♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اولين مهمونامون توي خونه جديد

ديروز دم ظهر ديگه كار چيدن لوازم تموم شد . داشتيم آماده ميشديم عصري بريم بيرون كه زن دايي باباشي و داييش گفتن خونه اين بيايم ؟ منم گفتم آره تشريف بيارين و اين ها بودن اولين مهمونمون توي خونه جديدمون . شما هم كلي بازي كردي با روژان و دختر خاله اش . خيلي خوب بود روحيمون عوض شد . ساعت 9 رفتن و بعدش بود كه رفتيم بيرون و يكم دور زديم و ساعت ده و نيم برگشتيم خونه و از خستگي ديديم بهتره لالا كنيم . ...
31 فروردين 1392

عكس متولدين امروز

توي روز تولدت براي دومين بار عكست توي متولدين امروز نيني وبلاگ نمايش داده شد كه لطف كردن و عكسش و برام ايميل كردن  رديف سوم عكس وسطي . البته زياد معلوم نيست اما خب خواستم به يادگار بمونه ...
31 فروردين 1392

تولدت مبارك يكي يه دونه من

عشقم امسال با تاخير برات تولد ميگيرم چون واقعا گرفتار بوديم اما خرداد ماه حتما ميگيريم برات . اما برات كيك و فشفشه گرفتم و يه جشن فسقلي 4 نفره با حضور دايي حامد گرفتيم .  بقيه ادامه مطلب ........................ اين كادو از طرف يكي از بهترين دوستاي مامي نسيم و ملودي جونه . از طرف فاطمه عزيزم و باران گل  خيلي ممنون دوست مهربون و صميمي من . انشا الله جبران كنم از دور روي ماه جفتتون و ميبوسم  baranemaman.niniweblog.com اين خرس هم دايي حامد و خانمش برات كادو آورده بودن  فداي اون لم دادن و تي وي ديدنت بشم من . كيك خورده داره بعدش چايي...
31 فروردين 1392

اسباب كشي

عزيز مامان اين دومين بار بود كه توي اين عمر كوتاهت اسباب كشي داشتيم . يك بار وقتي كمتر از 40 روزت بود و يك بارم الان كه 2 روز مونده بود تا دوسالت تموم بشه . پروژه عظيمي بود كه بالاخره انجام شد . ديشب تا نيمه هاي شب من و باباشي به همراه كارگرا مشغول بوديم . ساعت 7 شروع كردن به بارگيري و تا 8 و نيم مشغول بودن . توي اين زمان من و شما رفته بوديم خونه جديد . و وقتي هم كارگرا اومدن من براي اينكه هم شما اذيت نشي و هم اينكه اذيت نكني بردمت و توي خيابون چرخوندمت . واقعا سخت بود اما گذشت . البته هنوززززززززززززز خيلي كار مونده اما خب قسمت اصليش تموم شد . ساعت يك و خورده اي بود  كه خوابيديم . البته شما ساعت يازده به محض اينكه تختت و نصب كرديم خواب...
28 فروردين 1392

عشق مامان و بابا تولد 2 سالگيت مبارك

عزيز ترينم چون 5 شنبه دست رسي به سيستم ندارم زودتر تولدت و تبريك ميگم 92/1/29 ♥الفبا براي سخن گفتن نيست ♥ ♥براي نوشتن نام نوست ♥ ♥ اعداد پيش از تولد تو به صف ايستاده اند ♥ ♥ تا راز زاد روز تو را بدانند ♥  ♥ دردانه ام  تولدت مبارك ♥                        ♥ جشن ميلادت را به پرواز ميروم ♥ ♥ در اين خانگي ترين آسمان بي انتها ♥ ♥ آسماني كه نه براي من ♥ ♥ نه براي تو ♥ ♥ كه تنها برا...
27 فروردين 1392

شرح حال

          جونم براتون بگه ديروز صبح كليد خونه رو تحويل گرفتيم و من ساعت 2 رفتم كه يكم تر و تميز كنم . نميدونم بعضي خانوما توي خونه چكار ميكنن . انگار اصلا اين آشپز خونه و كابينت هاش و تا زماني كه خونه رو تحويل داده بود تميز نكرده بود . خلاصه كه خيلي كثيف بود و بعد از كلي سابوندن با انواع پاك كننده هاي چوب و جرم گير و پاك كننده شيشه و اسكاج بالاخره شد آشپز خونه . بعدش هم جارو زدن كل خونه و بعدشم هم كل خونه رو تي كشيدن و در آخر هم شستن سرويس هاي بهداشتي . ساعت 6:30 بود كه برگشتم خونه و تندي يه دوش گرفتم و رفتم باز بيرون جهت خريد كم و كاستي ها خونه . به علت دهه فاطميه تقريبا همه جا تعطيل بود و در اوج نا اميدي ...
26 فروردين 1392

