♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز مامان بعد 3 روز بیقرارای 1 سیاعت پیش بالاخره شکمت کار کرد عادت کردی هر روز باشه حالا که دیر شده بود طفلی من تا صبح نمیتونستی بخوابی و همش به مامان چنگ میزدی الهی فدات بشم انشا الله که همیشه خوب و سر حال باشی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 خرداد 1390 | 9:08 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

بابا جونم بهت تبریک میگم . این اولین سالی هست که بابا شدی . امیدوارم 1000 سال زنده باشی و سایه ات روی سر من و مامان باشه . 90/3/26 روز پدر مبارک




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 خرداد 1390 | 15:43 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز مامی دیشب بد جوری بالا آوردی . طوری که مامان و بابا ساعت 2 و نیم نصف شب مثل فنر از جا پریدن و. این بار دوم بود که اینطوری میشدی . قلب مامان ریخت . الهی قربونت برم خدا کنه بلایی هیچ وقت سرت نیاد چشمام کور بشه و اون روزا رو نبینه . از خدا میخوام که همیشه مواظبت باشه و این دردونه ما رو خوب خوب نگه داره . الانم لالا کردی خانومی و امروز 55 روزته . 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 خرداد 1390 | 12:47 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزکم دیشب 2 بار جیغ زدی و منو بابایی رو کلی خندوندی و متعجب کردی . فدای شکل ماهت بشم . الان هم با مامان اومدی سر کار و داری بازی میکنی و دست و پا میزنی . عاشقتمممممممممممم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 خرداد 1390 | 10:45 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

دخمل مامی فردا دارن میان بابا چون اینجا هم دفتر داره باید بره و بیاد مامان هم باهاش میاد . خیلی خوشحالم .نیشخند شما هم فردا 53 روزه میشی و 10 روز دیگه واکسن 2 ماهگی داری نگران. مامان خیلی نگرانه که دردت نیاد . آخاسترس




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 خرداد 1390 | 9:32 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

هیچ چی ندارم که بگم فقط میگم رفتن و خیلی تنها شدم . من موندم و یه دنیا خاطرات از جاهایی که با مامان ناهید و باباسعید رفتم وقتایی که بابا عیسی نبود و سر کار بود. هر جایی بوشون و میده . امیدوارم خدا بهم طاقت بده که تحمل کنم . فقط دل خوشیم اینه که بهشون خوش میگذره و یکم استراحت میکنن و به خودشون میرسن .




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 خرداد 1390 | 13:57 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام دختر خوشگلم . هرچی سعی کردم و هر چی فکر کردم که چی بنویسم کلمه جالبی به ذهنم نرسید اما فکر کنم این شع همه احساسم و به تو بیان میکنه . و ازت ممنونم که با اومدنت زندگی من و مامانی و رنگ و بوی تازه ای دادی .

تقدیم به دردانه بابا :

برات قصه میگم تا که بخوابی

دیگه اشکی نریز نکن بیتابی

میگم حکایت بره و گرگه

برات میگم که دنیا چه بزرگه

بخواب ای کودک من گریه بسه

از اشکای تو این قلبم شکسته

نذار مروارید چشمات حروم شه

لالایی می خونم تا شب تموم شه

لالایی کن لالایی کن لالایی

تویی که پاکترین خلق خدایی

لالایی کن گل ناز قشنگمملوس کوچیک مست و ملنگم

لالایی کن بخواب بابا بیداره

گل بوسه روی دستات میکاره 

لالایی کن بخواب ای نور چشما

با تو رنگ خوشی میگیره دنیا

تا خواب ببینه شاهزاده قصه

به روی اسب بالداری نشسته

تو را میبره رو ابرای آبی

تا رو ابرا به آرومی بخوابی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 13:21 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

مامی خیلی دلش گرفته . مامان و بابام دارن میرن واسه زندگی تهران . البته اینجا هم یه خونه گرفتن واسه وقت هایی که میان راحت باشن . دیگه من میمونم و تو بابایی . دایی حامد که با زن دایی صدف سرش گرمه . خیلی دلم گرفته . اما دلم گرمه به وجود تو وبابا جونت . خدا رو شکر میکنم که شما 2 تا فرشته رو دارم . راستی بابابیی دیشب دیر اومد خونه و نرسید واسه ات بنویسه اما حتما واسه ات مینوسه بهت قول میدم . اگه امروز ظهر زود اومد همون وقت مینویسه . 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 خرداد 1390 | 12:50 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

دخمل مامان از بس که دیشب هر 5 دقیقه به 5 دقیقه بیدار میشدی هم خودت صبح خواب موندی هم مامان خواب موند و آبرومون پیش بابا سعید رفت . ( آخه من توی شرکت پدرم کار میکنم اینو جهت کسایی میگم که منو نمیشناسن .) خلاصه با یک ساعت تاخیر بابا عیسی رسوندمون سر کار طفلی بابا عیسی کلی خسته بود اما ما نذاشتیم بخوابه و بیدارش کردیم تا ما رو برسونه . الانم که دارم اینا رو مینویسم شما توی بغل بنده لم دادی و مشغول چرت زدن هستی . دیشب مامان کلی از دستت ناراحت بود چون خیلی لالا داشت اما همین دیشب شما خوابت نمیبرد . دلم میخواست گریه کنم .اما الان دیگه ناراحت نیستم و دوست دارم . راستی امروز میخوام از بابا عیسی بخوام واست بنویسه اصولاً از نوشتن خوشش نمیاد اما فکر کنم واسه شما این کارو بکنه آخه من و شما با دیگران فرق داریم دیگهخجالت




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 خرداد 1390 | 9:26 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام عزیز مامان 

امروز شما 41 روزت شد و از امروز یعنی شنبه 7/3/90با مامان اومدی سر کار . فکر کنم کوچیکترین کارمندی باشی که در این سن سر کار میره . الانم تازه میمی خوردی و لالا کردی . دوست دارم 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 خرداد 1390 | 10:04 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیز دل مامی این عکس ها رو در 37 روزگی ازت گرفتم و این لباس زرافه ای هم کادوی روز زنت هست از طرف من به شما . روز شما هم مبارک دخمله مامی و بابایی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 خرداد 1390 | 0:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 خرداد 1390 | 0:05 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 خرداد 1390 | 0:04 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 خرداد 1390 | 0:01 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 خرداد 1390 | 23:59 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 ... 73 74 75 76 77 صفحه بعد