♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پايان 17 ماهگي .................... ورود به 18 ماهگي

    عزيزم ورودت به  ماهگي مبارك  اينم هديه من و بابا به شما هم به مناسبت روز دختر هم ورودت به 18 ماهگي  اينم يه عكس از شما قبل از رفتن براي خريد هديه   فداي اون پاهات كه داري مياي منو بگيري        ...
29 شهريور 1391

روزت مبارك عشقه من

خدا لبخند زد ، دختر متولد شد ! لبخند خدا روزت مبارك  اميدوارم مثل حنا با مسئوليت ، مثل كزت صبور ، مثل ممول مهربون ، مثل جودي شاد و سر زنده و مثل سيندرلا خوشبخت باشي  روزت مبارك ملوديه يكي يكدونه ماماشي و باباشي        ...
28 شهريور 1391

اي دخمل بلا

از 16 شهريور چون باباشي هنوز نميتونه از پله پايين و بالا بشه ما مهمون خونه ناهيد جون اينا هستيم پس متعاقباً شما تخت نداري و روي زمين مي خوابي . از اون روز تا همين ديروز ظهر هر بار ميگفتم بريم لالا كن تند تند ميرفتي و مي خوابيدي اما ديروز ظهر و ديشب يهو بلا شدي . ميري مثلا لالا ميكني اما چند دقيقه بعد در و باز ميكني و بدو بدو مياي بيرون و بازيت ميگيره و مياي پيشم و كلي باهام تعريف ميكني . منم مي خوام دعوات كنم كه اين كار بديه اما تا چشمات و مي بينم و اداهات و غش ميكنم از خنده و عشقت لبريز ميشم  . اينم از مزاياي راه رفتنه ديگه . خلاصه كه خيلي بلا شدي جيگره من . ميميرم براي وقتايي كه به زبون خودت تعريف ميكني ، وقتي ميگم دست نزن به يه...
28 شهريور 1391

بازم سوغاتي

ديروز دايي حامد اومد از تهران حدود 11 روز رفته بود پيش ناهيد جون اينا تا با زن دايي صدف كاراي عروسيشون و كم كم انجام بدن . ناهيد جون هم باز كلي شرمنده كرده بود و برات چند تا هديه فرستاده بود .  چهار عدد ليف حموم اسفنجي + سه تا حوصله دست و صورت   دو تا عينك آفتابي . حالا حتما عكس خودت هم كه عينك بزني و ميزارم  ست چهار تكه جاي غذا  ظرف 6 تايي آلاسكا لباس سنتي كه از سنندج برات خريده بود شامل پيراهن زير و پراهن رو + كمر بند و روسري  اين جليقه و شلوار سنتي هم محصول مشترك دست مامان پوري ( مامان ناهيد جون ) و ناهيد جونه واسه اولين نتيجه فاميل و اولين نوه ناهيد جون . و با ...
27 شهريور 1391

اين روزهاي ملودي ..............

عزيزه مامان هر بار كه يه كار جديد ياد ميگيري با خودم ميگم الان ديگه اوج شيرين بودن ملوديه . اما با انجام كار بعدي فكر ميكنم نه اين شيرين تره . ديروز به اين تيجه رسيدم كه كلا مزه عسل و آبنبات ميدي . بزنم به تخته خيلي بزرگ شدي واسه خودت . ديگه نه تنها راه ميري بلكه بدو بدو ميكني . ديروز دايي حامد شاخ در آورده بود گفت تا من نبودم چقدر پيشرفت كرده . وقتي من كلمات و به صورت كشيده وجز به جز ميگم تا شما هم اگه خدا بخواد ياد بگيري قشنگ نگاهت به دهنه منه . ياد گرفته بودي ميگفتي اييييييي يا . بابا عيسي ميگفت يعني مي خواد بگه عيسي   اما من گفتم نه داره ميگه اياكنعبد و و اياكنستعين   اونم ميگفت اي بدجنس حسود . پريشب ميگفتم اييييييييي...
27 شهريور 1391

بعد از چند روز مرخصي دخمل طلا برگشتن سر كار

خدارو شكر ده روز دارو خوردي و ديشب ديگه دوره درمان تموم شد و حالت خوبه خوب شده  خوش اومدي مامانم . اينم چند تا عكس مال چند روز گذشته  دندوناشو ببينين  عاشق نگاه هاي مغرورتم  استيلت منو كشته    ...
26 شهريور 1391

