♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

دخملي بالا مياره

امروز صبح ساعت 7 بيدار شدي و چندين بار تا الان كه ساعت 11 هست بالا آوردي و همه اش خلط هستش و كلي ناراحت و بي تابي و بزور 20 دقيقه خوابوندمت اما الان توي بغلم نشستي و سرت و گذاشتي توي بغل من . اينم وقتي كه لالا بودي . مامان فداي حال نداريت بشه اگه ادامه پيدا كنه بايد بريم دكتر انشا الله كه چيزيت نباشه . راستي امروزم وقت بهداشت داشتي و گفت كه وزنت شده 13 كيلو و 900 گرم . يه مدتي بود داشتي وزن كم ميكردي كه خدا رو شكر از ماه گذشته 900 گرم اضافه كردي و مسئول بهداشت خيلي راضي بود . الانم مجبورم يه طوري سرت و گرم كنم كه نق نق نكني تا بريم خونه و اين طور ميشه كه ..... كلي خوشت اومد و فعلا سرگرمي ...
30 تير 1392

جمعه 28 تير خونه دايي باباشي

جمعه بعد از ظهر اومديم بيرون و قرار بود بعدش بريم خونه دايي بابا . قبلش يكم خريد داشتيم كه براي خونه انجام بديم . من و شما توي ماشين بوديم و بابا رفته بود خريد و اينجا شما داري در ملع عام روزه خواري ميكني  بعد از اونجا رفتيم خونه دايي . و كلي براي خودت بازي كردي و با اسباب بازي هاي روژان و آوا كلي بازي كردين و به ما هم خوش گذشت  ...
30 تير 1392

النگو

قبلا ها كه مامان و بابا نامزد بودن باباشي كه دبي كار ميكرد از جشن كريسمس كلي چيزاي جينگيلي بينگيلي براي مامان آورده بود . يه دونه اش همون كلاه كريسمس بود كه با لباس كريسمسي كه برات درست كردم سرت گذاشته بودي و دو تا طبل كوچولو هم بود كه شما اين چند روزه از بس باهاشون بازي كردي ،خراب شدن . منم ديدم فكر ميكني النگو هست و همه اش دوست داري بندازي دستت . ديدم كه بهتره با يكم خلاقيت يه النگو خوشگلش بكنم . اين شد كه يكيشو برات درست كردم و الان يكي از محبوب ترين چيزات شده و دوست داري همه اش دستت كني .  فداي اون دستاي كپلت برم من آخه . اين كفشاتم دو سه روز پيش برات گرفتم كه هم خودم عاشقشونم هم خودت. دو روز همه اش ميگفتي پات كنم و از ...
30 تير 1392

خاطره ها يي كه هيچ وقت يادم نميره و تكرار نميشه

صبح كه بيدار شدم نا خودآگاه ياد دوراني افتادم كه دنيا نيومده بودي و به اين چيزا فكر ميكردم  اولين باري كه فهميدم باردارم ، نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . خوشحال باشم از اينكه دارم مادر ميشم و يه فرشته داره مياد توي بغلم و مورد لطف خدا قرار گرفتم يا اينكه ناراحت باشم . البته نميشه گفت ناراحتي ، يه حس ترس . ترس از مسئوليت به اين بزرگي . آخه واقعا خيلي ترس داشت من هنوز يك سال نبود كه مسئوليت همسر بودن و به عهده داشتم حالا بعد ده ماه ميفهمم كه همچين مسئوليت خطيري داره ميوفته گردنم . واقعاً حس توصيف نشدني اي بود .  وقتي كه باباشي گفتم باردارم و صداي قهقهه زدنش از پشت تلفن و اينكه ميگفت دروغ ميگي . بابا اون مو...
26 تير 1392

عاشقانه هاي جديد

هر روز بيشتر از ديروز عاشقم ميكني . وقتي كه از خواب بلند ميشي و من ميام توي اتاقت اداي خودم و در مياري و دماغت و جمع ميكني و برام موش ميشي و دستاي كوچولوت و باز ميكني تا بغلم كني و كلمه اي در اوج ناباوري از دهنت بيرون مياد كه كامل هم تلفظ ميشه كه ببوسم و لبات و غنچه ميكني و پيش قدم ميشي تا منو ببوسي ، اون جاست كه من مزه شيرين ترين بوسه دنيا رو حس ميكنم  وقتي كه سرت جايي گرمه و من ميرم توي يكي از اتاقا و ميفهمم كه داري ذنبالم دونه دونه اتاقا رو ميگردي و تند تند نفس ميزني و صداي دويدنت و ميشنوم و تا منو ميبيني نفسات تند تر ميشه و دستات و دور پام حلقه ميكني ، اونجاست كه من ميفهمم ترس نبودن مادر يعني چي وقتي كه بعضي وقتا توي...
25 تير 1392

تولد فاطمه جون ( دختر عمه ملودي )

عزيزه دلم ، فاطمه 22 تير دنيا اومده اما چون پنجشنبه يعني 20 تير خونه مامان بزرگ اينا بود تصميم گرفتيم بريم اونجا و اون روز كادوش و بهش بديم . از جايي هم كه ميدونستم عمه نميخواد براش تولد بگيره ، براي اينكه خوشحال بشه گفتيم كه يه دونه كيك هم براش بگيريم و ببريم . به عمه روشن هم گفتم كه ما همچين برنامه اي داريم تو هم بيا اونجا . خلاصه كه يه جشن كوچولو براش گرفتيم .  افراد شركت كننده جشنمون  من ، باباشي و ملودي + بابا اسماعيل و مامان مريم + عمه روشن + عمو امين و دوست عمو امين  فاطمه جون امسال ميره كلاس سوم و 8 سالش تموم شد .  از اونجايي كه عاشق كارتون باب اسفنجيه اين كيك و براش گرفتيم  ...
22 تير 1392