیقاً با ،بابا عیسی 29 سال و 9 ماه و 28 روز تفاوت سنی دارم . ظهر که شد بابا عیسی که از خواب بلند شد داشت تلویزیون میدید که من و مامامان یواشکی کادو هاشو آوردیم  و یهو بهش دادیم خیلی ذوق کرد راستش میخواستیم کیک هم بخریم اما چون مامان و بابام رژیم هستن دیگه نخریدیم  خلاصه تولد گرفتیم 3 نفری حالا عکس کادو های من و مامان و واستون میزارم با عکس من توی بغل بابا جونم .

کفش تابستونی و مامان خریده بود و روبان زرده رو مامان چسبونده بود روی کادو ش

تیشرت و کتاب و من خریده بودم و روبان آبی هم چسبونده بودم روی کادوم 

 

اینم عکس من بغل بابا فقط ببخشید که با لباس تو خونه هستم ببینید چقدر شبیهش هستم 

الهی قربون دو تاتون بشم من .دخمل نازم و شوهر مهربونم انشا الله هر دو تاتون هزاران سال زنده باشین و توی همه تولد ها همو بغل کنین من هم از دیدنتون لذت ببرم 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 تير 1390 | 8:53 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

 مامان چقد بگم برو اون طرف نامه رو خودم تایپ میکنم اهههههههههههههههه

الو بابا واسم مامی گرفتی ؟ شیر خشک چطور ؟

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | 13:19 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

قربون خنده هات برم دخمله خوشگلم بغلماچ

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | 13:14 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

این تخت مامان 

سرم دست مامان

کارت شناسایی مامان بالای تختش

اون یکی سرم مامان 

برگه کنترل علائم حیاتی مامان 

برگ نوزاد

ف

 

برگ جذب و دفع مایعات

فرم ثبت تجهیزات پزشکی مصرفی مامان  

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | 10:13 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

ملودی با ناز لالا کرده 

یکم نازش و کم کرده 

ملودی داره میره خرید ..........آی خونه دار و بچه دار زنبیل و بردار و بیار

دست کوچولو پا کوچولو .............جیگره مامان لاک هاشو نگاه کن 

ملودی نارنگی شده .............. عسله مامان 

اینم دخمله مامان ................ مامان وقتی شب میشه لالا داره چشاش وا نمیشه اما امان از دست شکل ملودی فکر میکنید این فسقلی با این چشما میخوابه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | 10:11 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

دخترم ببینید چه مستقل خودش توی تختش لالا کرده 

بمیرم الهی ............. اینم عکس دخترم وقتی حبس بود چقدر بگم شلوغی نکن 

بازم توی تخته ................ پاشو تنبل همین کار ها رو کمیکنی که شب خوابت نمیبره 

اینم دوستای ملودی یه جیغ  زده همه رو چسبونده سینه دیوار

خونه ملودی 

کمد ملودی که شاسخین و عروسکی که خاله نرگس آورده واسه اش

تخت ملودی 

استخر توپ ملودی 

چند تا دیگه از دوستای ملودی  . کفشدوزک مهربون . گاو خجالتی و خر خوش خنده 

یه عکس کلی از قلمرو دخمل مامان 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | 9:43 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | 9:36 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |




سلام بابایی . نه اشتباه نشده مبالک درسته خب آخه من کوچولو ام نمیتونم درست صحبت کنم . البته تا تولدت 6 روز مونده اما خواستم اولین نفری باشم که بهت تبریک میگه حتی زودتر از مامانی .فرشته حالا همه واسه ات جشن میگیریم  

تولد تولد تولدت مبالک ( عمو سعید ) ( عمو امین )(عمو آرمین ) 

( عمو بهروز )  ( عمو روز به )  ( عمو اصغر ) ( عمو وحید ) ( اینم بابا عیسی )

مبالک مبالک تولد مبالک بیا شمع هارو فوت کن ( بابا بابا بزار من فوت کنم باشه ؟ )

تا صد سال زنده باشی 

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا 

حالا عکس یه کیک میزارم چون شمع هاشو با هم کنار اومدیم که من خاموش کنم مدلش هم به سلیقه خودم انتخاب کردم 

بابایی انشا الله صد سال نه هزار سال زنده باشی و سایه ات روی سر من و مامان بابا باشه . دوست دارم بوسسسسسسسسسسسسسسس




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:25 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز دلم دیروز 70 روزت شد و ما شا الله خیلی خانوم شدیمژه . هر روز هم بلا تر میشی منظورم این بود که خواستنی تر میشی . دخمله مامان دیروز با خودم بردمت آرایشگاه خیلی خانوم بودی و آرووم واستادی تا مامی کاراشو بکنه . الهی فدات بشم خانوم خوشکله مامان . در ضمن باید بریم کم کم واسه بابا کادو بگیریم یکی از طرف من یکی از طرف تو . نمیدونم حالا روز تولدش باز هم سر کار باشه یا نه اما بالاخره هر چی باشه تولدش مبارکه و ما باید کاره خودمون و بکنیم . چی ؟ واسه اش جشن هم ببندیم ؟

 

