♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تصميم بزرگ واسه زندگيمون انشا الله

عزيز مامان ديشب با ،بابا در مورد زندگيمون يه تصميم بزرگ گرفيت . تا 1 سالگي شما منتظر 2 تا اتفاق بزرگ هستيم من و بابايي انشا الله اگه اين اتفاق بيفته زندگيمون كاملاً عوض ميشه . يه دنياي تازه . يكيش مال بابا هست يكيش مال من . اون كه مربوط به بابا هست صد در صد شدنيه فقط زمان ميخواد فقط دعا كن مال مامان هم درست بشه . اگه اين اتفاق ها بيفته آيندت خيلي روشن تر اوني ميشه كه الان هست خيلي خانوم خوشگله . برامون و براي زندگي خوبمون دعا كن . دعا كن زندگيمون و دنياي خانواده 3 نفريمون قشنگ تر و شيرين تر از ايني كه هست بشه . خدا حرف شما فرشته هاي معصوم رو گوش ميكنه . 
30 شهريور 1390

ورود به شش ماهگي

هورا عزيز مامان ساعت 11 صبح امروز 5 ماهت هم تموم ميشه كلي خانووم شدي واسه خودت . يادمه 5 ماه پيش اين وقتا مامان واسه اش سرم وصل كرده بودن  گككiigp,mm,دنل7ئدن غ ئد76لط زبرف6د  دذ         ذ   ا 7زببففغند67نع( در ضمن چون الان بغل مني تاكيد داري كه دست بزني به كيبورد اينم محصول دست شماست .) الان هم بنده نيم ساعت با شما در گيرم كه بزاري دو تا كلمه بنويسم از صبح ساعت 6:20 بيدار شدي نذاشتي نه من بخوابم خودت هم غرغر ميكني الان هم بغله مني و با دهن باز داري چرت ميزني . اينم يه شعر براي تولدت عزيز مامان بازم شادي و بوسه ، گلهاي سرخ و ميخك ميگن كهنه نميشه تولد مبارك تو اين روز طلائي ، تو اومدي به...
29 شهريور 1390

پيشرفت

در عرض 2 ثانيه دمر ميشي خودت اين دفعه كاملاً بدون كمك . راهش و ياد گرفتي اما بعضي وقتا دستت و بايد واست از زير بدنت در بيارم . خيلي فضول شدي يه لحظه نميشه ولت كرد روي زمين فسقلي. دقيقاً 3 روز هست .  از ديشب هم تقريباً قهقه زدن       و جيغ زدن رو داري تجربه ميكني وقتي هر جاي بدنت دهنم و ميزارم و پف ميكنم و صدا ميده كلي ميخندي .  ...
29 شهريور 1390

تمرين نشستن

راستي الان 1 هفته اي ميشه كه سعي ميكني بشيني ديشب كه برده بودمت حموم هميشه روي پام ميخوابوندمت تا بشورمت همه اش كمرت رو بلند ميكردي و 2 بار هم دستت و به پاي من تكيه دادي و تونستي بشيني . قوربونت برم كه اين همه زرنگي مامان جونم . 
26 شهريور 1390

يكي از بد ترين روزهاي عمر مامان

الهي كه مامان بميره برات . پنجشنبه يعني 90/6/24 لثه هات فوق العاده ناراحت بود . آب دهنت هم چون تيز بود همه اش ميپرد گلوت و سرفه ميكردي و همه اش ناله و گريه ميكردي . اولش فكر كردم ممكنه سرما خورده باشي با بابا برديمت دكتر گفت مشكلي نداره احتمالاً مال لثه هاش هست . اينقده بي تاب بودي كه نميدونستم بايد چيكار كنم . فقط بلا نسبت مثل سگ زوزه ميكشيدم و گريه ميكردم . از خدا ميخواستم كه دردات و بده به من . جيگرم و خنجر ميزدن وقتي ناله ها و اشك هات و ميديدم كه مظلومانه از چشماي قشنگت اشك ميومد . اون شب بابا عيسي هم مجلس داشت و دو تايي تنها بوديم از بس كه بي قراري و گريه كرده بودي ساعت 9:45 دقيقه شب خوابت برد من گفتم بخوابم كه هر وقت بيدار شدي جون داشت...
26 شهريور 1390