سي دي بلاگ

از وقتي وبلاگت و درست كردم و هر روز و هر روز داخلش خاطراتت و ثبت ميكردم نگرانيم بيشتر ميشد كه خدايا نكنه يه روز بيام و وبلاگم پريده باشه . چون ديده بودم واسه خيلي ها پيش اومده بود . اما اون دفعه كه ديدم امكان ثبت اين خاطرات و ني ني وبلاگ ايجاد كرده حاضر بودم همه زندگيم و بدم و اين سي دي رو داشته باشم چون زحمات شبانه روز يك سال و نيمه، حتي قبلي كه دنيا بياي . البته الان حدوده يك ماه ميشه كه سي دي بلاگ و دريافت كردم اما واقعا يادم رفته بود بنويسم برات . خلاصه كه خيلي امكانات خوبيه . به همه مامانايي هم كه واقعا دوست دارن خاطرات و بعدا بچه هاشون بخونن ميگم كه بخرن واقعا خوب و كاربرديه و خيال آدم راحت ميشه كه زحمت هاش به حدر نميره .  ...
20 شهريور 1391

هيچي مثل خاطرات گذشته به آدم جون دوباره نميده

ديروز رفتم سر كمد ناهيد جون كه جعبه سوزن نخ بردارم چشمم افتاد به آلبوم ها . با اينكه هزار بار ديدمشون اما بازم دلم هواشون رو كرد . بيرونشون آوردم و با عيسي نگاه ميكرديم . كلي خاطرات برامون زنده شد . كلي خنديديم از عكس هاي بچگي من و خلاصه خيلي خوب بود . واقعا انگار دوباره متولد شدم و خيلي خوشحال بودم . چشمم افتاد به آلبوم بچگي هام كه مخصوص خودم بود . البته الان ديگه عكسي توش نبود چون همه رو بردم توي خونه خودمون و توي يه آلبوم جديد گذاشتم . خالي از لطف نيست و عكسش و به يادگار ميزارم . چون از ديروز شده اسباب بازي محبوبه شما و ميشيني و ورق ميزني و كلي هم همزمان تعريف ميكني .  يادمه اين آلبوم رو توي مسابقات دكلمه كودكستانمون بهم...
19 شهريور 1391

تاريخ 16 شهريور 91 تا امروز 19 شهريور

اون روز پنج شنبه بود و تعطيل بوديم . از خواب بلند شديم خونه رو نظافت كردم و وسايلمون و جمع كرديم و حدود ساعت 11:30 رفتيم دنبال بابايي از اونجا هم رفتيم خونه ناهيد جون اينا . دوباره خانواده سه نفرمون دور هم جمع شده بود . ناهار و خورديم و شما رو خوابوندم . عصر وقتي بيدار شده بودي يكم بي حال بودي و آبريزش بيني داشتي و نفست تنگ بود از راه بيني . فكر كردم مال دندونات هست دوباره اما ديدم هر چي بيشتر ميگذره بدتر ميشي . خلاصه ساعت 9 بردمت دكتر . يه سري دارو داد . شب و خوابيدي و فردا كه بيدار شدي باز هم حالت بد بود و هي بدتر و بدتر و همه اش نق ميزدي . دوباره 7 شب بردمت دكتر و دكتر گفت كه بايد آنتيبيوتيك ميخورده . دكتر اشتباه تشخيص داده ديروز . خلاصه ...
19 شهريور 1391

تاريخ 15 شهريور 91

هر چي سيزدهم بد بود به جاش 15 شهريور روز خوبي بود . اولش رفتيم خونه خاله حديثه و ني ني رو ديديم خيلي كوچولو بود . با اينكه وزنش 3400 بود اما به نظرم ريز ميومد. شما وقتي دنيا اومدي 2800 بودي اما به نظر من درشت تر بودي از الان طاها كوچولو . شايدم يادم رفته چقده فينگيل بودي عشقم . خلاصه به من ثابت شد كه دليل اينكه هر جا ميرفتيم به من ميچسبيدي اين بوده كه راه رفتن بلد نبودي . اما ماشا الله همه اش دور ميخوردي ولي به چيزي دست نميزدي فقط تخت ني ني برات آشنا بود چون مدل مال خودت بود اما آبي و سفيد . بعد از اونم رفتيم بازار و كلي لباس هاي خوشگل واسه توي خونه ايت گرفيتيم . بعدش هم رفتيم بابايي رو ديديم و گفت فردا ميام پيشتون ديگه . البته من گفتم بريم ...
19 شهريور 1391