♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

و اینم ملودی مامان که تیپ قرمز زده 

 

 

البته کلاه هم گرفته بودیم که نمیذاشتی بزاریم روی سرت کلاً کسی نمیتونه سرت کلاه بزاره 

 

اینم عکس یه کلاه بدون سر 

انشا الله تا تولد 1 سالگیت هر 3 ماه واسه ات کیک میخرم و یه جشن 3 نفره میگیریم . 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | 8:56 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

جیگر مامان چند روز پیش با مامان ناهید و بابا سعید و من  رفته بودی کنار دریا اما طبق معمول خواب تشریف داشتین 

 

یه سری جک و جونور داشتن شنا میکردن 

خلاصه 1 ساعتی بیرون بودیم و برگشتیم خونه به ما که خوش گذشت تو رو نمیدونم حتما راحت بودی که لالا کرده بودی 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | 8:45 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

 

 

 

عزیز مامان فردا 3 ماهت تموم میشه کلی خانوم شدی واسه خودت 

توی این 3 ماه خیلی کارا یاد گرفتی 

 تنها لالا میکنی 

2ـ هر روز حموم میری 

 خوب میمی میخوری 

4ـ خوابت تنظیم شده 

5ـ سر و گردنت و محکم نگه میداری

تعریف میکنی 

7ـ همه اش میخندی 

و کلی شیرین کاری های دیگه 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 تير 1390 | 11:52 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

يكى بود.يکى نبود. پيرزنى سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.

روزى از روزها از تنهايى حوصله اش سر رفت. با خودش گفت: «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه ى بخت, خانه ام خيلى سوت و كور شده, خوب است بروم سرى بزنم به او و آب و هوايى عوض كنم.»

پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه ى دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاى تپه اى قرار داشت.

و.....



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 تير 1390 | 17:54 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

اینم شیرین کاری های جیگر مامان با شیشه شیرش

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 تير 1390 | 13:41 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

                                                                                                   

٢٢ تیر تولد دختر عمه ات فاطمه بود . اما ما چون بابا عیسی مراسم داشت ٢٣ تیر یعنی پنجشنبه کادوش و بردیم . امسال ٦ سالش تموم شدو وارد هفت سال شد و مهر ماه میره کلاس اول . کادو هم واسه اش مثل خونه ای که خودت داری بردیم . خیلی خوشش اومد .

شما هم همش لالا بودی .

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 تير 1390 | 11:18 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

جیگر مامان این اولین مسابقه ای هست که توش شرکت میکنی خدا رو چه دیدی شاید برنده شدی کدت 25 هست انشا الله که رای میاری 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 تير 1390 | 13:14 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

وقتی چند روزت بود بابا ببین چقده دوست داره




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 | 10:47 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

مامانی این شبی هست که بدنیا اومده بودی توی بیمارستان

 

فردای زایمان منتظر بودیم دکتر بیاد برای ترخیصمون

 

 

اینجا بعد از مرخص شدن هست که خاله مریم بردت حموم و حالا لالا کردی

 

 5 روز بعد از زایمان

 

 

ملودی بغل بابا اسماعیل _ در 8 روزگی

 

 

ملودی و بابا عیسی

 

وقتی دنیا اومدی 3 شماره زردی داشتی واسه همین 4 روز دستگاه خریدیم گذاشتیمت داخلش الانم آماده رفتن زیر دستگاهی

 

 

حموم در 10 روزگی

 

ملودی و دایی حامد




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 | 10:28 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

مامان و مامان ناهید توی بندرگاه

 

 

مامان و بابا سعید توی بندرگاه

 

 

اینم مامان




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 | 9:54 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 | 9:42 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

جیگر مامان امروز صبح چون میخواستم برم بیمه برای گرفتن حقوق مرخصی زایمانم مجبور شدم بزارمت پیش مامان ناهید . الان دلم یه ذره شده . حالا فردا واسه ات مینویسم که دختر خوبی بودی یا نه . نمیدونم چرا عقربه های ساعت این همه کند میچرخن و  ساعت 2 نمیشه . خیلی دل مامان تنگه خیلی قده تموم ستاره های آسمونزنگ زدم به مامان ناهید که ببینم دخمل خوبی یا نه گفت گوشی و میزارم در گوشش باهاش حرف بزن وقتی باهات حرف زدم مامان ناهید گفت همه اش داشتی دنبال صدام میگشتی 

دوست دارم مامانی 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 تير 1390 | 13:19 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

اینو وقتی میخونم که میبرمت حموم و با دست جاهای بدنت و لمس میکنم میگن هم در حس لامسه و هم در یادگیری موثر هست 

 

چشم چشم  دو ابرو 

دماغ و دهن یه گردو

گوش گوش دو تا گوش 

موهاش نشه فراموش 

دست دست دو تا پا 

انگشتها ، جورابا

ببین چقدر قشنگه 

حیف که بدون رنگه 

 

وقتی که تازه دنیا اومده بودی میخوندم 

جوجه جوجه طلائی

نوکت سرخ و حنایی

تخم خود را شکستی

چجوری بیرون جستی

گفتا جایم تنگ بود

دیوارش از سنگ بود

نه پنجره نه در داشت

نه کس زمن خبر داشت

دادم به خود یک تکان

مثل رستم پهلوان

تخم خود را شکستم

اینجوری بیرون جستم 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 تير 1390 | 12:30 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده 

تو رختخواب مخمل آبیش خوابیده 

یه روز مامان رفته بازار اون و خریده 

قشنگ تر از عروسکم هیچکس ندیده

عروسک من 

چشماتو وا کن

وقتی که شب شد 

اون وقت لالا کن

بیا بریم توی حیات با من بازی کن

توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کن 

 البته هر جا کلمه عروسک هست من به جاش میخونم ملودی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 تير 1390 | 12:10 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

دخمل مامان اسم دکترت دکتر طبیب هست فوق تخصص اطفال . دیروز بردمت واسه چکاپ هزار ماشا الله شدی پنج کیلو نیم . خلاصه گفت همه چیزت خوبه و سالم و سلامتی . قربونت برم ایننقده خوش دکتری که نگو همه بچه ها گریه میکنن اما تو همه اش میخندی . 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 تير 1390 | 10:46 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 ... 73 74 75 76 77 78 79 ... 81 صفحه بعد