كيك پرتقالي

ديگه مطمئن شدم مزه شيرين و دوست داري و با مزه ترش زياد ميونه خوبي نداري . توي پرواز كه مي يومديم از تهران به بوشهر به همراه بسته غذا كه بهمون دادن يه دونه كيك پرتقالي بود و چون پرواز تاخير داشت و سرلاك عصرت و نخورده بودي من هم كوچولو كوچولو بهت از كيك پرتقالي ميدادم و شما هم تند تند ميخوردي . نميدوني چه قدر بامزه دهنت و باز و بسته ميكردي انگار كه داشتي مي جويدي هر كي نميدونست فكر ميكرد كلي دندون داري توي دهنت . عاشق غذا خوردنت هستم فوق العاده بامزه ميخوري و خيلي دخمل تميزي هستي . تا الان از همه كارات لذت ميبرم و خدا رو شكر كاري انجام نميدي كه دوست نداشته باشم . خيلي تربيتت برام مهمه اميدوارم از اين درس سخت سربلند بيرون بيام .  ...
23 شهريور 1390

پيشرفت

الهي دورت بگردم ماماني ياد گرفتي بغل هر كس باشي تا من بخوام بغلت كنم تند تند دست و پا ميزني و ذوق ميكني . يعني اين همه دوستم داري خوشگله من ؟ خيلي لحظه دل نشينيه اميدوارم همه اين روز رو تجربه بكنن . من هم عاشقتم ماماني و واسه بغل كردنت لحظه شماري ميكنم . بگردم آي بگردم  به قوربونت بگردم  ...
22 شهريور 1390

سلام سلام صد تا سلام

سلام به همه دوستاي خوبي كه توي اين مدت كه ما نبوديم بهمون سر زدن و شرمندمون كردن . با اجازتون ديروز يعني 90/6/21 من و ملودي و باباش برگشتيم بوشهر . جاتون خالي خيلي خوش گذشت اول از همه براي اينكه من يه دونه برادر بيشتر ندارم و خيلي خوشحالم كه عقد كرد دوم اينكه بعد از مدت ها كل فاميل دور هم جمع بوديم . خيلي عالي بود . ملودي هم مثل هميشه خانوم بود و من و باباش رو اذيت نكرد. مراسم عقد هم خدا رو شكر به خوبي برگزار شد و كلي به همه ما خوش گذشت عروس هم كه ماشا الله خوشگل بود خوشگل تر هم شده بود . خلاصه جاتون خالي بود . تنها نكته بد اين بود كه يه روز اومدم وبلاگ و چك كنم ديدم خداي من هيچكدوم از عكس ها باز نميشه كلي مصيبت كشيدم تا دوباره همه عكس ها رو...
22 شهريور 1390

89/6/14

خوشگل مامان درست پارسال در چنين روزي بود كه مامان فهميد شما توي شكمش هستي . بابا عيسي 2 روز بود رفته بود روسيه و نبود . مامان شوخي شوخي يه دونه بيبي چك گذاشت و ديد كه خطش كمرنگ شد. دوباره گذاشت بازم همون طور شد . گفت عصر برم آزمايش بدم خيالم راحت بشه . بدون اينكه به كسي بگه رفت آزمايشگاه و آزمايش خون داد. گفتن جوابش 1 ساعته آماه ميشه .مامان همون جا منتظر موند و جواب و گرفت و مستقيم رفت پيش دكتر كه پسر عموي بابا هستش . دكتر گفت بله جواب مثبت هست . حس خيلي غريبي بود . نميدونستم خوشحالم يا ميترسيدم آخه با مادر شدن مسئوليتم دو چندان ميشد . به عمو بهناد گفتم فعلاً شما به كسي نگو تا خودم بگم .از اونجا كه اومدم بيرون زنگ زدم به بابا عيسي و گفتم ميد...
15 شهريور 1390

چكاپ

عزيزم ديروز باز رفتيم دكتر طبيب براي چكاپ . وزنت شده بود 7 كيلو و قدت 62 سانتيمتر . دكتر گفت بايد 6/5 كيلو باشه . ماشا الله تپله . آره ديگه بالاخره ژن بابا عيسي توي خونت هست تپل مپل مامان . در 140 روزگي .  ...
14 شهريور 1390