♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه مامان روزای یکشنبه ورزش دارید و این روز رو باید بجای مانتو شلوار با ست ورزشی برید مدرسه . فروشگاه لباس هارو اماده تحویل کردن و اینم عکس شما با لباست




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 آبان 1396 | 21:26 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم امروز توی مدرسه اموزش حرف ب داشتیم به همین خاطر خانم موسوی گفته بودن باباهای بچه ها و اگر نشد بابا بزرگاشون بیان و برای بارون هم که ب داره یدونه چتر بیارن . ویدیو هایی که فرستادن عالی بود و انقد لذت برده بودی که حد نداره . خداروشکر میکنم که انقد دوست داری همه چیز مدرسه رو

 

 

 

بچه نقاشی کشیدن با موضوع بارون در شب و روز

باهوشه من فدای اون ستاره کشیدنت بشم من

 

 

 

خانم موسوی و خاله مونا

خانم موسوی عزیز




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 آبان 1396 | 20:22 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم هفته ای یبار حداقل میبرتم خونه بازی و این بار برنده قرعه ماهانه شما شدی بودی . امشب  رفتیم و ازت عکس گرفتن و جایزه هم یدونه جلیقه نجات استخر بهت دادن . فدات بشم که ظاهرا خوش شانسی




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 5 آبان 1396 | 20:24 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه دلم روز 3 مهر شورای دانش اموزی مدرستون بود و حسابی بهت خوش گذشته از عکسایی که برام فرستادن کاملا میشه اینو متوجه شد . اعضای شورای شهر استان هم حضور داشتن کنارتون

اعضای شورای شهر در کنار خاله لیلا مدیر مهربونتون

خانم نمدا عبداله زاده در حال رای دادن

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 آبان 1396 | 18:00 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه مامان امروز به پیروی از هر یکشنبه که میرین باشگاه برای ورزشتون همزمان براتون المپیاد برگزار کرده بودن که مامان ها هم اگه دوست داشتن میتونستن شرکت کنن . من اودم اما با دو ساعت تاخیر و حدود نیم ساعت بودم اوجا . کلی بهت خوش میگذشت . کلی هم عکس نازززز ازت گرفتم . و وقتی میدیم که چقدر دوست دارن کلی خیالم راحت شد مخصوصا خاله لیلا و خانم معلمتون انقد بهت میرسیدن که باورم نمیشد اینهمه هواتو داشته باشن امیدوارم که شما هم درست انجام دادن درسات جبران زحمت هاشونو بکنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 مهر 1396 | 22:25 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم وردوت به

79

ماهگی مبارک

و همپنین 6 سال و 6 ماهه شدی جشن




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 29 مهر 1396 | 22:29 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم بابا عیسی امروز تمرین موسیقی داشت بهش گفتم ملودی رو هم میبری گفت باشه . خلاصه حموم بردمت و خودم بردم رسوندمتون . اولش یکم ناراحت بودی که قرار نیست منم باشم و فک میکردی دکتری جایی هست اما تا رسیدی اتاقارو سرک کشیدی و تا ساز ها و میکروفن رو دیدی خیالت راحت شد ظاهرا هم خیلی بهت خوش گذشته حالا از این به بعد روزایی که تمرین داشته باشن و وقتش مناسب باشه قرار شد بابا ببره شمارو

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 مهر 1396 | 20:41 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه دلم دندون دومت که تهران بودیم لق شده بود و با وجود اینکه دندون پشتیش در اومده بود نمی افتاد . منم دلم نمی اومد برات درش بیارم . خلاصه امروز با خوردن بلال هم نیافتاد . بعد از اینکه بابا سعید رو رسوندیم فرودگاه بردمت خونه بابا اسماعیل که یکم روحیه ات عوض بشه و ناراحت نشی از رفتن بابا . عمو امین هم بود و گفتم اره دندونش لقه و خیلی ناراحته بچه ام . گفت بیا ببینم . نشستی رو پاشو عمو طی یک عمل انتحاری دندونت و در اورد . خداااااا خیرش بده یه بار از دوشم برداشتخسته یکم نق زدی اما خب با باج دادن حل شد و منو دادین کنتاکی میخوام . بنده هم اطاعت امر کردم و برات خریدمبغل . اینم یه تجربه بامزه شد که دندونت و عمو امین کشیدچشمک . دندونات ونگه داشتم برات .مرواریدای مننمحبت . دلم نمیاد بندازمشون دور نه

بعدا نوشت 1396/07/27

عزیزه دلم دیروز خاله لیلا بهت یدونه دندونک داده بودن بخاطر اینکه دندونت افتاده

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 24 مهر 1396 | 22:51 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه دلم شنبه شب یعنی 22 مهر بابا سعید اومد بوشهر و امشب هم یعنی 24 مهر برگشتن تهران . خیلی کم بود اما باز از هیچی بهتر بود .شب اول که از فرودگاه اومدیم اومدم و هر چی دنبال بابا گشتم نبود . گفتم خدایا کجا رفت ؟! تا دیدم صدای خنده میاد دیدم بلهههه بابا سعید اینجا تشریف دارن مردم از خنده رسما قه قهه

بابای شیطونمیییی

اینم شیطنت بعدی که ظهر یکشنبه وقتی از مدرسه اومدی دمپایی بابا رو پوشیدی بابا هم دمپایی شمارو پوشیده بود

