♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫
X

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام عزیز دل مامان

جدیدن بهت میگم قوبون ( یعنی قربونت برم ) بالاخره یک ماهت شد البته دیروز . مامان و ببخش که دیروز به دلیل گرفتاری نتونست واست بنویسه . خوشکل مامان دیشب داشتم عکسایی رو که توی بیمارستان ازت گرفتیم نگاه میکردم هزار ماشاالله خیلی بزرگ و ناز شدی . دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم خانومی . انشا الله زنده باشم و تولد صد سالگیت و توی سایت بهت تبریک بگم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:18 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز دلم بابا عیسی رفته که وسایل خونه قبلیمون و ببره خونه جدید و من به خاطر آب و هوا که گرمه موندم خونه مامان ناهید اینا که شما گرمت نشه و بعد بابا عیسی میاد دنبالمون . انشا الله زود زود خونمون و بچینیم و بریم خونمون . امیدوارم من و بابایی رو ببخشی که الان که ٣٠ روزت شده هنوز نبردیمت خونمون . دوست داریم .




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 | 14:25 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز مامان الهی مامان کوربشه و اشکات رو نبینه

امروز وقت دکتر داشتی واسه اینکه ببینیم وزنت خوب اضافه شده یا نه از مثانه ات با سرنگ دکتر میخواست ادرار بگیره عذابت هم داد اما نتونست. من که دل نداشتم واستم و ببینم خدا رو شکر که با عیسی بود و پیشت موند . وقتی اومد توی اتاق دکتر تو گریه میکردی و جیغ میکشیدی منم گریه میکردم احساس کردم دارم میمیرم تمام دل و رودم و احساس کردم دارن در میارن . وقتی بغلت کردم و سرت و روی شئنه هام گذاشتم نفست تند تند بود جیگرم آتیش گرفت . خیلی اشک ریختم . دوست دارم دوست داریم هم من هم بابا




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 ارديبهشت 1390 | 19:33 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز دلم امسال منم واسه اولین بار به عنوان مادر بهم تبریک میگم . دوست دارم . انشا الله یک روز هم تو مادر بشی و روزت و بهت تبریک بگن




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:17 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام عزیز مامان خوبی همه کسم ؟

امروز ١٩ روزت شد . و ما دیشب رفتیم با بابا عیسی و دخمل نازم دنبال خونه . در آخرای نا امیدی بالاخره خونه پیدا کردیم . الهی فدای اون پاهای کوچولوت بشم که قدمت همه جوره واسه مامان و بابا و کل فامیل خیر بوده خانومم. ماچفدای چشمای نازت بشم هر روز که میگذره ناز تر میشی و بیشتر حرکتات و بازیگوشی هات خنده دار میشه . فدات بشه مامی الهی . امشب کلی باهات بازی کردم و همش با اون دهن بی دندونت میخندیدی و مامی کلی ذوقت و میخورد . عزیزکم انشا الله که به زودی میریم خونه خودمون و میری اتاق نازت و و وسایلش و میبینی مامان و بابا شرمندن که خونه این جوری شد داستانش . امیدوارم ما رو ببخشی عسل مامی و بابا .




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 ارديبهشت 1390 | 23:11 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام جیگر گوشه مامان و بابا

چند تا خبر دارم واست اول اینکه مامان بخیه هاشو کشید و خدا رو شکر دردش نیومد

دوم اینکه مجبور بودم شما رو بزارم پیش مامان ناهید و برم دکتر کلاً نیم ساعت طول کشید اما قده هزار سال دلم واست تنگ شده بود و بغض گلوم و گرفته بود ناراحت

سوم اینکه بابایی امروز شناسنامه ات و گرفت . کلی ذوق کردیم فدای خودت و شناسنامه ات

چهارم اینکه قبل از تولدت یا بهتره بگم قبل از اینکه اصلاً تو بیای توی دل مامی به خاطر علاقه ای که به باباجونت دارم احساس میکردم اگه بچه داشته باشیم و بابایی دوسش داشته باشه خیلی حسودیم بشه اما الان که محبت بابات و می بینم نسبت به شما کلی توی دلم قند آب میکنن

در کل خوشحالم که میوه عشق من و بابایی صحیح و سالم اومده پیشمون امیدوارم بتونیم مامان و بابای خوبی واسه عروسک نازی مثل شما باشیم.

و در آخر کلمه ای پیدا نکردم که میزان علاقه ام بهت بگم و مجبورم همون جمله همیشگی و تکراری بگم دوست دارم مامی یا بهتر بگم دوست داریم دختر شیرین تر از عسل




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 ارديبهشت 1390 | 20:34 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام جیگر گوشه مامان . سلام ناناره مامان قلب

هفته پیش این موقع ها تازه ٦ ساعت بود دنیا اومده بودی نوک طلای مامان . این چند روز چون حسابی باهات سرگرم بودم خیلی زود گذاشت . فردا هم به امید خدا باید برم مطب خانم نصیری که بخیه هامو بکشه . یه کوچولو میترسم .ناراحت دیگه از بس شب بعد زایمان درد کشیدم طاقت درد ندارم . اما به عشق وجود تو و بابا عیسی تحمل میکنم . بابایی چهارشنبه ،پنجشنبه و جمعه چون مجلس عروسی داره احتمالاً نمیتونه پیشمون باشه خودش خیلی ناراحت بود . اما من گفتم من و ملودی منتظرت میمونیم بابا جون و مواظب هم هستیم تازه مامان ناهید و بابا سعید و دایی حامد هم هستن .

