♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫
X

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم سعی محیکنم بیشتر عکس بزارم و کمتر بنویسم . اینروزا حسابی شلوغ پلوغ بود سرم و الان همه رو برات میزارم . اول از همه ازمون بهمن ماهت رو میزارم که طبق ماه های قبل خیلی عالی و بی نقص همکاری کردی

 

 

 

 

 

 

امسال هم طبق سالای قبل برات تقویم اماده کردم که به خانواده ها و دوستامون بدیم . امروز تایید نهایی شد و رفت برای چاپ و لمینت شدن

با وجود اینکه من دائما برات لباس میخرم اما خب خرید عید یه چیز دیگه اس و یه حس خاص داره . برات چند تا تیکه خرید کردم که عکسش و میزارم . یه تعداد تل و گل سر و کفش هم میخوای که فعلا چیز خاصی پیدا نکردم

 

 

 

 

 

 

سه تا هم دستبند چوبی که خودم عاشقشون شدم

از طرفی برای دادن عیدی چون سال میمون هست این طرح و اماده کردم که بدیم به همه

 

برای نوه های خوانواده باباشی هم یه سری کادوی کوچولو تهیه کردم که با تزییناشون میزارم

برای سروش و سیاوش

 

برای النا و فریماه

 

برای فاطمه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 22:42 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت به

ماهگی مبارک

پاییز یا زمستان چه تفاوتی دارد ؟

 

حضورت ، صدایت ، نفس هایت

 

و گرمی دستانت بهاری میکند سرزمین مرا …♥

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 | 13:19 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سال ۹۵ چه حیوانی است؟

سال ۱۳۹۵ خورشیدی، سال میمون است.

متولدین سالهای : ۱۲۸۷، ۱۲۹۹، ۱۳۱۱، ۱۳۲۳، ۱۳۳۵، ۱۳۴۷، ۱۳۵۹، ۱۳۷۱، ۱۳۸۳، ۱۳۹۵، و…

علایق:

رنگ: زرد ====== حیوان: ببر

گُل: قاصدک ==== درخت: چنار

رایحه: یاسمین === گیاه: آویشن

طعم: شیرین ==== ادویه: دارچین

جواهر تولد: چشم گربه ای ==== فلز: طلا

عدد شانس: ۱۰ ==== آلت موسیقی: گیتار

شعار میمون: “من تفریح می کنم”

بهترین جفت: موش، اژدها

بدترین جفت: ببر، مار، خوک

لحظه تحویل سال 95 در ایران : 

ساعت 8 و 8 دقیقه و 8 ثانیه (ساعت هشت و هشت دقیقه و هشت ثانیه صبح)

روز یکشنبه 1 فروردین 1395 هجری شمسی

مطابق 10 جمادی‌ الثانی 1437 هجری قمری

و 20 مارس 2016 میلادی

 

لحظه تحویل سال 95 به وقت ساعت جهانی (UTC/GMT) :

04:32:22 بامداد

 

لحظه تحویل سال 95 در لس آنجلس :
Saturday March 20th 2016, 19:08 pm

 

سال 1395 هجری خورشیدی برابر است با سال های :

14095 اهورایی

7038 میترایی آریایی

6766/67 آشوری

5776/77 عبری

3754 زرتشتی

2575 هخامنشی (شاهنشاهی)

2016/17 میلادی

1437/38 هجری قمری




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 | 13:50 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم این چند روز تقریبا گرفتار بودم و نتئنستم برات بنویسم . هم گرفتار کارای مدره شما هم اینکه درگیر تدارک برای هفت سین هستم و مقداری هم تولد شما . خلاصه سرم حسابی شلوغه . هم زمان الان تا 20 رو یادت دادم و میشماری . حرو افبا هم که چند تا حرف دیگه یادتون بدن کامل بلدی و فصل هارو هم یاد دادم بهت . چند روزه داریم رنگ هارو کار میکنیم به روش زیر . 3 تا رو کار کردم باهات فعلا . به خوبی اموزش های دیگه همکاری نمیکنی اما خب من تکرار و تکرار میکنم و مطمئن هستم جواب میده کتاب اموزش رنگ ها رو برات گرفتم

