♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

واکسن 6 ماهگی

عزیزم امروز یعنی 30/7/90 رفتیم و واکسنت و زدیم خیلی گریه کردی اما خدا رو شکر تا الان تب نکردی فقط یکم بیحال بودی که الان بهتری و بغل من نشستی و داری فضولی میکنی . انشا الله تا یک سالکی دیگه راحتیم تا اون وقتم برای خودت خانومی شدی دیگه .
30 مهر 1390

6 ماه تموم شد

  انگار همین دیروز بود ساعت ١١ صبح ٢٩/١/٩٠ دنیا اومدی . ساعت ١١:٣٠ هم من و از اتاق عمل بردن اتاقی که گرفته بودیم . از لحاظ اینکه دنیا اومدی خیلی خوب بود اما از دردایی که من شبش کشیدم بد بود . اما خدا رو شکر ٦ ماه گذشت و بزرگ شدی . اتفاقایی که توی این شیش ماه افتاده رو تا جایی که یادم بیاد برات بگم که بدونی تا این سن چقدر خانم شدی . غلت میزنی ـ انگشتات و که به مدل های مختلف میخوری ـ پات و میبری توی دهنت ـ روروئک سواری میکنی ـ تاب میخوری هر روز توی نی نی لای لایت ـ هر روز حموم میری ـ هر روز سر کار میری ـ وقتی میخوام عوضت کنم مامیت و خودت میدی دستم از روی زمین ـ میتونی خودت و سرگرم کنی با بازی ـ عاشق کارتون دیدنی ـ آهنگ خیلی خوش...
29 مهر 1390

تا پايان 6 ماه چيزي نمونده ...........

دخمل نازم 90/7/29 يعني همين جمعه به سلامتي ماهت تموم ميشه . هورا. هزار ماشا الله واسه خودت خانمي شدي . چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه واسه اومدنت لحظه شماري ميكرديم . با خودم قرار گذاشتم تا تولد 1 سالگي هر 3 ماه برات يه كيك بگيرم . حالا يه كيك ديگه ميگيرم برات حتماً . انشا الله كيك 100 سالگيت و بخرم برات . دلم گرفت آخه ميدونم تا اون وقت ديگه من نيستم . ولش كن حرفاي خوب بزنيم .  اينم يه شعر خوشگل كه با ماماني بي معنا نيست و تاريخ تولدت : باز كن پنجره ها را كه نسيم روز ميلاد اقاقي ها را  جشن ميگيرد  وبهار روي هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است لمس بودنت م...
26 مهر 1390

اولين بار كه رفتم تالار بابام

عزيزم ديشب اولين بارت بود كه رفتي تالار باباشي  . ما با خاله حديث و پارسا رفته بوديم پارك شغاب كه بابا زنگ زد گفت من دارم ميرم تالار . گفتم خب بيا ماهم ببر اونم گفت باشه پس ميام دنبالتون . خلاصه رفتيم و تا رسيديم ديديم پودي( هاپوي ملودي ) بيرون در واستاده و تا در و باز كرديم اومد سمتمون اولش ترسيدي و گريه كردي اما زودي خوب شدي و همه اش با نگاهت دنبالش ميكردي . باباشي هم يه بطري خالي نوشابه رو براش پرت ميكرد اونم تندي ميرفت مي آورد و شما خيلي خوشت ميومد.تازه 5 پيمانه شيرت هم داديم پودي خورد طفلي نميدوني چقده تند تند ميخورد . آفرين دخمل مهربونم كه به هاپوت غذا دادي .  ...
25 مهر 1390

ملودي به دانشگاه ميرود

  عزيز مامان ديروز سر كار نيومديم و با ، باباشي رفتيم دانشگاه مامان . البته من 2 سال پيش فارغ التحصيل شدم و مدرك موقتم رو گرفتم و اصلش و هنوز نگرفته بودم . از بدشانسي توي اساس كشي مدركم گم شد و مصيبت ها كشيدم براي دنبالش گشتن اما انگار آب شده و رفته توي زمين . خلاصه ديروز صبح زود رفتيم و كلي اين طرف و اون طرف كردنمون تا بعد 4 ساعت تقريباً تموم شد البته 3 هفته بايد آگهي مفقودي بديم بعد اگه پيدا نشد كه مطمئنم نميشه چون توي خونه گم شده بهمون اصلش رو ميدن . خيلي دخمل نازي بودي عزيزم و اصلاً اذيت نكردي .  ...
25 مهر 1390