دیشب هم مامان مریم ، بابا اسماعیل ، عمو امین ، عمه انیس ، دختر عمه ات فاطمه ، پسر عموت سیاوش ، شوهر عمه ات علی ، عمه روشنک اومدن دیدنت . بابا اسماعیل کلی ذوقت و خورد مامانی . تو هم واسه تشکر توی خواب یه خنده خوشگل تحویلش دادی . دوست دارم مامانی خیلیییییییییییییییییییییییییییی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 ارديبهشت 1390 | 18:33 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام عزیز دل مامی

الان شنبه هست و تازه لالا کردی . قوربونت برم مامان تا امروز به علت درد بخیه و کمر درد نتونسته بود تنهایی بغلت کنه . و تا الان باید یکی کمکش میکرد تا شما بتونی میمی بخوری اما امروز عصر مامان به تنهایی بغلت کرد و میمی خوردی . خیلی حس قشنگی داشتم وقتی گرمی بدنت و حس میکنم احساس پرواز روی ابرا رو دارم . بابایی هم که حسابی وابسته ات شده و وقتی میبینتت حسابی بال در میاره . آخه تو میوه عشق من و بابایی هستی . انشا الله که خدا این نعمت بزرگ و واسه من و بابایی نگه داره

دوست دارم عسلم .




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 ارديبهشت 1390 | 19:18 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

دخمل مامان تازه از خواب بلند شده




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 تير 1390 | 15:26 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام عزیز دلم آلان که دارم واست می نویسم همش 3 روز و نیمته و هنوز مامان درد داره اما تا تو رو می بینه همش یادش میره . حالا اطلاعات روز تولدت رو واست می نویسم :

روز : 90/1/29 روز تولدت بود که دوشنبه بود .

ساعت : 7.30 صبح مامان بستری شد .

ساعت 10.45 دقیقه مامان و بردن اتاق عمل .

ساعت 11 ساعت تولد .

تا اینکه ساعت 3 وقت ملاقات بیمارستان بود . کسایی که واسه دیدنت او.مده بودن :

بابایی - مامان پوری - ناهید جون - بابا سعید - دایی حامد - مامان مریم - عمه انیس - عمه روشن - زن عمو سهیلا - عمو امین

شب که شد بدترین شب زندگی مامانت بود اما به کمک خدا و به عشق تو مامان تحمل کرد و فردا ظهرش خانم دکتر نصیری اومد و مامان و شما رو از بیمارستان ترخیص کرد . و اومدیم خونه بابا سعید تا امروز .

البته اینارو مامان گفته و دایی حامد نوشته . وقتی که حال مامان بهتر شد میام برات می نویسم .




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 شهريور 1390 | 11:05 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

خدایا از دیروز درد دارم خودت کمکم کن تا ۲۹ فروردین بتونم تحمل کنم فقط نگران دخملی هستم خدایا بلایی سرش نیاد تو میدونی من چقدر زجر کشیدم تا به اینجا رسیدم . خدایا خودت مواظب بچه ام باش . اشک توی چشامه و نمیدونم باید چیکار کنم . خودت مراقبش باش




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 سلام عزیز دلم 

8 روز مونده تا بیای پیش ما . دیشب وقت خواب مامان یه دردای خفیفی توی کمرش احساس میکرد که  یه کوچولو ترسیده بود اما خدا رو شکر خبری نشد . همش نگرانم  که نکنه زودتر بخوای بیای . دخمل نازم این 8 روزم صبر کن تا انشا الله سر موقع دنیا بیای 

دوست داریم هم من و هم بابا بوسسسسسسسسسسسسسسس




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 فروردين 1390 | 10:27 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 دخمل شیطون چند روزه مامان همش حالش بده و باز تهوع داره . دیگه این روزای آخر انگار نمیخوان تموم بشن . هر 1 دقیقه 100 سال میگذره . خدایا کمک کن منو




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 فروردين 1390 | 9:47 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 سلام دخمل نازم 

دیشب اتاقت دیگه تکمیل تکمیل شد . واسه ات تموم دیوار های اتقت و با برچسب های خوشگل تزیین کردم نمیدونی چقدر ذوق کردم . بابا هم که دید کلی خندید و خوشحال شد و کلی واست ذوق کرد . آخه عزیز دل مامان و بابا هستی دیگه . دقیقاً 10 روز دیگه دنیا میای. منتظرتیم عزیزکم 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 فروردين 1390 | 9:44 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 ... 73 74 75 76 صفحه بعد