رنگ زرد

رنگ نارنجی

رنگ سبز

همزمان مثل حروف الفبا رنگ ها رو هم به دیوار اتاقت زدم و روزانه سوال میشه

اتفاق بعدی ازمون دی ماه بود که با تاخیر ازتون گرفتن چون خیلی از بچه ها مریض بودن و غیبت داشتن . بازم مثل همیشه عالی و این با میتونم بگم فوق العاده بودی و خودت راه و چاه و کامل یاد گرفتی بودی . از همه جالب تر اینه زودتر از همه برگت و تحویل دادی من خودمم اینطوری بودم و تند برگه رو تحویل میدادم و نمره ام همیشه عالی بود بچه درس خون بودم خجالت

 

 

 

 

 

 

 

 

اتفاق بعدی رفتن به نمایش عروسکی بود از طرف مدرسه که واقعا بهت خوش گذشت . بیشتر بچه ها از عروسکا ترسیدن و حتی گریه کردن اما شما شجاعانه میرفتی حتی بهشون دست میزدی . میتونم به جرات بگم فقط از پشه میترسی و من خندونک. نمایش بزک زنگوله پا بود

 

 

 

 

 

اتفاق اخر هم مراسم دهه فجر بود که با دستاتون پرچم درست کردن و یک سری هم پلاکارت امروز من به همراه معاونتون اماده کردیم برای فردا راهپیمایی . فقط بچه های پیش دبستانی استان و فردا میخوان ببرن راه پیمایی

این جای دست شماس

و اینم پلاکارت ها

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 | 13:40 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم هر سال توی این فصل تا قبل عید چند باری میرفتیم پارک جنگلی چاهکوتاه اما خب رفتن به رد و دشت مزه میده که ادم با تعداد نفرات زیادی بره . اما خب فعلا شرایط زندگی ما اینطوریه که اینجا کسی و نداریم و بابا هم که کلا همیشه نیست و سر کاره و فقط وقت خواب خونه اس . امروز صبح که بیدار شدیم دیدم هوا بدک نیست و جمعه هم که هست و شما هم بعد از چند روز مریضی حالت خوبه خداروشکر و ناهارت هم از شب قبل اماده کرده بودم . یهویی تصمیم گرفتم دو نفری بریم چاهکوتاه . این طوری شد که بساط ناهار و برداشتیم و زدیم به دشت  . هوا عالی . طبیعت بی نظیر . شما هم که خیلی خانوم بودی اصلا حتی یکبارم نیاز نشد بهت واسه چیزی تذکر بدم . خیلی هم خوش گذشت شما حسابی بازی کردی و گل چیدی منم واسه خودم اتیش روشن کردم یکم دراز کشیدم و بازی کردم توی موبایلم . حدود 3 ساعتی بودیم و برگشتیم خونه . خیلی خوش گذشت  . تصمیم گرفتم هر هفته تا هوا خوبه ببرمت .

 

 

 

 

 

لوبیا پلو

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 23:13 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم دقیقا از پنجشنبه هفته قبل مریضیت شروع شد . اونروز یکم تب داشتی و بردمت دکتر . دکتر گفت چیزیت نیست و اومدیم خونه . فرداش بهتر بودی اما صبح شنبه با گریه و تب و لرز شدید از خواب بلند شدی . بدو بدو رسوندمت دکتر و گفت بله ویروسه . امپول و دارو داد و اومدیم خونه بعد از تزریق . اما هنوز تب داشتی . با شیاف هم نیومد پایین و شروع کردم پاشویه به مدت 2 ساعت . داغون شدم اما خب اومد پایین تبت . خلاصه ساعت 2 خوابت برد و بعد از یک ربع بیدار شدی و دیدم ار بس عرق کردی کل لباست خیسه و تموم مو های بدنت سیخ شده بود . کلی ترسیدم و نمی دونم چی شد و خدا بهم رحم کرد و بعد ازون حالت یکم بهتر شد . از شنبه تا همین دیشب باز رفتیم دکتر و امپول و دیشب روتون گلاب چند بار بالا اوردی که من گفتم وای باز بیمارستان و سرم . با دل شکسته رفتم یدونه قران کوچولو اوردم گذاشتم زیر بالشت و خوابت برد . و خدا روشکر یهو بعد از اون بالا اوردن تبت رفع شد و از صبح هم گوش شیطون کر حالت خوبه

فدات بشم که توی هر شرایطی واسه نشکستن دل من میخندی

این چند روز حسابی دل تنگ بودی از خونه موندن چون مدرسه نرفتی و همه اش میگفتی بریم بیرون . امروز که دیدم بهتری بردمت نمایش عروسکی دوتا از دوستام که یه جورایی باعث ورودشون به تئاتر خودم شدم . با دیدنشون واقعا دلم واسه بازی کردن تئاتر تنگ شد . اولش فکر کردی میریم باز دکتر و کلی ناراحت بودی اما بعدش کلی عشق کردی و خوش گذشت بهت .