حالا ببینم چه طور میشه مامانی واقعا سخته اما سعی میکنم . راستی از پا قدم شما بابایی قرارداد مغازه غذا فروشی رو نوشت و انشا الله که موفق میشه مثل همیشه . دوست دارم جیگرم . 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:27 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

تفاوت ها وشباهت های مامان و ملودی البته مامان اینجا 6 ماهش بوده

آخی چه مامان خوشگلی دارم ...............( از دست مامی شیطونم چقده خودش و تحویل میگیره هیچم خوشگل نیست حالا برم لباسش و بپوشم خودتون میبینین کی خوشگل تره )

نه انصافاً حالا من خوشگل ترم یا مامان ؟ مرسی که به من رای دادین




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 تير 1390 | 10:21 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

دخمله مامان واقعاً نمیدونم چی بگم از طرفی طاقت اشکات و ندارم از طرفی هم دستام واقعاً تحمل وزنت و نداره البته با تمام این حرفا شما برنده میشی و دائماً روی کول مامان سواری . قربونت برم بغل هیچکس هم به غیر مامان دوست نداری حتی بابا. خلاصه اینطوری هاست که من مثل اوشین ( یه فیلم هست که مامان وقتی بچه بود پخش میشد ) میخوام شما رو ببندم کولم اون زمان ها آغوشی نبود اما حالا خدا رو شکر علم پیشرفت کرده و این وسیله اختراع شده . دوست دارم خانومی اما بغل بابا گریه نکن دلش میشکنه ها. دوست داره باهات بازی کنه از بیرون که میاد با هزار ذوق و شوق میاد بغلت میکنه به جای اینکه بهش بخندی گریه میکنی . دخمله خوبی باش

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:24 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

خاله مینای عزیز مرسی که همیشه به وبلاگم سر میزنی به مامانم گفته بودی ازم یه بوس تپل بکنه اون همچین بوسم کرد که آبلمبو شدم نگران. منم بوست میکنم ماچ . در ضمن همین روزا مامانی کلی عکس های تازه میخواد بزاره توی وبلاگم البته اگه دوباره کابل یواس پی موبایلشو یادش نره زبان . خاله مینا دوست داریم خاله مینا دوست داریم حالا هم یه شعر واسه ات میخونم 

مینوچه تنها نرو تو کوچه کوچه پره مستانه یه بوسی ازت میسانهچشمک( با لحجه همدانی )




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 تير 1390 | 9:34 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام جیگر مامان . الهی فدات بشم پریروز ساعت 8 صبح رفتیم واسه زدن واکسن بهداشتمون عوض شده بود چون خونمون و عوض کردیم رفتیم اداره بهداشت حضرت زینب توی میدون دواس . وقتی واکسنات و زدن گریه نکردی اما چشمت روز بد نبینه وقتی آوردمت خونه یک بار ساعت 12  گریه کردی جوری که الهی بمیرم نفست بند رفته بود و یک بار هم ساعت 4 . ساعت چهار که گریه کردی منم گریه  بابا هم از گریه ما دو تا گریه . قربونت برم مامی . مردم و زنده شدم . خداروشکر که فقط تب نکردی جیگری . عادت هم کردی هر روز بری حموم . از ترس اینکه تب نکنی 2 روز حمومت ندادم اما از سر کار که رفتیم ناهار و میخوریم بیدار که شدیم میبرمت حموم . قربون شکل ماهت بشم مامان . دیگه هیچ وقت اینجوری گریه نکن اینو بابا بهت گفت وقتی آروم شده بودی . مامان و بابا عاشقت هستن نفسم .




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:23 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز مامان  جیگر مامان از دیروز تا حالا همش 3 ساعت بیدار نبودی . نمیگی مامان گناه داره ؟ حوصله اش سر میره ؟ نمیگی مامان جز من کسی و نداره باهاش بازی کنه ؟ الهی فدات بشم الانم سر کول مامان لالا کردی و غرغر میکنی که چرا بلندت کردم و بغلت کردم . آخه دلم پوسید از دیروز تا حالا . دلم واسه نگاه بلات تنگ شده خانومی . واسه خنده های نانازت . پاشو دیگه مامی . پا نمیشی باشه منم باهات قهرم . افسوس نه قهر نمیکنم آخه دلم نمیاد . تو که بیدار نمیشی لا اقل خدا کنه خواب های خوب ببینی عسلم . دوست دارم . یه چی میگم نخندی ها باشه ؟ دلم میخواد از عشقت خودم و خفه کنم . جیگر مامانی . بوس لوس . فقط بابا عیسی میدونه بوس لوس چیه هوراحالا بدو بیا بقل مامان فرشتهبغلماچ




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:23 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز دلم 1 شنبه 2 ماهت میشه و واکسن داری خیلی نگرانم که طب میکنی . خدایا کمک کن منو تا حال جیگرگوشه ام زیاد بد نشه و زود زود مثل قبل با چشمای شیطون و مهربونش بهم نگاه کنه و واسم بخنده




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 خرداد 1390 | 9:10 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 ... 73 74 75 76 77 78 79 صفحه بعد