♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عکس های تولد ملودی در پایان 9 ماهگی

    این کیکش     ملودی در حال نگاه کردن به نور شمع ها     ملودی در حال نگاه کردن دوربین ( 4 نفر توی خونه بودیم 3 نفر داشتن عکس میگرفتن )     ملودی مات و مبهوت     ملودی و مامی     ملودی و باباشی     عکس خانوادگی( قربون خندیدنت عسلم )     اینم کادوی مامان و بابا یه دونه لوگو که به شکل قطاره ...
29 دی 1390

اولين عكس هاي 10 ماهگي

  اولين خواب توي 10 ماهگي      اولين خنده هاي 10 ماهگي     اولين روز كاري توي 10 ماهگي      اينم اولين كارهاي 10 ماهگي . اولين بار كه خودش دستش و به كمد گرفت و ايستاد ( البته من مواظبش بودم )     ...
29 دی 1390

عكس يكي از كودكان قحطي زده

اين بچه از بس كه گشنه بوده و غذا گيرش نيومده  مجبور شده پارچه بخوره . واقعاً وقتي اين عكس و ديدم دلم لرزيد . خدا يا اين پدر  و مادر ها آخه چه طور دلشون مياد كه بچه هاشون به اين روز بي افتن . اگه دلش و نداريد نگاه نكنين . عكسش و در ادامه مطلب ميزارم براتون كه اگه خواستيد ببينيد.    لطفاً فحشم نديد . با تشكر مامي ملودي   نيت خندوندن بازديدكنندگان بود  ...
27 دی 1390

اولين حليم

ديشب برامون نذري حليم آوردن . باباشي گفت به ملودي بده . منم صبح واسه صبحونه ات آوردم سركار فكر نميكردم خوشت بياد اما خيلي خوشت اومد و تند تند دهنت و باز ميكردي.  عزيزم اولين حليم زندگيت رو در 275 روزگيت خوردي . تاريخ 90/10/27 .      ...
27 دی 1390

ملودي و سانديس پرتقالي

تا الان هر طوري تلاش كردم بهت ياد بدم با ني چيزي بخوري بلد نيستي همه اش فوت ميكني توي ني يا اينكه با لثه هات فشارش ميدي . امروز هم هر كاري كردم نتونستي فقط با خود سانديس بازي ميكردي و كلي از اينكه فشارش ميدي لذت ميبردي .         قربون اون صورتت بشم كه كم كم داره شبيه آدم بزرگا ميشه . خدايا شكرتت واسه اين همه نعمت بي پايان    ...
26 دی 1390

ملودي و حسينيه باباشي اينا

ملودي و دمام        اين پرچم و 2 سال پيش مامان ملودي( يعني من )دوخت براي حسينيه ،نذر بابا بود. 12 متري هستش .      ملودي و علامت ( به زبان بوشهري ها شده روي ش فتحه + روي د تشديد و روي ه كسره ساكن دار)       ملودي و تريبون مداحي        ملودي و ديگ نذري      پارسال كه حامله بودم اين پارچه رو نذرت كردم .        اينجا هم جلوي حسينيه هست .داشتن تعذيه اجرا ميكردن    ...
25 دی 1390

يك شب دل انگيز مادر و دختري

ديشب از اينكه بابا پيشمون نبود به علت عذاداري هاي اين ماه كلي ناراحت بودم اما شما برام يه شب خاطره انگيز درست كردي . عاشق باروونم و ديشب هم بارون ميومد اما نميشد بريم بيرون و بابا هم نبود و ماشين هم برده بود . خلاصه از اين قضيه هم كلي دلم گرفت . شما داشتي كارتون ميديدي و با اسباب بازي هات بازي ميكردي ساعت 8 بود . اومدم و تند تند گوشت چرخ كرده با يكم پياز داغ و گوجه رنده شده به جاي رب برات مواد سس ماكاروني رو درست كردم و  نصف بسته نودل هم ريختم توي آب جوش و آبكش كردم و بعد باهم ميكس كردم و برات ماكاروني درست كردم نميدوني چقدر دوست داشتي و وقتي بهت غذا ميدادم با دست كوچولو و نرمت اون يكي دستم و نوازش ميكردي . از خوشحالي اشك توي چشم...
25 دی 1390