♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پایان 48 ماهگی .... ورود به 49 ماهگی ♥♥♥ تولد 4 سالگی

  هوراااااااااااااااااااااااا بالاخره تولد 4 سالگیت هم رسید و وارد سال پنجم زندگیت شدی عشقم . خیلی خیلی دوست دارم . شب 28 فروردین یعنی یک روز قبل تولدت برات یه جشن مختصر خونه بابا اسماعیل جون گرفتیم از اونجایی که همیشه تولدت مصادفه با اثاث کشی نشد خیلی تدارک ببینم اما خب خوش گذشت .چند تا چیز کوچولو هم برات درست کردم خودم مثل کارت دعوت و کلاه های تولد . چون سال بز و گوسفند بود هم هفت سین هم تم تولدت و با بره ناقلا برگزار کردیم امسال دور کیک هم نوشته شده بودملودی . شام هم ساندویچ و مخلفات بود که متاسانه ازش عکس ندارم . ...
30 فروردين 1394
1352 12 30 ادامه مطلب

روزهای بهاری و مشغولیات ما ♥♥♥♥♥

عشقم اولین ماه بهار هم کم کم داره تموم میشه و به تولدت چیزی نمونده نفسم . انگار همین دیروز بود که دنیا اومدی و الان تولد 4 سالگیته و وارد 5 سالگی میشی . مثل برق و باد گذشت . عصرا شما دیگه هر روز میری مهد و منم چند روز دنبال پیدا کردن خونه بودم چون همون طور که قبلا گفته بودم باید از این خونه هم بلند بشیم . بعد از چند روز تلاش بی فایده  در جستجوی خونه متوجه شدیم که دختر عموی باباشی تازه خونشون تموم شده و رفتیم دیدیم . از طرفی خیلی هم نزدیک خونه الانمون هست . دیدیم و پسندیدیم فقط یکم هنوز ریزه کاری داشت که قراره تا 10 اردیبهشت تموم بشه و اون موقع انشا الله جابجا میشیم . بعد از اونم چند روزه دنبال کارای تولدت هستم . قرار بود توی مهد بگیرم ...
24 فروردين 1394

سیاه قلم

بیا گاهی به خودت دروغ بگو... چند دروغ ساده مثل من خوبم... آرامم، خوشحالم... بیا گاهی اشتباه کن اشتباه بنویس... خواهر، خواستن، خواهش را بدون " واو " بنویس! ترس را با هر " ط/ت " که دوست داشتی بنویس! و ببین که آب از آب تکان نمی خورد! که زندگی راه خودش را می رود! که چرخ زندگی با اشتباه تو نمی ایستد... اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن! توی کوچه علی چپ قدم بزن! راه برو سوت بزن! نگو یکبار باختم تعطیل! دیگر بازی نمی کنم! زندگی با این باختن ها... این افتادن ها زمین خوردن هاست که زندگی می شود! خطر کن بی پروا سر چیزهای بزرگ زندگی! کارت، اعتبارت، جانت حتی، این همه احتیاط که چه؟ که خط نیفتد روی شیشهء...
16 فروردين 1394

یک مرحله جدید توی زندگی هم تو هم من

عزیزه دلم از دیشب تا حالا همه اش یه حس مجهول توی وجودم هست که تا الان به این شدت حسش نکرده بودم . یادمه زمانی که فهمیدم تو رو باردارم همچین حسی داشتم همه اش میگفتم یعنی من میتونم یه بچه به اون کوچیکی که برای همه کاراش به من نیاز داره رو بزرگ کنم ؟ یه حس ترس ، خوشحالی ، ناراحتی ، نگرانی و خیلی از حسا رو داشتم که با هم ادقام شده بود . مرحله مرحله بزرگ شدنت و شاهد بودم و به جرات میتونم بگم همیشه کنارت بودم با هر مرحله از بزرگ شدنت ذوق کردم و با هر کار جدیدی که یاد گرفتی کلی حس سر بلندی کردم . مدتی بود که همه اش دلشوره حدود دو سال دیگه رو داشتم که باید بری پیش دبستانی . اما میگفتم تا اون موقع خیلی زمان مونده اما با اتفاق دیروز متوجه شدم که گذر ...
16 فروردين 1394

سیزده بدر 1394

عشقم امسال سیزده بدر تا عصر خونه بودیم و طرفای ساعت 5 از خونه زدیم بیرون من و شما و باباشی و ناهید جونو بابا سعید . رفتیم ساحل ریشهر و از اونجا هم پارک لیان و بعدش هم بندرگاه . طی مسیر چون ظهر نخوابیده بودی حدود نیم ساعتی خوابت برد  و همین باعث شد که کلی خوش اخلاق بشی .                       و اینم اولین پفکی که خوردی ...
16 فروردين 1394

5 فروردین 94 تولد ناهید جون

عشقم این چند روز حسابی خوش گذشت هم به شما هم به من امیدوارم به ناهید جون و بابا سعید هم خوش گذشته باشه . ایام عید 94 هم به خوبی و خوشی تموم شد و دیشب ناهید جون و بابا سعید برگشتن تهران و جاشون واقعا معلومه شما هم خیلی بی تابی کردی دیشب رو ، اما خب چاره ای نیست عزیزم بالاخره باید بر میگشتن . این چند روز هم اتفاق خاصی نیوفتاد که قابل نوشتن باشه هر روز بیرونو تفریح . 5 فروردین تولد ناهید جون بود و از طرفی هم خاله حدیث و عمو مسعود و قند عسلاشون اومده بودن برای عید بوشهر و همون روز ناهار و خونه ما بودن . خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم و تعریف کردیم شب رو هم قرار شد به اتفاق هم دیگه بریم محل کار باباشی . خاله حدیث که فهمید تولد ناهید جونه زحمت کشیده ب...
15 فروردين 1394

اغاز سال 1394

عشقم امسال سال تحویل چون نصفه شب افتاده بود و لالا بودی سر سفره هفت سین کنارمون نبودی اما صبح حسابی از خجالت همه اجزای سفره در اومدی . این این پنجمین سالیه که کنارمونی نفسه مامان .سفره امسال با تم مزرعه و بره ناقلا بود که همه دست ساز هستن                       و اینم ماهی شکم پر نسیم پز ناهار عیدمون   ...
1 فروردين 1394
1