♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

شب یلدای سوم ...... 30 آذر 92

        ملودی شب یلدای سال 90       ملودی شب یلدای سال 91     و ملودی شب یلدای92 .  البته لباسش همون پارسالی هست  قرار بود امسال یه چیزی بپوشه که انقده گریه کرد درش آوردم               اینم جوجه آخر پاییزمون       ...
30 آذر 1392

خواستن توانستن است

  وای بگم از ماشا الله هوشت . چند شب پیش از بیرون که اومدیم داشتم لباست و عوض میکردم و چون وقت خوابت بود مدادی رو که توی دستت بود از ت گرفتم و همون جا گذاشتمش توی کیفم و شما رو گذاشتم توی تختت و اومدم بیرون . اون شب گذشت . البته خیلی از من ناراحت شدی اما من توجهی نکردم چون خطر ناک بود با مداد بری توی تخت عشق مامان . خلاصه شب گذشت و صبح که بیدار شدی و تا از تخت اومدی پایین ، دوییدی بیرون اتاقت و هر چی گفتم بیا نیومدی تا مامیت و عوض کنم . تا اومدم بیام دنبالت خودت اومدی و خیلی فاتحانه خندیدی و مداد و آوردی جلو چشم و نشونم دادی  . منم شاخ درآوردم که از دیشب چطوری یادت مونده که من اونو کجا و توی کدوم جیب کیفم گذاشتم تازه زیپش...
24 آذر 1392

رژ لب

                   همیشه از آرایش کردن دختر کوچولوها متنفر بودم و واقعاً از دیدن شون حرص میخوردم ، با خودم میگفتم واقعا مامان هاشون با خودشون چه فکر میکنن که اون پاکی و معصومیت صورتشون و با این چیزا از بین میبرن و بد تر از همه پوست لطیفشونه که خراب میشه . خلاصه هنوزم نظرم همینه و مطمئنم تا ملودی دبیرستانی نشه نمیزارم از این کارا بکنه . هفته گذشته دخملی به علت اینکه هوا کمی سرد شده لبش پوست پوست شده بود اما پنجشنبه دیگه واقعا وحشتناک شده بود طوری که با هر لبخند یا بغض وسطش چاک میخورد و خون میومد و  منم جیگرم آتیش میگرفت فقط خداروشکر خوبیش به این بود که خودش...
24 آذر 1392

خداروشکر

بعد از چند روز مریضی و بی حالی خداروشکر دیگه کامل حالت خوب شده عزیزم و به زندگی عادی برگشتی و باز شدی همون ملودی صبور و آروم خودم و خانوم تر از قبل . ممنون از خاله های مهربون که توی غیبتمون جویای حالمون شدن . میبوسمتون مهربونا . دخملی دیروز بعد از چند روز باز رفتی مهد و کلی بازی کردی . بعد از اونجا هم رفتیم خونه بابا اسماعیل کلی با مامان بزرگ بازی کردی و لوگو ساختین . منم برای خودم خوش گذروندم . یه کلمه خوشگلم مهمونم کردی و گفتی ما جون : مامان جون آخه من فدات بشم عمره من . هزار تا بوس نثارت کردم همون وقت و کلی روی ابرا بودم . مامان جون فدای تو یکی یدونه بشه خانومم . این روزا مشغول دوره کردن کتابا هستم و آخراشه و 29 همین ما...
20 آذر 1392

چند روزی که گذشت

    وای این چند روز از بدترین روزای عمرم بود . دوباره حالت یکم بد شد و سرفه میکردی و مجبور شدم ببرمت دکتر و اینبار برات آنتی بیوتیک نوشت البته گفت که عفونت نداره و بدین بخوره جهت پیش گیری . همون شب سرفه ات خوب شد اما تا سه روز باید دارو میخوردی . از اونجایی که خیلی بد دارویی هر بار با هزار سلام و صلوات بهت دارو میدادم . مکافاتیه دارو خوردنت . باید یه بالشت بزارم زیر سرت تا سرت بالا قرار بگیره و دارو نپره توی گلوت . دست و پاهاتم بگیرم و بریزم توی حلقت . بماند که از اولش جیغ میزنی و گریه میکنی تا مدتها بعد خوردنش اما چاره ای نیست . تازه خیل وقتا تفش میکنی بیرون و باز از نو . روز دوم با دندونات قاشق آهنی و کج کردی و ناچاراً...
17 آذر 1392

مامی گیرون

 عزیزم من همچنان توی خونه مامیت نمیکنم و البته روی قصری هم دوست نداری بشینی یا اگه میشینی به عنوان صندلی استفاده میشه بیشتر . اما خوبیش به اینه توی خودتم جدیداً جیش نمیکنی بیشتر وقتا وقتی خوابی و مامی داری جیش میکنی یا توی حموم که هستیم کارت و انجام میدی و خیلی کم پیش میاد که خودت وخیس کنی . اول فکر میکردم نکنه به مثانه ات فشار بیاد اما گفتم اگه دستشویی داشته باشه مطمئناً بی تاب و بد اخلاق میشه که خداروشکر متوجه شدم این قضیه نیست و خیالم راحت شد . من از این موضوع راضیم و خوشحالم که لا اقل بیشتر اوقات مامی نداری اما فعلا وقت خواب مجبورم مامیت کنم . نمیخوام زیادبهت سخت بگیرم سر این قضیه و بیشتر حساست کنم و میزارم تا زمان خودش بگذره و یاد...
12 آذر 1392

اسب سواری

امروز خدا رو شکر خیلی حالت بهتره بود و دو روز حمومت نداده بودم که یه وقت بیشتر نشه مریضیت و صبح یه حمومی حسابی بردمت و حسابی تر گل ورگل شدی . البته ماشا الله اصلا کثیف نبودی و حتی بوی عطر میدادی . تو گل خوشبوی مامانی . بعد از اون مزه میداد اسب سواری . یکی بود یکی نبود . یه روز ملودی جون رفته بود اسب سواری       طی مسیر احساس گرسنگی کرد و چون چیزی پیدا نکرد تصمیم گرفت اسبش و بخوره . اول تست کرد و زبون زد  بیبینه قابل خوردنه یا نه ؟     بعد دید نه مثل اینکه خیلی خوشمزه است و با خوشحالی شروع به خوردن کرد       بعد انقدر اسب خورد و...
12 آذر 1392

10 آذر 92

عشقم امروز ساعت 7 صبح که بیدار شدی دیدم بدنت داغه یکم و علائم سرماخوردگی داره میاد برات . سریع لباس تنت کردم  و رفتیم دکتر . چند تا درمانگاه رفتیم اما ماشا الله انقده مریض جلومون بود که فکر کنم دو روز باید مینشستیم تا نوبتمون بشه . برای همین دیدم بریم بیمارستان بهتره . خلاصه بردمت تامین اجتماعی و دکتر دیدت و گفت داره تازه شروع میشه و دارو داد . ظهر اصلا اشتها نداشتی و ناهار نخوردی فقط یه تیکه نون خوردی البته صبح صبحونه ات و کامل خورده بودی و خیالم راحت بود . داروهات و با آبمیوه دادم خوردی و ساعت 1 خوابت برد و ساعت 2 و نیم بیدار شدی و خیلی گریه میکردی . توی بغله من لم دادی و تی وی نگاه میکردی که دیدم باز داغ شدی و درجه گذاشتم دیدم یه در...
10 آذر 1392