♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

يه اتفاق ديگه

عزيز 9 خرداد حنابندون دايي حامده و 16 خرداد هم عروسيشون . براي همين ما 5 خرداد انشا الله راهي ميشيم با ماشين من به سمت تهران . براي همين بايد كم كم عادت ميكردي كه صندليت و بزارم عقب . فكر ميكردم كه نشيني و براي اينكه عادت كني تا اون روز از ديروز تصميم گرفتم صندليت و ديگه عقب نصب كنم . اما يادم نبود كه خدارو شكر شما با هر شرايطي خودت و وقف ميدي و اصلا ناسازگاري نميكني . تازه كلي هم خوشت اومده و خوشحالم از اينكه ميشيني و سعي نميكني بلند بشي . خلاصه از ديروز بنده شدم رسماً راننده خصوصي شما فينگيل خانوم . تا الان دوستانه ميرفتيم بيرون چون بغل دستم بودي اما از ديروز شما مثل خانم هايي شدي كه راننده خصوصي دارن .  انشا الله قراره 5 خرداد شب ...
30 ارديبهشت 1392

تولد گل دخملمون

سلام شرمنده كه زودتر نشد تا آپ كنم . در حالي كه دو تا از دوستام زودتر آپ كردن تولد دخمله منو . مرسي دوست جوناي خوبم با ارزش شرمندگي از عكساتون چند تا كپي ميكنم چون عكساي خودم زياد كامل نيست.  تولد ساعت 6 بود . خاله حديثه اولين  مهموني بود كه اومد و بعد از اون همه با هم ديگه تقريبا رسيدن . براي اولين بار دوست خوبم رقيه جونم ( مامان فاطمه خوشگله ) رو هم از نزديك ديدم و همين جا ازش عذر خواهي ميكنم كه نشد اصلا درست و حسابي با هم گپ بزنيم اميدوارم به بزرگي خودشون ببخشن . بچه ها ورجه ورجه ميكردن و فكر كنم بهشون خوش گذشت و ما بزرگ تر ها هم كه بد نبود كلي رقص و شوخي و خنده . البته من كلا همه رو اذيت ميكنم   دست خودم نيست ديگه ...
28 ارديبهشت 1392

موهام و صاف كردم

از دست اين مامانم كه هر روز منو يه شكلي در مياره . خب آخه خيلي خوشحاله كه منو داره . فدات بشم كه وقتي موهات و درست ميكنم حتي جيكت هم در نمياد و خيلي آروم ميشيني زير دستم . بر عكس من وقتي كوچولو بودم بنده خدا ناهيد جون از دستم عاجز ميشد تا يه مويي شونه كنه  ...
24 ارديبهشت 1392

كارهاي جديد

عزيزه دلم جديدا ياد گرفتي كه خودت جورابات رو از پات در بياري و بعدش خودت براي خودت دست ميزني . نكته جالبش اينه كه يا مياري ميديشون من يا اينكه ميبري توي كشوي زير تختت ميزاريشون . فدات بشم كه اين همه مرتبي دختر نازم .  از بس كه مامان هميشه جارو دستشه ، شما هم از جارو و تي خيلي خوشت مياد و اگه دم دستت باشه كل خونه رو برامون جارو و تي ميزني .  وقتي كه با چيزي بازي ميكني و پخش و پلاشون ميكني ، زماني كه ميخوام جمعشون كنم خودت هم كمكم ميكني و مياري ميندازي توي سبدشون و يا اگر دور افتاده باشه مياري براي من تا بندازم سر جاش  ...
22 ارديبهشت 1392

رژ لبم خوجله ؟؟؟؟

عزيزه مامان اين كارا چيه كه ميكني آخه ؟ كارمندي ديگه . آخه آدم مهر و به دهنش نميزنه كه ميزنه روي برگه .  چه خوشحالم هست   . كافيه احيانا يه مهر روي ميز جا مونده باشه ديگه ملودي شروع ميكنه رژ زدن واسه خودش  ...
21 ارديبهشت 1392

ماهيييييييييي

ديروز به خاطر تمديد بيمه نامه هاي ماشين مجبور شديم بريم نمايندگي . واي كه چقدر سخته هر جا و براي هر كاري بايد شما هم باهام باشي . بعد بري اونجا و كلي سوال تخصصي ازت بپرسن كه ندوني آخه من كپي بيمه هاي قبل و دادم بهشون . همچين برخورد ميكنن كه انگار من مسول صدور بيمه هستم و بايد در مورد صدور بيمه اطلاعات داشته باشم . خلاصه اون بين هم شما از سر و كولم ميرفتي بالا . نكرده بودن كولرم روشن كنن . خلاصه تصور كنين كه چه اوضاعي بود . فقط خداروشكر كه آكواريوم داشتن و شما جلبش شدي يه خورده . البته كلي خراب كاري هم داشتي كه دست كردي توي خاك گلدون و همه جا رو پر خاك كردي و من بيچاره بايد جمع ميكردم . خلاصه جونم براتون بگه آخرشم ديدم طرف داره خيلي فس فس ميك...
18 ارديبهشت 1392

26 ارديبهشت تولد ملودي ـ بوشهر

عزيزم ديگه ديروز تاريخ تولدي كه ميخوام بوشهر برات بگيرم معلوم شد و رفتم يه سري لوازمي كه نياز داشتم و خريدم و كارت دعوت ها رو هم نوشتم كه احتمال زياد امروز عصر با هم ديگه ميريم و پخششون ميكنيم . 
16 ارديبهشت 1392

باي باي شيشه شير

عشقمي بخدا . ماشا الله بزنم به تخته بچه به سازگاريت نديدم . خب خيلي وقت بود فقط شبا و ظهر وقت خواب شيشه شير بهت ميدادم اما از وقتي اومديم اين خونه خودت خيلي وقتا شيشه شير و از بالاي تخت پرت ميكردي پايين و يا اينكه صبح ميديدم نصف بيشترش مونده و نخورديش. منم گفتم ميتونه شروع خوبي باشه براي اينكه از شيشه شير بگيرمش . ديشب اولين شب بود كه ساعت 10 رفتي توي تخت و خداروشكر اصلا بهونه نگرفتي از اينكه شيشه ندادم بهت . و خيلي راحت هم خوابت برد . شب يكي دوبار بيدار شدي اما در حد يه نق كوچولو و باز دوباره خوابيدي . سر صبحي هم ديدم يكم نق زدي كه بهت آب دادم و باز خوابيدي گفتم حتما بچم تشنه است . فكر ميكنم ديگه اين مشكل هم حل شده باشه . از اين به بعد...
16 ارديبهشت 1392