♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اسباب کشی

عزیز دلم بابا عیسی رفته که وسایل خونه قبلیمون و ببره خونه جدید و من به خاطر آب و هوا که گرمه موندم خونه مامان ناهید اینا که شما گرمت نشه و بعد بابا عیسی میاد دنبالمون . انشا الله زود زود خونمون و بچینیم و بریم خونمون . امیدوارم من و بابایی رو ببخشی که الان که ٣٠ روزت شده هنوز نبردیمت خونمون . دوست داریم .
27 ارديبهشت 1390

امروز دلم میخواست کور بشم

عزیز مامان الهی مامان کوربشه و اشکات رو نبینه امروز وقت دکتر داشتی واسه اینکه ببینیم وزنت خوب اضافه شده یا نه از مثانه ات با سرنگ دکتر میخواست ادرار بگیره عذابت هم داد اما نتونست. من که دل نداشتم واستم و ببینم خدا رو شکر که با عیسی بود و پیشت موند . وقتی اومد توی اتاق دکتر تو گریه میکردی و جیغ میکشیدی منم گریه میکردم احساس کردم دارم میمیرم تمام دل و رودم و احساس کردم دارن در میارن . وقتی بغلت کردم و سرت و روی شئنه هام گذاشتم نفست تند تند بود جیگرم آتیش گرفت . خیلی اشک ریختم . دوست دارم دوست داریم هم من هم بابا
18 ارديبهشت 1390

پا قدم جیگر مامان

سلام عزیز مامان خوبی همه کسم ؟ امروز ١٩ روزت شد . و ما دیشب رفتیم با بابا عیسی و دخمل نازم دنبال خونه . در آخرای نا امیدی بالاخره خونه پیدا کردیم . الهی فدای اون پاهای کوچولوت بشم که قدمت همه جوره واسه مامان و بابا و کل فامیل خیر بوده خانومم. فدای چشمای نازت بشم هر روز که میگذره ناز تر میشی و بیشتر حرکتات و بازیگوشی هات خنده دار میشه . فدات بشه مامی الهی . امشب کلی باهات بازی کردم و همش با اون دهن بی دندونت میخندیدی و مامی کلی ذوقت و میخورد . عزیزکم انشا الله که به زودی میریم خونه خودمون و میری اتاق نازت و و وسایلش و میبینی مامان و بابا شرمندن که خونه این جوری شد داستانش . امیدوارم ما رو ببخشی عسل مامی و بابا . ...
16 ارديبهشت 1390

میوه عشق مامی و بابایی

سلام جیگر گوشه مامان و بابا چند تا خبر دارم واست اول اینکه مامان بخیه هاشو کشید و خدا رو شکر دردش نیومد دوم اینکه مجبور بودم شما رو بزارم پیش مامان ناهید و برم دکتر کلاً نیم ساعت طول کشید اما قده هزار سال دلم واست تنگ شده بود و بغض گلوم و گرفته بود سوم اینکه بابایی امروز شناسنامه ات و گرفت . کلی ذوق کردیم فدای خودت و شناسنامه ات چهارم اینکه قبل از تولدت یا بهتره بگم قبل از اینکه اصلاً تو بیای توی دل مامی به خاطر علاقه ای که به باباجونت دارم احساس میکردم اگه بچه داشته باشیم و بابایی دوسش داشته باشه خیلی حسودیم بشه اما الان که محبت بابات و می بینم نسبت به شما کلی توی دلم قند آب میکنن در کل خوشحالم که میوه عشق من و بابایی صحیح ...
6 ارديبهشت 1390

××××××××××××دخمل مامان یک هفته ای شد ×××××××××××

سلام جیگر گوشه مامان . سلام ناناره مامان هفته پیش این موقع ها تازه ٦ ساعت بود دنیا اومده بودی نوک طلای مامان . این چند روز چون حسابی باهات سرگرم بودم خیلی زود گذاشت . فردا هم به امید خدا باید برم مطب خانم نصیری که بخیه هامو بکشه . یه کوچولو میترسم . دیگه از بس شب بعد زایمان درد کشیدم طاقت درد ندارم . اما به عشق وجود تو و بابا عیسی تحمل میکنم . بابایی چهارشنبه ،پنجشنبه و جمعه چون مجلس عروسی داره احتمالاً نمیتونه پیشمون باشه خودش خیلی ناراحت بود . اما من گفتم من و ملودی منتظرت میمونیم بابا جون و مواظب هم هستیم تازه مامان ناهید و بابا سعید و دایی حامد هم هستن . دیشب هم مامان مریم ، بابا اسماعیل ، عمو امین ، عمه انیس ، دختر عمه ات فاطمه...
5 ارديبهشت 1390

مامان ملودی رو تنهایی بغل کرد

سلام عزیز دل مامی الان شنبه هست و تازه لالا کردی . قوربونت برم مامان تا امروز به علت درد بخیه و کمر درد نتونسته بود تنهایی بغلت کنه . و تا الان باید یکی کمکش میکرد تا شما بتونی میمی بخوری اما امروز عصر مامان به تنهایی بغلت کرد و میمی خوردی . خیلی حس قشنگی داشتم وقتی گرمی بدنت و حس میکنم احساس پرواز روی ابرا رو دارم . بابایی هم که حسابی وابسته ات شده و وقتی میبینتت حسابی بال در میاره . آخه تو میوه عشق من و بابایی هستی . انشا الله که خدا این نعمت بزرگ و واسه من و بابایی نگه داره دوست دارم عسلم . ...
3 ارديبهشت 1390
1