دکتر دیروزی گفت سینوسات حساس هستن مث خود منی متاسفانه . امروز هم با اینکه خودم مریض شدم و بی حال بودم نشستم این هد بند و واست بافتم . سلامتی تو از هر چیزی واسم مهم تره نفسم

فدای اون چشای شیطونت

 

 

ملودی و درنا همتی دوست مامان

ملودی و مارال ایزدبخش دوست مامان

عکس کلی گروه

 

 

بعد از چند روز اروز واقعا خوش گذشت و یاد قدیما افتادم . کاش میشد و دوباره میتونسم برم روی صحنه . فعلا که وابستگی شما کلا دست و پام و بسته . کی بزرگ میشی مامانم متنظر




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 7 بهمن 1394 | 20:55 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت

ماهگی مبارک

خوشبختی وقتیه که

یدونه پرنسس داشته باشی

و لاکات و با لاکاش

ست کنی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 18:19 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امروز صبح برای بار دوم رفتین لردو . و برخلاف سری قبل که با خیس شدنت به من زهر شد کل روز ، اینبار بی نهایت خوش گذشت هم به شما هم به من . و کلا روز فوق العاده ای بود . کلی بازی کردین . کلی زدین و رقصیدین منم کلی فیلم گرفتم . مسابقه و ورزش و موزه و خلاصه همه مدل تفریحی به پا بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مسابقه پفک خوری پسرا بود شما هم رفتی یدونه بشقاب واسه خودت برداشتی

اینم ماست خوری دخترا

 

 

موزه

همه از این ادمک ها میتری توی مدرسه حتی کلاس سومی هاتون . جز شما  . بوسشون هم میکردی .

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 دی 1394 | 22:56 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم توی هفته گذشته چند تا جریان اتفاق افتاد که هه رو یکجا می نویسم واست

اولیش درسته ربطی به شما نداره اما دلم نیومد نزارمش . واسه کلاس سومی ها معلمشون جشن خودکار گرفته بود . ازش پرسیدم یعنی چی ؟ گفت چون دیگه مداد و میخوان بزارن زمین و با خودکار بنویسن براشون این جشن و گرفتم . کلی هم تدارک دیده بود از همه نوع کیک و ساندوچ و میوه و ژله . خلاصه واسم جالب بود . خواستم بدونی که حتی در مورد کوچیک ترین اتفاقات توی مدرستون یه جشن درست میکنن و همین باعث تشویق شدن دانش اموزا میشه و خاطره قشنگی توی ذهنشون میزاره . متاسفانه فقط یدونه عکس دارم که میزارم واست

دومیش این بود که مدتی بود فکر ش بودم واست میز تحریر بخرم اما خب میز هایی که رفتم و دیدم همه بزرگ بودن و واسه قد شما مناسب نبود و یه روز اتفاقی یه جا یه میز دیدم که درست مناسب الانت بود و نه چشمت اذیت میشد و نه دستت . خلاصه اینطوری شد که خریدمش و خیلی هم دوسش داری . برام مهم بود از اول عادت کنی پشت میز بشینی و درسات و انجام بدی چون ماها خودمون توی بچگی بعضی وقتا اذیت میشدیم روی زمین البته من کلاس دوم که بودم بابا سعید واسه هم من و هم دایی حامد داد میز و صندلی ساختن که عکس اون رو هم واست میزارم

 

 

ایشا الله به شادی استفاده کنی عشق من (عکس من مال 20 سال پیشه متنظر)

اتفاق سوم هم تولد ریحانه جون بود که خیلی بهتون خوش گذشت مثل دو تا تولد قبلی  . هر هفته تقریبا یه تولد دارین توی مدرسه که شما وروجکا حسابی خوش میگذرونین .

