♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پایان 46 ماهگی ............... ورود به 47ماهگی

  عشقم ورودت به ماهگی مبارک   به مادرم گفتم اگر بهشت حق توست ،   چرا در دستانت نیست و زیر پاهایت قرار دارد ؟ . . .   مادرم گفت : آن را زمین گذاشتم   تا تو را در آغوش بگیرم ! تمام عروسک های دنیا؛   یتیم می ماندند؛   اگر خدا دخـــتـــر را نمی‌ آفرید ...!       ...
29 بهمن 1393

20 بهمن 93 اولین تجربه اردو از طرف مهد

عشقم دیروز برای اولین بار از طرف مهد بردنتون اردو یه نمایش عروسکی بود . من هم اومدم چون هم دلم برای دنیای تئاتر تنگ شده بود هم گفتم شاید از عروسک های تن پوش بترسی و نمونی برای همین پیشت باشم . شنیدین میگن مردم همیشه در صحنه دقیقا منظورشون ملودیه . همه بچه ها نشسته بودن اما ماشا الله شما از بس کنجکاوی و جنس همه چیزم باید دست بزنی و متوجه بشی که چیه کلا یک جا بند نشدی حدود 45 دقیقا نشستیم تا برنامه شروع بشه البته شما تا قبل نمایش حسابی از خجالت همه اجزای دکور در اومدی اینجا گفتم نرو پایین بهم اخم کردی در این لحظه هم تا دیدی من حواسم به عکس و دوربینه با اجازه ای که خودت به خودت دادی و گفتی برو عزیزم از صندلی رفتی پایین و ...
21 بهمن 1393

اینم یه مدلشه دیگه ....(2 شرح داستان )

عزیزه دلم اینروزا هم تو و هم من واقعا عذاب کشیدیم و اشک ریختیم . خیلی نق نق میکردی و از وقتی چشمت و باز میکردی تا دوباره ببندیش نق و گریه مداوم و بدون علت . چند بار دیگه رفتیم دکترهای مختلف که همه باز میگفتن هیچ چیزش نیست . دیگه روز پنجشنبه حتی بردمت سونو گرافی . گفتم بالاخره یه دردی داری دیگه وگرنه بی دلیل نق نمیزنی اما اونجا هم دکتر گفت همه چیز طبیعیه و دل و روده و کلیه هات و چک کرد .   ازمایش خون هم بردمت اما همه چیز نرمال و عادی و من دستم توی سرم و عقلم دیگه به راهی قد نمیداد و عصبی شده بودم و با هر چیز کوچیکی اشکم در میومد . تا دیروز . دیروز عصر واقعا حال نداشتم ببرمت بیرون و کلی خسته بودم جوری که حتی وقت راه رفت...
18 بهمن 1393

اینم یه مدلشه دیگه ....

اینم یه مدل اذیت کردنه که ملودی وروجک حسابی توش استاده . یعنی حاضرم همه دردای دنیا بیاد واسه من اما تو مریض نشی . جدا از اینکه خب مادر دلش نمیخواد خاری به پای بچه اش بره ، از بس که بد مریضی و لوس که دلم میخواد در چنین مواقعی سر به بیابون بزارم از دستت . با همه خوبی با همه بازی میکنی اما تا منو میبینی انگار یاد غم و غصه هات و دردات میوفتی نمیدونم خاصیتش چیه که اینطور میشی . هفته پیش یکم عطسه میکردی بردمت دکتر و دارو داد اما گفت خیلی خفیفه . اگه از صد در صد بخوایم حساب کنیم 1 در صد مریضی و 99 درصد تمارض میکنی جهت جیگر خونی من . دلم میخواد همه کارات و بنویسم که فردا فکر نکنی من که بچه خوبی بودم و چه راحت بزرگ شدم . الان با اجازتون از پنجشنبه گ...
14 بهمن 1393

عاشق ترم کردی ♥♥♥

ای جونه دلم که جدیدا خیلی بیشتر از قبل برای دونه دونه کارات ذوق میکنم . تا قبل از این توی عالم بچگی و از روی غریزه ممکن بود کاری رو انجام بدی اما دیگه مدتیه کاملا آگاهانه داری رفتار میکنی و خیلی به خودم میبالم که دوره کودکی و تقریباً پشت سر گذاشتی یدونه مامان و منم در کنار تو توی این شادی سهیم بودم و خدا رو شکر میکنم که شرایط از بدو تولدت تا الان طوری بوده که شاهد ثانیه ثانیه رشد کردنت باشم و همیشه چه سر کار و چه توی خونه تمام لحظاتمونو باهم سپری کردیم و این لحظات شیرین و از دست ندادم . با همه سختی ها  و خستگی هام اما الان دارم یه شربت شیرین تر از عسل و میخورم با طعم ملودی عاشقانه . یه جورایی دیگه خود رای شدی البته انصافاً همیشه از...
12 بهمن 1393

5 بهمن 93

عزیزم تا بوده همین بوده یه روز خوشی یه روز ناخوشی یه روز خنده یه روز گریه . امروز خاکسپاری عموی باباشی (عمو غلامرضا ) بود . توی این چند سالی که من عروس این خانواده بودم بنده خدا همه اش مریض بود . به علت دیابت دوتا کلیه هاشونو از دست داده بودن و دیالیز میشدن . به فاصله یک سال دو تا چشماشون کور شد و مجبور به تخلیه شدن و این اواخر هم پاشون به علت عفونت سیاه شده بود و میخواستن که قطع عضو کنن . برای همین عمل رفت بیمارستان و دیگه هیچوقت بر نگشت . خیلی مهربون و صبور بود . چهره اش لحظه ای از جلو چشمام پاک نمیشه . خیلی اذیت شد توی این دنیا با مریضی های مختلف . امیدوارم بعد اینهمه سختی امشب که شب اول قبرشونه راحت و اروم بخوابن . اگه دوست داشتین یه صل...
6 بهمن 1393

گذشته است که اینده رو میسازه ............

عزیزه مامان توی این 18 سالی که من بوشهر زندگی میکنم خیلی اتفاقا رو با این دوتا چشمام دیدم . خیلی جاها و محله ها و خونه های مختلف به همراه ناهید جونو بابا سعید زندگی کردم و یه جورایی واقعا با همه کوچه پس کوچه های این شهر خاطره دارم . محال از ممکنه که از دم یکی از خونه های قبلیمون رد بشم و نگاهش نکنم و خاطرات اون دوران مثل برق از جلوی چشمام رد نشه . برای همین دلم خواست الان که کوچیکی و مطمئنا وقتی بزرگ بشی خیلی مکان ها یا خیلی از جاهایی رو که توی این سن رفتی و زندگی کردی رو بخاطر نمیاری برات عکس و ادرسش و بزارم تا بدونی کجاها خونمون بوده . شاید دلت خواست تو هم سری به گذشته ات بزنی اولی که منو بابا با هم ازدواج کردیم خونمون میدون باهنر ....
1 بهمن 1393
1