تولد امام رضا

خوشگل من ديروز يعني 90/7/17 تولد امام رضا بود . شما 4 ماه بود كه توي دل مامان بودي رفتي مشهد پابوس آقا امام رضا . بعدش ميدونستي كه مامان متولد مشهده ؟ سوماً 2 سال پيش عروسي من و بابا عيسي شب تولد امام رضا بود يعني 88/8/8 روز تولد امام رضا بود ما عروسيمون 88/8/7 بود كه ميشد شب تولد .  انشا الله به زودي ميريم پابوسش اگه بطلبه مارو . آخه بابائي هم تا حالا مشهد نرفته خوشگل مامان. ...
18 مهر 1390

روز جهاني كودك

عزيزم امروز روز جهاني كودك هست . قبل از هر چيز اين روز و بهت تبريك ميگم . به همين مناسبت توي ني ني وبلاگ مسابقه بود كه در مورد كودك خود جمله اي بنويسيد من هم اينو نوشتم برات : زيبا ترين فرشته دنيا اومدي و با اومدنت زندگي من و بابايي رو جور ديگه اي نقاشي كردي با مداد رنگي اي از جنس رنگين كمون كه رنگاش از ناب ترين رنگاست. روزت مبارك آخرين بهانه زيستن . دوستت داريم . اميدوارم برنده بشي خوشگل من .  ...
16 مهر 1390

چند ثانيه نشستن

الهي قوربونت برم من .ديشب داشتيم آماده ميشديم كه با بابا بريم دوري بزنيم بغل بابا بودي گفتم بزارش زمين من هستم برو لباس بپوش اومد بخوابوندت كه نشستي به جاي دراز كشيدن و همه اش خودت و عقب و جلو ميبردي . من و بابا هم جيغ ميزديم و خوشحالي ميكرديم . متاسفانه اينقده ذوق زده شده بوديم كه يادمون رفت ازت عكس بگيريم . الهي من دورت بگردم خوشگلهههههههههههههه
16 مهر 1390

اولين كالسكه سواري

عزيز مامان قبلاً يعني 2 ماه پيش سوار كالسكه شده بودي اما مال آنوشا جون بود . اما ديشب ساعت 7 مامان آماده ات كرد و راه افتاديم پياده از خونمون به سمت خونه عمو رضاي بابا . از خونمون تا اونجا 10 دقيقه راه هست پياده . اما چون مي خواستم مراقب شما باشم و تازه كالسكه مي روندم و هنوز دست فرمونم خوب نبود آخه تازه گواهينامه كالسكه روني گرفتم 15 دقيقه طول كشيد . هوا هم كه چشمش نكنم خوب شده بهاره بهاره . خلاصه كلي باهم خوش گذرونديم تا رسيديم . پسر عموي بابا ( مرتضي ) دم خونشون تعويض روغني داره داشت كار ميكرد و حواسش نبود گفتم آقاي روغن كالسكه هم عوض ميكنين ؟ تا ديدمون مرده بود از خنده . خلاصه رفتيم توي خونه و كلي خاله عاطفه و زن عمو و عمو رضا بهت ابراز ...
14 مهر 1390

مامان نمايش بازي ميكند

جهت اطلاع خوانندگان ميگم كه بنده مدرك ليسانس هنرهاي نمايشي گرايش بازيگري دارم . ديشب ملودي كه از حموم در اومد قرار شد بغل بابا عيسي بشينه و من براش نمايش عروسكي اجرا كنم . خلاصه كلي نمايش دادم براش اونم ميخنديد و باباش ميگفت خيلي با تعجب نگاه ميكنه . اينم از تفريحات دردونه و يكي يك دونه ما . 
11 مهر 1390