 

اینم کادوی ما به ریحانه جون ( دامن )

مشغول دیدن بادکنک های سقف

دیدن بادکنک بازی بچه ها

بازی با بچه ها

 

ریحانه جون و خانم معلم

 

 

گفتم شاید مامان ریحانه جون نخوان عکسشون و بزارم برای همین روش و پوشوندم . عکس دسته جمعی همتون




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 25 دی 1394 | 11:30 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه دلم روز 13 دی ماه تولد محدثه جون بود که اتفاقا چون دوتا نیمکت جلوی شما میشینه خیلی رابطه خوبی باهاش داری و هر روز کلی بده بستون دارین باهم . توی مدرسه مامانش زحمت کشیده بود و جشن واسه اش گرفته بود و خیلی به همتون خوش گذشت کلی زدین و رقصیدین و بازی کردین و شعر خوندین .

از طرفی چون محدثه جون یه برادر دوقلو هم داره و اون توی مدرسه ستارگانه من یه چیز کوچولو هم واسه داداش جونش تهیه کردم که امیدوارم خوشش بیاد . چند سرذی پاک کن های تزیینی واسه داداشش و یه دونه جامدادی فلزی هم واسه خود محدثه جون .

اینم شما در حال پذیرایی شدن و خوردن کیک تولد

جشن

و حالا میریم به روز چهرشنبه 16 دی ماه . اون روز توی کلاس اشنایی با مشاغل داشتین و شغل این بار خیاط و خیاطی بود . خیلی همتون ذوق میکردین و واقعا با مزه بود .

ساعت بعدی کلاس خلاقیت داشتین یا همون کاردستی . قرار بود سبد درست کنین




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 دی 1394 | 13:32 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم سه ماه و یک هفته از سال تحصیلی گذشت و گفتم بهتره بیام و از پیشرفت این مراحلت بگم . رنگ امیزی رو که دیگه کامل یاد گرفتی و رنگ هارو خوب میشناسی و اسم رنگ هارو هم داری یاد میگیری . اینم نمونه نقاشی ات توی این روزای اخیر

 

اشکال هندسی رو یادگرفتی : مثلث . لوزی . مربع . مستطیل . دایره . استوانه .بیضی

حیوانات رو یاد گرفتی کامل

تمام اعضای بدن داخلی و خارجی رو یاد گرفتی

وصل کردن شکل های مرتبط به هم رو یاد گرفتی

مفهوم بالا و پایین و زیر و رو هم یاد

چپ و راست رو هم تقریبا یاد گرفتی

دایره لغاتت که کلا عالی شده و کلمه ای نیست که بشنوی و تکرار نکنی . توی این 8 ماه که از 4 سالگیت گذشته جبران همه کم حرفی هات و در اوردی

اسم من و بابا رو میزاری پشت مامان و بابا و صدامون میکنی

اسم همه افراد فامیل و یاد گرفتی

توی مدرسه داری اسم دوستات و یاد میگیری و بر عکس روزای اول که باهاشون قاطی نمیشدی الان همه اش با هاشون بازی میکنی

اسم خانم معلم و خانم معاونتونو یاد گرفتی

خیلی وقتا توی کلاس به خانم معلم کمک میکنی و مبصر میشی و خیلی وقتا هم ویترین وسایل بچه ها رو میده شما مرتب بچینی

وسایل و لوازمت و خیلی خوب مراقبت میکنی و تا الان چیزی گم نکردی

حواست خیلی به درس و فضای کلاسه تا یه چیز و بگه خانم معلم کلا یاد میگیری

دستت هم توی رنگ امیزی خیلی سریع تر از بعضی از دوستات هست

الان 18 تا کلمه از الفبای فارسی رو یاد گرفتی و روزی دوبار هم ازت میپرسم و تا الان نشده اشتباه کنی

اعداد رو هم از روی شکلشون تا 3 یاد گرفتی

از دیروز دارم روی بقیه مهارت هات کار میکنم . برات یه سری تصاویر از اینترنت دانلود کردم که باید جاهای خالی و نقطه چین ها رو به هم وصل کنی . به طور شگفت انگیزی انجام میدی و خیی خوشت اومده و خیلی دقت میکنی . عکس اول اولین برگه ای هست که داشتی یاد میگرفتی توی کلاس با دست واست اماده کردم  . توی برگه دوم و سوم پیشرفتت کاملا بارزه

