♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تولد یک نی نی وبلاگی

  دیروز 23 مهر 93 یکی از خاله های مهربونو دوست وبلاگی خوبم که بوشهر هم هست زایمان کرد و دخملیش و بالاخره بغل کرد . مامان نازار عزیز تولد فرشته کوچولوت مبارک عزیزه دلم    ادرس وبلاگ مامان نازار عزیز  http://sungirl93.niniweblog.com/ ...
24 مهر 1393

20 مهر 93 - تهران

نفسه مامان 20 مهر یعنی دیروز صبح ساعت 8:30 دقیقه پرواز داشتیم به تهران من و شما . باباشی هم کار داشت و نتونست بیاد . توی فرودگاه کسی که کارت پرواز میداد با ٰ باباشی دوست از آب در اومد و گفته بود جای خوب میدم بهشون . وقتی رفتیم داخل پرواز دیدم هر چی داریم میریم نمیرسیم به ردیف 23 و دیگه تموم شد صندلی ها و ما هنوز ندیدیم ردیف مورد نظر رو از مهماندار پرسیدم اصلا ردیف 23 داره این هواپیما ؟ که گفت بله اخرین ردیف صندلیه . وای خدای من چشمتون روز بد نبینه فشار قبر بهتر از این بود فکر کنم . قشنگ نصف بدنم روی دیواره هواپیما بود و نفس تنگه بهم دست داد و پرواز یک ساعت و ربع برای من ده ساعت طول کشید حالا فکر کنین ملودی هم هوس کرده بود روی صندلی خود...
21 مهر 1393

لمس شیرین دنیای کودکی دوباره با تو

دلم برای کودکیم تنگ شده، برای روزهایی که باور ساده ای داشتم  همه آدم ها را دوست داشتم مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم   و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم   مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...   تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود ...   دلم برای خدا تنگ شده خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم ...   دلم برای کودکیم تنگ شده،شاید یک روز در کوچه بازار فریب                                &...
16 مهر 1393

ایده می خوام برای ..............

خاله های مهربون من موهای ملودی و که کوتاه کردم چیده هاش و نگه داشتم اما نمیدونم چطوری نگهشون دارم ممنون  میشم اگه ایده ای دارین بهم بدید . اولش فکر کردم یه عکس و از نت بگیرم و موهای ملودی و جای موهاش بچسبونم . شما هم ایده بدین ممنون میشم . اینم ملودی ناناز من که مثل فرشته ها توی خواب نازه . خوب بخوابی نفسم به قول خود ملودی شمت مخیر ( شبت بخیر )       ...
13 مهر 1393

یک روز شلوغ پلوغ اما پر انرژی

امروز بعد از مدت ها سرم همه جوره شلوغ بود . کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و بعد از دو سال یکی از دوستای صمیمی دوران راهنمائیم بهم زنگ زدو حسابی سوپرایز شدم و کلی بهم خوش گذشت با شنیدن صداش . عصری هم قرار گذاشتم بعد از رفتن ملودی به مهد برم و ببینمش . رفتم عیادت سورنا جون و اومدم خونه و ملودی که بیدار شده بود و اماده رفتن به مهد کردم . فسقلی خیلی دیگه مهد و دوست داره و توی خیابون تا میرسیم در مهد کلی از ذوق بپر بپر میکنه . توی مهد اهنگ پخش میشد و ملودی هم حساس و شروع کردن به قر افشانی و همه مربی ها و مامانایی که اونجا بودن کلی قوربون صدقه اش رفتن و منم دیگه اومدم بیرون . حدود دو ساعتی با دوستم گپ زدیم چه روزایی که ما با هم نداشتیم . هفت...
8 مهر 1393

93/7/7 روزگی که سورنا کوچولو زمینی شد

عزیزم این سورنا خان گله گلاب هم امروز اومد بغل مامانش و باباش . داستان اشنایی من و باباشی هم با این خانواده ماجراها داره . مامان سورنا عکاس اتلیه عروسی ما بود . و دقیقا چند روز بعد ما ، عروسیشون بود . از طرفی بابای سورنا جون صاحب آتلیه سیب هستن که هر سال زحمت عکسای آتلیه شما روی دوش ایشونه . عکسای دو سالگیت هم مامان سورنا جون ازت گرفتن . منم که کلا ادم بی تابی هستم نتونستم صبر کنم تا بعد برم خونه دیدنش . و امروز رفتم ملاقات بیمارستان . ساعت 9 صبح نینی نازمون دنیا اومده و امیدوارم قدمش واسه مامان و باباش خیر باشه . اینم عکس فسقلی خان توی بیمارستان ساعت 15:30 دقیقه        ...
7 مهر 1393