نکته شلوارت ورزشیه چون ورزش دارین یکشنبه ها

خندونک

ناهار یکشنبه عدس پلو و سالاد شیرازی به درخواست بابا جونم

نفسممممم

میوه برای بابا جونم

ناهار امروزمون دوشنبه به درخواست بابا نفسم

میوه عصر امروز بابا سعید عاشق میوه اس که براش یکی پوست بگیره منم این مدلی حسابی خودم و لوس میکنم براش همیشه راضیخجالت

چند روز بود هی میگفتی بلال بخر . منم خریدم هم برای اینکه دلت اروم بشه هم جهت اینکه دندون دومت بیوفته که البته نیافتاد حتی با خوردن بلالبدبو . خیلی اذیت میشدی چون دندون پشتیش در اومده . و حسابی کلافه بودی

اب نمک

نفسه یدونه ام

 

نوش جونت بشه عمره من

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 مهر 1396 | 22:39 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم برای روز جهانی کودک باید کاردستی درست میکردیم و تحویل مدرسه میدادیم اینم کاردستی شما که با کمک هم درستش کردیم




[ موضوع : ]
تاريخ : 16 مهر 1396 | 17:04 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

عکسای بالا مال زمان های فندقیت هستش که یکسالت بوده دورت بگرم چقد تپل بودیییی . این خونه خب کوچیک شد و کنار رفت . چند روزی بود که میگفتی برام خونه بخر . منم گشتم و یه خونه مناسب سایز و سن الانت برات گرفتم که تا دو سه سال اینده که چه عرض کنم تا سن منم بشی برات مناسبه چون دیشب که شما خوابیدی از اونجایی که من کودک درونم خیلی شیطونه بساط چایی و جدولم و برم توی خونه شما و کلی کیف کردم خندونکمدیونی فک کنی به خاطر دل خودمم بود که خریدمش خجالت

اینم خونه جدید قصر پرنسسه . داخلشم برات چیزی انداختم که گرم باشه زیرت سرامیک سرده و پا درد میگیری زبونم لال . همین باعث شد بیشتر محیط داخلش نرم و گرم و دنج بشه

 

عمره مننننننن

داخل که دیدی بالش و زیتم حسابی نرمه کم کم دراز کشیدی و گفتی مامان پتو میدی لطفا؟ منم رفتم و یدونه پتو که مال نوزادیت بود و برات اوردم که بشه اسباب بازیت و گذاشتم داخل چادر

عاشق این عکس شدم شما خودت تک ستاره اسمون منی نفسممممم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 مهر 1396 | 22:44 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم هر از چند وقتی خاله لیلا ازتون عکس میفرستن که برات همه رو از این به بعد توی همین پست میزارم

همکلاسی هات و خاله مونا

کلاس ریاضی

با مکعب ها برای خودتون گردنبند درست کردین




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 مهر 1396 | 23:28 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه دلم به مناسب روز اتش نشان گفته بوذن نقاشی ای بکشه هر کی دوست داره و بیاره مدرسه اینم نقاشی و کلاژ که با کمک هم درستش کردیم

اینم کار بقیه دوستات و نقاشی شما هم کنارشون البته مال پایه های مختلف هستن

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 7 مهر 1396 | 17:00 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

 

 

بزور خودت و چپونده بودی داخل ماشین یاد کارت گوریل انگوری افتادم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 مهر 1396 | 23:21 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم خداروشکر که امسال هم به خوبی شروع شد و با اینکه ترس داشتم از عوض شدن محیط اما خداروشکر بدون هیچ مشکلی حتی بدو بدو رفتی سمت مدرسه و کلی خوشحال هستی از شروع شدن مدرسه و همچنان ذوق مشق نوشتن . خلاصه که عالی بود و خانم معلمتون هم راضی بودن ازت و همچنین خانم مدیرتون که میگفت مامانش چقدر دخترمون مودبه هر چی ازمون میخواست تا بهش میدادیم سریع میگفت ممنونم و تشکر میکرد . و من کلی به خودم بالیدم بخاطر اینکه شما انقد مودب هستی . جالبش اینه که خاله لیلا مدیرتون میگفت که زنگ تفریح دیدیم ملودی نیست و وقتی دنبالش گشتیم دیدیم رفته کلاس دوم نشسته و بهش گفتم ملودی اینجا چکار میکنی ؟ و شما گفتی اینجا خوش میگذره . فدای خودت و شیرین زبونی هات بشم من . میرم سراغ عکسا

 

 

 

 

 

 

دم در مدرسه قبل از ورود

در کلاس قشنگتون

 

دورت بگردمممممم

 

کلاستون 19 نفر هستین و شما شلوغ ترین کلاس توی مدرسه هستین کل مدرستون 70 نفره در شش مقطع

هدیه ای که خانم معلمتون دادن بهت

اینم سه جعبه شکلات یدونه برای خاله لیلا (خانم مدیرتون)+خاله مونا(خانم معاونتون)+خانم موسوی (خانم معلمتون) که شما دادی بهشون

برای دوستات هم یکی یدونه هدیه کوچولو خودم درست کردم که دادی بهشون در چهار رنگ به تعداد 19 تا

 

 

 

اینم نوشته پشتشون

اینم همشون کنار هم

اینم کلیر بوک خود مدرسه و صفحات مختلفش

 

 

 

 

 

روزنگار مدرسه

داخل روزنگار

اینم اولین مشقی که داشتی

کتاب هاتون رو هم دادن که توی پست خرید کتاب ها برات عکساشون و گذاشتم . امیدوارم سال پر باری باشه برات مامانم . دوست دارم نفسم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 مهر 1396 | 15:18 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 81 صفحه بعد