 

 

خلاصه که روزی هزار بار میگم که خیلی خوب شد که امسال ثبت نامت کردم هم از روزمرگی در اومدی هم اینکه با هم سن های خودت معاشرت میکنی ، قانون مندی رو یادگرفتی ، یاد گرفتی مدرسه حتما پوشش خودش و داره و خیلی چیزای دیگه که باعث میشه سال دیگه با رفتن به مدرسه هیچ مشکلی نداشته باشی و خیلی هم از دوستات امادگیت بیشتر باشه




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 دی 1394 | 13:00 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

من اندوه دلم را با شادی مردم هرگز عوض نمی کنم.
و نمی خواهم اشک‌هایی که غم ها را از چشم هایم سرازیر می کنند به خنده درآیند.
آرزومندم زندگی به شکل اشکی و لبخندی باقی بماند.
اشکی که قلبم را تطهیر می کند و اسرار پنهان زندگی را به من می فهماند.

"جبران خلیل جبران "
برگرفته از کتاب: اشک و لبخند

 

هنر دست ملودی جون و اولین تجربه سفال




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 10:48 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امسال شب یلدا رو من و شما با هم تنها بودیم . باباشی هم دبی بود و امسال نبود . اما خب واسه خودمون جشن گرفتیم و خیلی هم خوش گذشت . حالا میریم سراغ عکسا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و حالا گذر ایام

یلدای  90( ملودی . مامان نسیم . بابا عیسی . بابا سعید )

 

یلدای 91 ( ملودی . مامان نسیم . بابا عیسی )

 

یلدای 92 ( ملودی . مامان نسیم . بابا عیسی . ناهید جون . بابا سعید )

 

یلدای 93 ( ملودی . مامان نسیم . بابا عیسی . ناهید جون . بابا سعید )

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 10:29 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزم دوشنبه 30 اذر توی مدرسه جشن شب یلدا براتون برگزار کرده بود . اینبار هم رفتیم مدرسه پسرونه ستارگان و جشنتون و همزمان با هم برگزار کردن . شب قبلش معاونتون اومد خونه ما و تدارکات مدرسه دخترونه رو با هم انجام دادیم . از ساعت 10 شب تا دقیق 5 و نیم صبح روز دوشبه گرفتار بودیم و ساعت 6 معاونتون به همراه وسایل رفت مدرسه ما هم ساعت 8 صبح توی مدرسه بودیم . خیلی خسته شدیم اما خب واقعا کارا خوب از اب در اومد.

این تزئینات و توی خونه انجام دادیم . حالا عکسای خود جشن توی مدرسه . البته بگم که خود مدرسه هر مناسبتی که هست با یک اتلیه قرارداد بستن که هم میان فیلم میگیرن هم عکس و اخر سال کل فیلم و عکسا رو به همه بچه ها میدن . خودش خیلی خوبه چکیده فعالیت های یک سال

سفره اصلی مدرسه هم سفره مدرسه دخترونه بود . اما پسرا هم توی کلاساشون هر کدوم یدونه سفره داشتن که عکس اونا رو هم میزارم

این ژله رو هم شب ما درست کردیم که عکسشو یادم رفته بود بگیرم

این تاج هندونه ای هم مال کلاس سوم بود که من درستش کردم واسه هر کی که میومد اجرا داشت استفاده میشد

اینم سفره های کلاس های پسرونه

شما خلاف جهت بودی اینجا خخخخخخ . اوناهاشی اون اخر

توی عکس زیر . نفر اول سمت چپ

آخر پاییز شد، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار! تعداد دل هایی را که به دست آوردی

بشمار! تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار! تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟
    جوجه ها را بعداً با هم میشماریم . . .

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 14:38 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزم روز شنبه یعنی 28 اذر توی مدرسه تولد یکی از همکلاسی هاتون بود . کلی بهتون خوش گذشت و واقعا لذت بردین

اون ادم برفی هم از طرف شما بود برای درسا جون . یدونه دفترچه خاطرات قفل و کلید دار . امیدوارم خوشش اومده باشه

هر کاری کردم بری پشت میز واستی رضایت ندادی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 12:40 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 76 صفحه بعد