♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پیشرفت خیلی خوب

عزیزه دلم قبلا ها که نقاشی میکردی از کادر میزدی بیرون و کل صفحه رو خط خطی میکردی اما الان دو روزه که فقط توی کادر و رنگ و میزنی و خیلی دقت میکنی . از طرفی هم دارین حروف الفبا رو یاد میگیرین با خودم گفتم بیام و برای اینکه یاد اوریت بشه توی اتاقت یه ابتکار انجام بدم . یه نخ کاموا رو از این سر تا اون سر اتاقت به صورت کج وصل کردم و قرار و بر این گذاشتم که هر روز حرفی رو که یاد میگیری از نت واست پرینت بگیرم تا رنگش کنی و اویزون کنم به اون نخ . و هر شب قبل خواب بپرسم حروف رو . الان 4 تا کلمه( خ . س . ر . ن ) رو یاد گرفتین و امروز حرف س رو رنگ کردی و اویزون کردم . کلی ذوق کردی و خوشحالم که ایده مامان و پسندیدی و کلی تشویق شدی  ...
30 مهر 1394

29 مهر 94- سفره حضرت رقیه

عشقم امروز از طرف مدرسه توی مدرسه ستارگان ( مدرسه پسرونه خودتون ) سفره حضرت رقیه انداخته بودن و شما دخترا رو هم بردن اونجا . فضای جالب و خالصی بود واقعا خوشم اومد . فقط خیلی گرم بود وگرنه خوش گذشت .       سمت راستخانم زمانی معلمتون . وسط خانم زنگویی مدیرتون . سمت چپ خانم پورتنگکی معاونتون       هر سال روز 28 صفر از وقتی دنیا اومدیم نذر کردم یه چیزی بدم و امسال دیدم بهتر نذرت و ببرم واسه سفره مدرستون و انداختم جلو تاریخش رو . اینم حلوای نذری شما           ...
30 مهر 1394

25 مهر 94 جشن قران

عزیزه دلم امروز هم باز یه جشن دیگه داشتین توی مدرسه . از صبح ساعت 8 اونجا بودیم و کلی بازی کردی واسه خودت . دخمل خوبی بودی اما از وقتی کیک و اوردن و من نزاشتم دست بزنی نق نق هات شروع شد و توی عکسی که از اتلیه می گرفتن واسه بچه ها شرکت نکردی . شب قبلش برای مدرسه تون یه روزنامه دیواری با موضوع محرم اماده کردم .البته واقعا خسته شدم اما خوب شد اخرش نتیجه اش حالا میریم سراغ پشت صحنه جشن امروز             و حالا خود جشن     ملودی ناراحت (البته بگم هر چند عکس نگرفتی اما نقش اصلی ف...
25 مهر 1394

دوچرخه

عشقم دیروز عصر رفتم و برات یدونه دوچرخه خریدم . می خواستم بزارم موقع تولدت اما دیدم الان اگه یاد بگیری هوا داره خوب میشه و میتونم ببرمت بازی کنی اما اون موقع که تولدته هوا داره گرم میشه و نمیشه بیرون رفت . خلاصه تصمیم گرفتم که الان بخرمش . دیشب فقط ببعیت و سوارش میکردی و دور میدادی توی خونه اما امروز خودت خواستی سوارش بشی و الانم هر چی می گم بیا پایین نمیای. کلا مثل خودمی یا یه چیزی و نمیخوای یا وقتی بخوای دیگه ول کنش نیستی همچینم دور و بر و نگه میکنی و پز میدی انگار مثلا ماشین شاسی بلند سواری . بابا بده منم یه دور بزنم باهاش مبارکت باشه نفسم ایشا الله چرخاش برات بچرخه ...
24 مهر 1394

19 مهر 94 - جشن دوستی و روز کودک

عشقم امروز روز خیلی خوبی بود و واقعا هم به تو خوش گذشت هم من و کلی خندیدم با پرسنل مدرسه . اول از همه بگم که توی وات ساپ یه گروه هست که مربیتون راه اندازیش کرده و همه مامان ها عضو هستن و به من دیگه می گن نماینده مامانا خخخخخخخخخ . خلاصه که کلی سوژه داریم هر روز با مامانا . امروز هم همزمان این دو روز و براتون جشن گرفته بودن که ترجیح می دم زیاد ننویسم و شرح وقایع و تصویری بزارم براتون . شما هم کلا با سر رفته بودی داخل ظرف ژله و خلاصه فکر کنم به هیچ کس اندازه تو خوش نگذشت . اینروزا با همه بچه ها جوری و خیلی همه دوستت دارن امروز هم همگی برات می خوندن ملودی دوست داریم ملودی دوست داریم . اما یدونه از دوستات بیشتر بهت می چسبه که منم عاشقشم اسمش می...
19 مهر 1394

روزهای مادر و دختری ♥♥♥

عشقم اینروزا بیشتر باهم وقت میگذرونیم البته تو همیشه کنارم بودی اما خب حال و هوای اینروزامون دونفره اس یه جورایی . بابا همه اش درگیره کاره و منو شما تنها تر از قبلیم  و بیشتر باهم خوش می گذرونیم توی دنیای خانومانه خودمون . هوا هم دو روزه عصرا یکم قابل تحمل شده و می ریم اول یه بستنی میخوریم و بعدش هم حدود یک ساعتی لب ساحل واسه خودت سرگرم میشی با فواره های توی حوض . منم نگات و میکنم و از لذت بردن تو ، لذت می برم . اینروزا روزی هزار بار صدام میکنی و می گی مامان نسیم . مامان نسیم فدای اون شکلت بشه نفس دونه . سعی می کنی کارام و تقلید کنی و منم از دیدن کارات کلی خندم می گیره . صبحا جز جمعه و پنجشنبه همچنان میام باهات مدرسه . البته وابستگیت ک...
18 مهر 1394

گذر ایام

ملودی پیش دبستانی علم و عمل بوشهر سال تحصیلی 94-95 مامان نسیم پیش دبستانی ابن سینا همدان سال تحصیلی 71-72    البته بگم من اینجا دو سال ازت بزرگ تر بودم سنن . چون شما الان یک سال زودتر رفتی پیش دبستانی در سن 4 سال و 5 ماهگی و من چون نیمه دومی بودم در سن 5 سال و 6 ماهگی رفتم .برای همین بزرگتر هم بنظر میام و شما ریزه میزه تر ...
10 مهر 1394

اینروزا ی من و ملودی

عشقه یدونه خودم اینروزا میام باهات مدرسه و کنارت می مونم چون روز بعد از اینکه تنهات گذاشته بودم دلت نمی خواست بری تنهایی و این طور شد که گفتم انقده میمونم کنارت تا عادت کنی . الهی مامان فدای اون دل کوچولو و مهربونت بشه که طاقت دوریم و نداری . مامان همیشه پیشته عزیزم اینو بدونو مطمئن باش اگه فیزیکی هم نباشه حضورم اما بدون روحم هیچ وقت تنهات نمیزاره و قلبم فقط برای یدونه دخترم میتپه . اینو بگم که مربیت عوض شده و شاید دلیل حس نا امنیت این هم باشه . البته خواهر خانوم زمانی هست مربی جدیدت و واقعا صبور و مهربون هستن ایشون هم . کلا توی کلاس من و شما توی نیمکت میشینیم کنار هم و بگم که بدونی دوستای هم کلاسیت و حتی بچه های دیگه مدرسه که کلا 30 نفر می...
10 مهر 1394