اين روزهاي ما

* اين روزا خدارو شكر كم كم كار جمع كردن اثاث ها تموم شده و مونده يه سري خورده كاري كه تا دقيقه نود بايد بمونه . انشا الله فردا 25 فروردين كليد و كه تحويل بگيرم ميرم يكم تميز كاري . هر چند كسي توش نرفته اما خب بازم نياز داره . و نهايتا يكي دوروز بعد منتقل ميشيم . ملودي هم واقعا ازش ممنونم چون اصلا توي اين جمع و جور كردنا اذيتم نكرد و مثل هميشه خانوم بود . فدات بشه مامي الهي . * زلزله هم خدارو شكر مثل اينكه داره كم كم ميره و پشت سرش و نگاه نميكنه .  * اين چند روزه نيست خونمون نيمه جمعه خب آدم دوست نداره زياد خونه بمونه . من توي بوشهر فقط مامان و بابا و داداشم و داشتم كه الان مامان و بابام هم ديگه نيستن و داداشم هم خيلي نميبينم . كلا...
24 فروردين 1392

ملودي در روز اول جمع كردن اثاث

واي چند روز بود عجيب استرس داشتم و ذهنم از بس آشفته و در گير بود كه نگو . داشتم افسردگي ميگرفتم اما ديدم كه چاره اي نيست و بايد انجام بشه پس بهتره به خودم مسلط باشم و مثل هميشه با ذهن باز و برنامه ريزي برم جلو . روز قلبش رفتيم كارتن خالي و روزنامه باطله و چسب كارتن و مشتي از اين قبيل خرت و پرت كه نياز هست براي اثاث كشي خريديم . و يه سر هم رفتيم خونه جديد و چند تا چيز و سانت زديم . ديروز عصر شروع كردم . گفتم از يه گوشه شروع ميكنم و ميام جلو . گفتم اول ميرم اتاق ملودي كه روز اول زياد خودم و خسته نكنم . با اجازتون از ساعت 6 شروع كردم و ديشب تا 2 داشتم جمع ميكردم . البته اتاق ملودي ساعت 10 تموم شد . اما ماشا الله هر چي جمع ميكردم ميديدم باز يه ج...
24 فروردين 1392

20 فروردين باز هم زلزله بوشهر را لرزاند و خبرش دنيا را

اول از همه ممنونم از همه دوستاي خوبم كه نگران شده بودن و جوياي حالمون شدن هزاران بار ممنون . اولين بار مثل اينكه 6 صبح ديروز بوده كه من متوجه نشدم اما ديروز ساعت 4:30 بود كه واقعا وحشتناك بود . من خواب بودم يهو حس كردم يكي داره روي خوش خواب ميپره و صداي لرزش شيشه ها مياد . چشمام و كه باطز كردم ديدم لوستر ها هم داره تكون ميخوره و ملودي با صداي گريه بيدار شد  و شوهرم هراسون نميدونه بياد سمت من يا بره پيش ملودي . حدود 15 تا 20 ثانيه بود . حدود يه رب بعد هم يكي ديگه و خفيف تر از قبلي اما باز همه جا رو لرزوند . توي شهرستان هاي اطراف كشته  و زخمي هم داديم . خدا بهمون رحم كنه . ديشب هم ساعت 2 بود كه باز شدتش زياد بود . اما خدارو شكر ما خو...
21 فروردين 1392

اسباب كشي به خونه جديد

بعد از كلي نگراني بالاخره خونه خيلي خيلي خوبي كه دلم ميخواست و پيدا كردم و از امروز عصر بايد اساس جمع كردن و شروع كنم چون  تا آخر ماه بايد اينجا رو خالي كنيم و بريم خونه جديد . اميدوارم كه با وجود تو زياد اذيت نشم . اما اينم ميگذره . تو نيني خوبي هستي و قراره به مامامان كمك كني . 
19 فروردين 1392